دوباره دیدنت اذیت کننده اس ، خیلی هم اذیت کننده اس . اینکه تظاهر کنم پچپچهات با کسایی که یه روزی پشتشون با من صحبت میکردی رو نمیشنوم . اینکه تظاهر کنم نمیدونم درمورد من صحبت میکنی .
هربار که میبینمت دلم برات تنگ میشه ، حتی وقتی نیستی هم همهچیز من رو یاد تو میندازه .
بستنی فروشی موردعلاقمون و هربار که از جلوش رد میشم منو یاد تو میندازه ، دفترچه ای که رد خاطرات تو توی اون از همه پررنگ تره ، کوچهتون ، جلوی اون مغازه ، ردیف سه و پلاک 18 خونه ی اقای صابری ، لباس کرمی که برام خریدی ، عطری که هربار ازش کم میزدم تا تموم نشه ، بلکه شاید بوی خاطراتمونم بره . دست خطت .
من حتی امسال دوستی رو پیدا کردم که شبیه توئه . همه بهم میگن شبیه وقتایی شدم که با تو میگشتم . شاد ، سرزنده .
حتی اونم شبیه توئه . واقعا هست ، انگشت های درازتون ، نوع خنده هاتون ، رنگ موهاتون ، طرز فکرتون ، نوع اهمیت ندادن به درستون ، گیره مویی که استفاده میکنه رو تو هم داشتی ، دست خطتون شبیه همه . وسواسی که برای تمیزی تخته به خرج میده و حتی رنگ موردعلاقت هم رنگ موردعلاقه ی اونه .
اگر قد رو ملاک نگیریم ( تو بلند تر از اونی ) تنها تفاوتتون اینه که اون تو نیست .
خاطراتی که با تو دارم رو هیچوقت با اون تجربه نمیکنم ، حتی اگه میکردمم حسی که با تو داشت رو نمیداد
درسته که من الان ازت متنفرم ، از تکتک لبخندهایی که میزنی ، از تک تک میمیک های صورتت وقتی حرف میزنی و تک تک تکون های دستت وقتی استرس داری . ولی نمیتونم انکار کنم که چقدر دوستت داشتم و چقدر دلم برات تنگ میشه ، برای اون ورژنی که قبلا بود