الان فقط باید پاهامو بزارم روی کاشی های سرد ِ
ساعت سه شبِ حرم ؛ کتاب دعا دست بگیرمو بشینم
کنج دنج گوهرشاد ؛ گونههام خیس شه و
گنبد طلاییتو تار ببینم ؛ دست بکشی روی سرم و
بگی من حواسم به همه چی هست ، حالا بفرما چایی :))
هروقت میرم زیارت امامرضا ؛ توی صف که ایستادهام تا برسم
به ضریح ، زیارت جامعه کبیره میخونم .
الان پاهام کمبود خستگیِ توی صف زیارت رو متحمله
و بند بند انگشتای دستم حسرت لمس کتاب ادعیه و زیارات ..
نام من رفتهست روزی بر لب جانان به سهو
اهل دل را بوی جان میآید از نامم هنوز :)