eitaa logo
Íncomparable
208 دنبال‌کننده
29 عکس
5 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
نمی‌دانم باید تو را خطاب قرار بدهم یا متهمت کنم. سال‌هاست که از کنارم می‌گذری؛ بی‌صدا، بی‌رحم، بی‌توقف. نه برای گریه‌ای مکث می‌کنی، نه برای خنده‌ای آهسته‌تر می‌شوی. فقط می‌روی، انگار مأمور رفتنی بی‌پایان باشی. زمان،تو بزرگ‌ترین معلم من بودی، اما دیر درس دادی. به من نشان دادی که هیچ چیز دائمی نیست؛ نه آدم‌ها، نه حال خوب، نه حتی درد. اما هر بار که خواستم چیزی را نگه دارم، تو از لای انگشتانم لغزیدی و با خودت بردی‌اش؛ آدم‌ها را، صداها را، چهره‌هایی که روزی جهان من بودند. من به تو بدهکارم. به شب‌هایی که طولانی‌شان کردی تا درد بفهمد،به روزهایی که کوتاه گرفتی تا شادی زود تمام شود.تو مرا پیر کردی، اما عاقل نه؛ زخمی کردی، اما همیشه درمان نکردی. ای زمان،چرا وقتی کودک بودم، این‌قدر آرام بودیو حالا که فهمیده‌ام زندگی یعنی چه، این‌چنین می‌دوی؟چرا فرصت‌ها را وقتی آماده نیستیم می‌آوریو وقتی آماده‌ایم، بی‌خبر می‌بری؟ با این حال، نمی‌توانم انکارت کنم. تو بودی که مرا ساختی.تو بودی که یاد دادی بعضی آدم‌ها فقط برای فصلی می‌آیند و بعضی دردها باید کهنه شوند تا قابل تحمل گردند. اگر خواهشی از تو داشته باشم، نه این است که بایستی اما می‌دانم محال است . فقط گاهی مهربان‌تر عبور کن. بگذار بعضی لحظه‌ها بیشتر بمانند، بگذار بعضی خداحافظی‌ها دیرتر اتفاق بیفتند. و اگر روزی مرا هم با خودت بردی،بدان که من از تو دلخور بودم، اما بی‌تو هیچ‌چیز معنا نداشت. @memorieies
مرگ،سال‌هاست نامت را شنیده‌ام بی‌آن‌که جرأت کنم مستقیم صدایت بزنم. همیشه از تو به شکلِ غیبت حرف زده‌اند؛ چیزی که می‌آید، می‌برد و تمام می‌کند. اما من می‌دانم تو فقط پایان نیستی، تو حضوری هستی که از همان لحظه‌ی تولد، بی‌صدا کنار ما راه می‌آید. تو در نفس‌هایم بوده‌ای، در تأخیرها، در از دست دادن‌ها، در آن لحظه‌هایی که چیزی درونم خاموش شد اما بدنم هنوز ادامه داد. از تو نمی‌ترسم، اما با تو هم آشتی نیستم. تو را مثل حقیقتی می‌شناسم که نمی‌شود انکارش کرد، اما می‌شود مدتی نادیده‌اش گرفت. تو صبورتر از آنی که فکر می‌کردم و بی‌رحم‌تر از آنی که نشان می‌دهند. آدم‌ها را ناگهان نمی‌کشی؛ پیش از آن، تکه‌تکه از آن‌ها عبور می‌کنی. امیدشان را کم می‌کنی، شوقشان را می‌سایی، و بعد وقتی دیگر چیزی برای چنگ زدن نمانده، وارد می‌شوی و اسمش را پایان می‌گذاری. اگر از تو دلخورم، نه به‌خاطر آمدنت، بلکه به‌خاطر ردّی‌ست که می‌گذاری. تو فقط آدم‌ها را نمی‌بری، جای خالی‌شان را جا می‌گذاری. در اتاق‌ها، در مکالمه‌های نیمه‌تمام، در عاداتی که هنوز ادامه دارند اما معنا ندارند. تو کاری می‌کنی زندگی بعد از تو، شبیه زندگی قبل از تو نباشد، حتی اگر ظاهراً همه چیز همان باشد. با این حال، انکارت نمی‌کنم. اگر تو نبودی، هیچ چیز وزن نداشت. هیچ دوست داشتنی جدی نبود، هیچ لحظه‌ای ارزش ماندن نداشت. تو به زندگی معنا دادی، نه با حضورت، بلکه با سایه‌ات. ما چون می‌دانیم قرار است روزی تمام شویم، عاشق می‌شویم، می‌ترسیم، خاطره می‌سازیم و تلاش می‌کنیم چیزی از خودمان باقی بگذاریم، حتی اگر بدانیم دوام نمی‌آورد. اگر روزی نوبت من شد، از تو خواهشی ندارم جز این‌که صادق باشی. نه ناگهانی، نه نمایشی. بگذار بفهمم که دارم می‌روم. بگذار خداحافظی کنم، نه از روی ترس، بلکه از روی پذیرش. بگذار سنگینی زندگی را زمین بگذارم، نه با حس شکست، بلکه با حس تمام شدن. تا آن روز، بگذار فاصله‌مان حفظ شود. نه دشمن باشیم، نه دوست. تو کارت را بکن، من هم زندگی‌ام را. وقتی زمانش رسید، دیگر نیازی به نامه نخواهد بود. https://eitaa.com/baranew
می‌نویسم تا از تو تشکر کنم، حتی اگر کلمات نتوانند عمق آن را بسنجند. تو مرا پر از رنگ و نور کردی، گاهی با آرامش و گاهی با طوفان، اما همیشه باعث شدی که بدانم زنده‌ام و نفس می‌کشم. شاید این آخرین نامه من به تو باشد، اما هر لحظه‌ای که با تو گذرانده‌ام، گواهی است بر راهی که با هم پیمودیم. من از تو یاد گرفتم که شادی‌ها را جشن بگیرم و غم‌ها را با دلی قوی تحمل کنم. از تو آموختم که هیچ چیز پایدار نیست، مگر خاطرات و احساسی که با تمام وجود تجربه می‌کنیم. حتی لحظاتی که سخت و تاریک بودند، در نهایت به من نشان دادی که تحمل، امید و رشد واقعی چیست. این نامه نه وداع است، نه اعتراض، بلکه سپاسی است از عمق وجودم. از تو برای خنده‌ها، برای درس‌ها، برای لحظات بی‌نام و نشان که فقط با تو معنا داشت، ممنونم. اگر روزی کسی این نامه را خواند، امیدوارم بداند که زندگی، حتی در ساده‌ترین شکلش، ارزش عشق، تجربه و حضور واقعی را دارد. پس خداحافظ، زندگی عزیزم. نه با تلخی، نه با حسرت، بلکه با آرامش و لبخند. تو مرا ساختی و من هر آنچه از تو گرفتم، با خود به جاهای دیگری خواهم برد؛ جایی که هنوز هیچ نامه‌ای به آن نرسیده است. https://eitaa.com/lillian_2
اگر این نامه به دستان شما رسید، بدانید که من دیگر میان شما نیستم، و صدایم تنها در کلماتِ این برگ‌ها ادامه یافته است. مرگ، آن مهمانِ دیرینه که همیشه در گوشه‌ی چشم‌های ما خیره می‌شود، مرا نیز صدا کرده است. نه از ترس، نه از ندامت، بلکه از آن رو که زندگی من، این مسیر پرپیچ و خم، به پایان رسیده است و من می‌خواهم پیش از رفتنم، دلم را سبک کنم و اندکی از آنچه در سینه دارم، با شما درمیان بگذارم. زندگی، رودخانه‌ای است که گاهی آرام و شفاف، گاهی طوفانی و خروشان می‌گذرد. من در این رودخانه شنا کردم، گاهی در دل موج‌ها فرو رفتم و گاهی روی آرامش آب‌ها غرق لذت شدم. اما در پایان، فهمیدم که هر چه هست، گذراست و تنها یاد و عشق است که جاودانه می‌ماند. از شما می‌خواهم که مرا نه با غم و اشک، بلکه با یادِ لبخندهایم، با خاطراتِ خوب و با آن اندکی از عشق که در دل‌هایمان کاشته‌ایم، به یاد آورید. من اشتباه کرده‌ام، گاهی سخت دل بوده‌ام، گاهی سخنانم تلخ و ناآگاهانه، اما باور کنید که دل من همیشه پر از مهر بوده است؛ مهر به شما، به دنیا، به لحظه‌های کوچک و ساده‌ی زندگی که اغلب نادیده گرفته می‌شوند. اگر چیزی از من یاد گرفتید، تنها این باشد: زندگی را با تمام تلخی‌ها و شیرینی‌هایش در آغوش بگیرید. عشق بورزید، ببخشید، بخندید و گاهی تنها در سکوت، با خودتان صلح کنید. جهان بزرگ و بی‌رحم است، اما در همان بی‌رحمی، زیبایی‌های فراوانی نهفته است. من می‌روم، اما امیدوارم شما، ای کسانی که مرا دوست داشتید، ای کسانی که از من دلخور شدید، راهتان روشن باشد. بدانید که هر پایان، در خود آغازی دارد، و هر رفتنی، نوید بازگشتی دیگر است، شاید نه برای من، اما برای آنچه باقی می‌ماند: عشق، خاطره و یاد. https://eitaa.com/cherry_plus
اگر این نامه را می‌خوانی، یعنی فاصله‌ی من و تو دیگر نه با دیوار و راه، که با جهان اندازه‌گیری می‌شود. نمی‌دانم کلمات تا کجا می‌توانند جای آغوش را بگیرند، اما این آخرین چیزی‌ست که از من به تو می‌رسد؛ صدایم، پیش از آن‌که کاملاً خاموش شود. من همیشه دیر فهمیدم. دیر فهمیدم چرا دستانت این‌قدر خسته بود، چرا نگاهت گاهی در سکوت گم می‌شد، چرا کمتر حرف می‌زدی و بیشتر تحمل می‌کردی. تو شبیه کوه بودی؛ نه از آن‌ها که دیده می‌شوند، از آن‌ها که تکیه‌گاه‌اند. من سال‌ها زیر سایه‌ات ایستادم بی‌آنکه بدانم سایه یعنی چه. اگر روزی صدایم بالا رفت، اگر گاهی نفهمیدم سکوتت پر از حرف است، مرا ببخش. من فرزند بودم و فکر می‌کردم پدران همیشه جاودانه‌اند. فکر می‌کردم فرصت هست، زمان هست، فردا هست. نمی‌دانستم بعضی گفتن‌ها اگر امروز گفته نشوند، برای همیشه ناگفته می‌مانند. پدر،هر چه دارم، از توست. از استقامتت، از غرورت، از آن شرافت خاموشی که در رفتارت موج می‌زد. اگر امروز می‌توانم با آرامش چشم‌هایم را ببندم، برای این است که تو سال‌ها بیدار ماندی. اگر قلبم هنوز بلد است دوست بدارد، از همان محبتی‌ست که بلد نبودی به زبان بیاوری، اما با زندگی‌ات نشان دادی. من می‌روم، نه با ترس، نه با خشم. فقط با دلتنگی گفتن «دوستت دارم»‌هایی که کمتر گفتم. اگر روزی دلت گرفت، به یاد بیاور که پسرت با نام تو قد کشید، با صدای تو آرام شد و با یاد تو راه رفت. برایم گریه نکن؛سرت را بالا بگیر، مثل همیشه. اگر کسی پرسید، بگو: «فرزندم رفت، اما ناتمام نرفت. ردی از عشق گذاشت و آرام شد.» https://eitaa.com/blueee7
برای اون هفت نفر هم تا فردا شب حتما مینویسم میذارم ، بازم ببخشید
و اینکه دیگه شعر نذاشتم براشون😭