ء
به دنبال ِ قهوهای چشمانت گشتم ؛
اما دنیای ِ رنگ ها ، هیچ ترکیبی را برای آنکه
اعجاز نگاهت بر بوم هویدا شود ، پیشکش نکرد .
تو مرحله به مرحله زندگی ؛ جایی که دارم میوفتم تو سرازیریِ
منتها به چاله چوله ها ، ی نور باریکی ورود میکنه تا جلوی راهو ببینم . باریک اما سراسر روشنایی محض ، نور علی نور .
و تو همون نوری هستی که مدام به روزهایمن میتابی . .
الان فقط باید پاهامو بزارم روی کاشی های سرد ِ
ساعت سه شبِ حرم ؛ کتاب دعا دست بگیرمو بشینم
کنج دنج گوهرشاد ؛ گونههام خیس شه و
گنبد طلاییتو تار ببینم ؛ دست بکشی روی سرم و
بگی من حواسم به همه چی هست ، حالا بفرما چایی :))
هروقت میرم زیارت امامرضا ؛ توی صف که ایستادهام تا برسم
به ضریح ، زیارت جامعه کبیره میخونم .
الان پاهام کمبود خستگیِ توی صف زیارت رو متحمله
و بند بند انگشتای دستم حسرت لمس کتاب ادعیه و زیارات ..