eitaa logo
یاداشت های من
14 دنبال‌کننده
25 عکس
1 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
[اینکه من رسیدم تو نرسیدی اینکه من تونستم تو نتونستی اینکه من یسری چیزا دارم که تو نداری نباید دلیل حسودی و دشمنیت بشه یسری چیزام تو داری که من ندارم به یسری چیرا تو رسیدی که من نرسیدم یه جاهایی تو تونستیو من نتونستم بد دل نباشیم دلاتونو گنده کنین خدا واسه همه خداس جا اندازه همه هس، کسی جای کسیو تنگ نکرده]
به قول نیکی فیروزکوهی: بگذار قضاوت‌مان کنند آلوده به ترس نباش! بهتر است که سایه‌ای از خودمان باشیم تا حضوری بی‌ وجود شبیه افکار دیگران.
‹‹ اون حالی که وقتی تو شرایطی قرار میگیری که نمیدونی باید چیکارکنی ؛ خیلی عجیبه . هرلحظه ممکنه یه حرفی بزنی ، یه رفتاری نشون بدی که همیشه ازش پشیمون شی ! انگار از اولی که بدنیا میایم تا نقطه‌ی آخر نمیدونیم باید چیکار کنیم ، چون همیشه در حالِ پشیمون شدنیم ؛ هرروز و هرشب ! : ) 🖤 ››
از زیباترین و عاشقانه‌ترین دست نوشته‌هایی که خواندم؛ نوشته‌ی مرید البرغوثي ‌شاعر فلسطینی برای همسرش بود: « در تابستان سال ۱۹۷۰ یک خانواده شدیم و خنده‌ی او خانه‌ام شد.. »
‌احساسات مثل پنجره خونه میمونه. از شیشه است و خونه رو در برابر خیلی چیزا آسیب پذیر میکنه، ولی هیچکس نمیخواد تو یک چهار دیواری بدون هیچ پنجره ای زندگی کنه. احساسات نقطه ضعفیه که همه بهش تن میدن. نقطه ضعف قشنگیهـ.❤️‍🔥🕊
با تیرو کمان کودکی ام در کوچه باغ های قدیمی در انبوه درختان باران خورده سینه ی گنجشکی را نشانه گرفته بودم که عاشق تو شدم گنجشک به شانه ام نشست و من شکارچی ماهری شدم هروقت دلتنگم آواز میخوانم پرنده می آید پرنده می نشیند پرنده را می بویم پرنده می بوسم پرنده را رها میکنم و چون شکار دیگری می شود کودکی ام را میبینم در انبوه درختان باران خورده با بوی کاهگل و آواز پرنده به خود می پیچد و گریه میکند های آواز چقدر ... تو را ... دوس دارم ... مرحوم محمد ابراهیم جعفری
هدایت شده از دَریای بی‌کرانِ چَشمانَش...!
اینجارم مثل آسمان یاسی دوست داشته باشید لطفا:)
گاهی ساده ترین حرفا عمیق ترین زخمارو جا میزاره
کاش میشد گاهی ادمارو از دروازه ی خواب و رویا رد کنیمو به واقعیت بکشونیم
درو باز کردم و یه نیم نگاه به افکارم انداختم. گوشه ی اتاق نشسته بود. برگه های نقاشیش درست مثل یه بچه ۳ ساله فقط خط خطی بود... چرا اینهمه بی نظمی؟؟؟ چرا اینهمه هرج و مرج؟؟؟ چرا چیشده؟ چراغا رو روشن کردم دستشو گرفتم و از زندان واقعیت فراریش دادم. بردمش به دنیای تخیلات بردمش به همونجایی فرهاد تونست کوه رو بکنه، همونجایی که خدا شیطان رو تبعید نکرد، همونجایی که هابیل و قابیل کل دنیارو باهم گشتن... ازم پرسید " چرا تا ابد اینجا نمونیم؟" و در جوابش گفتم "اینجا خیلی قشنگه، ولی خب اگه درد نکشی ضعیف میشی و اگه ضعیف بشی قلبتو میشکنن. اگه قلبت بشکنه دیگه جایی نیست که از دست دنیا بهش پناه ببریم... 😅" دوباره به همون زندان برگشتیم ولی این دفعه یه مرد برگشت... اون بچه تو قلبمون موند که تا ابد بازی کنه. و ما موندیم و یه قلب که باید مراقبش باشیم... اینم سفر من بود، به اندازه ی سفر بقیه طولانی و مهیج نبود ولی خب خیلی چیزا ازش یاد گرفتم😃 دنیا برای ما خیلی بیش از حد واقعیه، ما به اینجا تعلق نداریم... دنیای ما فقط عشق توش جا داره و خب چون نمیتونیم متنفر باشیم دهنمون اسفالت میشه همیشه
من، اکنون من، خسته و زار. خسته از خویشم، خسته از بودن، خسته از امید، خسته از شورم گله گر دارم، گله از خویشست نه ز دنیا و نه ز عقبایم. نه به جانم، تن نه به تن، جانم خسته از خویشم خسته از بودن...
هدایت شده از طُـغٌـ‌یاٰنٍ.
آدمیزاد است دیگر! گاهی دلش میخواهد بی هیچ آشنایی دست خودش را بگیرد ببرد یک جایِ دور، جایی که به زبان دیگری حرف میزنند. یک جایی که بشود قرمزی گاه و بیگاه چشم‌ها را گردن غربت انداخت! آدمیزاد است دیگر...