اگر این نامه به دستان شما رسید، بدانید که من دیگر میان شما نیستم، و صدایم تنها در کلماتِ این برگها ادامه یافته است. مرگ، آن مهمانِ دیرینه که همیشه در گوشهی چشمهای ما خیره میشود، مرا نیز صدا کرده است. نه از ترس، نه از ندامت، بلکه از آن رو که زندگی من، این مسیر پرپیچ و خم، به پایان رسیده است و من میخواهم پیش از رفتنم، دلم را سبک کنم و اندکی از آنچه در سینه دارم، با شما درمیان بگذارم.
زندگی، رودخانهای است که گاهی آرام و شفاف، گاهی طوفانی و خروشان میگذرد. من در این رودخانه شنا کردم، گاهی در دل موجها فرو رفتم و گاهی روی آرامش آبها غرق لذت شدم. اما در پایان، فهمیدم که هر چه هست، گذراست و تنها یاد و عشق است که جاودانه میماند.
از شما میخواهم که مرا نه با غم و اشک، بلکه با یادِ لبخندهایم، با خاطراتِ خوب و با آن اندکی از عشق که در دلهایمان کاشتهایم، به یاد آورید. من اشتباه کردهام، گاهی سخت دل بودهام، گاهی سخنانم تلخ و ناآگاهانه، اما باور کنید که دل من همیشه پر از مهر بوده است؛ مهر به شما، به دنیا، به لحظههای کوچک و سادهی زندگی که اغلب نادیده گرفته میشوند.
اگر چیزی از من یاد گرفتید، تنها این باشد: زندگی را با تمام تلخیها و شیرینیهایش در آغوش بگیرید. عشق بورزید، ببخشید، بخندید و گاهی تنها در سکوت، با خودتان صلح کنید. جهان بزرگ و بیرحم است، اما در همان بیرحمی، زیباییهای فراوانی نهفته است.
من میروم، اما امیدوارم شما، ای کسانی که مرا دوست داشتید، ای کسانی که از من دلخور شدید، راهتان روشن باشد. بدانید که هر پایان، در خود آغازی دارد، و هر رفتنی، نوید بازگشتی دیگر است، شاید نه برای من، اما برای آنچه باقی میماند: عشق، خاطره و یاد.
https://eitaa.com/cherry_plus
اگر این نامه را میخوانی، یعنی فاصلهی من و تو دیگر نه با دیوار و راه، که با جهان اندازهگیری میشود. نمیدانم کلمات تا کجا میتوانند جای آغوش را بگیرند، اما این آخرین چیزیست که از من به تو میرسد؛ صدایم، پیش از آنکه کاملاً خاموش شود.
من همیشه دیر فهمیدم. دیر فهمیدم چرا دستانت اینقدر خسته بود، چرا نگاهت گاهی در سکوت گم میشد، چرا کمتر حرف میزدی و بیشتر تحمل میکردی. تو شبیه کوه بودی؛ نه از آنها که دیده میشوند، از آنها که تکیهگاهاند. من سالها زیر سایهات ایستادم بیآنکه بدانم سایه یعنی چه.
اگر روزی صدایم بالا رفت، اگر گاهی نفهمیدم سکوتت پر از حرف است، مرا ببخش. من فرزند بودم و فکر میکردم پدران همیشه جاودانهاند. فکر میکردم فرصت هست، زمان هست، فردا هست. نمیدانستم بعضی گفتنها اگر امروز گفته نشوند، برای همیشه ناگفته میمانند.
پدر،هر چه دارم، از توست. از استقامتت، از غرورت، از آن شرافت خاموشی که در رفتارت موج میزد. اگر امروز میتوانم با آرامش چشمهایم را ببندم، برای این است که تو سالها بیدار ماندی. اگر قلبم هنوز بلد است دوست بدارد، از همان محبتیست که بلد نبودی به زبان بیاوری، اما با زندگیات نشان دادی.
من میروم، نه با ترس، نه با خشم. فقط با دلتنگی گفتن «دوستت دارم»هایی که کمتر گفتم. اگر روزی دلت گرفت، به یاد بیاور که پسرت با نام تو قد کشید، با صدای تو آرام شد و با یاد تو راه رفت.
برایم گریه نکن؛سرت را بالا بگیر، مثل همیشه.
اگر کسی پرسید، بگو:
«فرزندم رفت، اما ناتمام نرفت.
ردی از عشق گذاشت و آرام شد.»
https://eitaa.com/blueee7