.𝒊𝒏𝒔𝒊𝒅𝒆 𝒕𝒉𝒆 𝒎𝒐𝒐𝒏.
کنجی درون ماه. سیارکی تنها،من و پاره پاره های مغزم روی دفتر و کتابخانه ای انباشته از نیاز ِخوانده شد
هدیه تولدم اینجا 50 تایی بشه؟
روی آخرین صفحه دفترچه امسال هم امضایی میزنم و با لبخند صفحاتش را روی دور تند ورق میزنم.
روی صفحه ای خیسی اشکی است و روی صفحه ای دیگر رد لبخند!
خیلی زود گذشت.همه آن اتفاقات،گریه ها،خنده ها،دویدن های مکرر و ایستادن های طولانی زیر رگبار باران و لطافت برف،خنکای بستنی یخی در جنگِ با گرمای خانمان سوز ِتابستان.
همه آنها حالا اندازه چندین سال نوری دورند!
وقتی دفترچه ای میخری،هیچ نمیدانی قرار است چه کلماتی سطر هایش را به آغوش بکشند،میدانی؟
من هم نمیدانستم.حالا هم که به دفتر نو و خالی سال آینده ام خیره ام،هیچ نمیدانم قرار است چگونه پر شود و سال بعد اصلا منی هستم که دفترچه را مرور کنم؟
نمیدانم.
تنها چیزی که میدانم،این است که الان زنده ام و فرصتی دارم برای جان بخشیدن به روند زندگی مرده ام.
زنده بودن فرصتی ست که خیلی ها نصیبشان نشده. من،به هر دلیلی حالا زنده ام و نفس میکشم.
پس به خودم قول میدهم تا آخرین لحظه عمرم تمام تلاشم را برای استفاده از این فرصت الهی بکنم.
انشاءالله.
امضا: محدثه.ز
-ماهنویس
مورخ چهاردهم اردیبهشت سال پنجم.