این زندگی نامه که در کانال گذاشتم
به صورت خلاصه هست انشالله در روز های آینده زندگی نامه کامل ( کتاب عمار حلب) رو در کانال به صورت روزانه بارگزاری میکنم .
https://eitaa.com/iranimy313
از راحت طلبی دوری نمایید و دائم فردی
پرتلاش و خستگی ناپذیر باشید.
شهید مهدی باکری
https://eitaa.com/iranimy313
✍شهیدی که قرائت #زیارت_عاشورا به نیت او گره گشاست...
💠مادر شهید می گوید مواقعی که دلتنگ💔 او می شوم با عکسش صحبت می کنم و مطمئن هستم که صدای من را می شنود و به حرف هایم گوش می کند. بیشتر دوستان و اقوام می گویند هنگامی که مشکلی برایمان پیش می آید به نیت حسین #زیارت_عاشورا می خوانیم و هنوز تمام نشده مشکلمان حل میشود.
💠مادر شهید مدافع حرم حسین بواس که تصویری از این شهید در دستانش بود با بیان اینکه پسرم #نماز و روزه قضا نداشت گفت: او از همان دوران کودکی کارهای شخصی اش را خودش انجام می داد و تمام نمازهایش را #اول_وقت می خواند و روزه هایش را می گرفت
شهید مدافع حرم
#حسین_بواس
https://eitaa.com/iranimy313
با اجازه مادر سادات رخت عزای پسرش را
نه از جان بلکه از تن در میآوریم و میگوییم
ای حسین «ع» داغ تو تا ابد در قلب ما خواهد ماند ...
https://eitaa.com/iranimy313
بسم رب الشهدا
از امروز کتاب عمار حلب ( کتاب شهید محمد حسین محمدخانی) رو در کانال بارگزاری میکنم .
مقدمه
به اسم حبیب؛ همان اذن که محمد حسین هم نوشتنش را با آن شروع می کرد. قدیم ترها که روزگار بر چسب و استیکر نبود، بچه های درس خوان و سربه راه، از معلم های مدرسه، برگ برنده میگرفتند. زیاد که می شد، جایزه درست و درمانی در انتظارشان بود؛ آن هم جلوی بقیه سر صبحگاه به برگ برنده هایی که توی ذهنم به محمد حسین داده بودم، فکر می کردم وقتی بعد از عقدمان توی اتاق اشکِ حرم امام رضا الله، اولین کسی بود که زنگ زد از لبنان و تبریک گفت و ذوق کرد از این اتفاقوقتی توی قلعه گنج کرمان یک جوان تهرانی شش دانگ بچه های فقیر و ماه ها حمام نرفته کپرنشین را بغل میکرد نوازش می کرد، می بوسید و ساعت ها زیر ظل ،آفتاب وسط خاک وخل با بازی جمع شان را گرم می کرد تا از ته دل بخندند؛
وقتی بعد از خستگیهای مدام توی اردوی جهادی از میان آن همه جسم و جان کوفته و آشفته جان میگرفت برای نماز شب و مناجات وقتی هر سال وسط روضه های ظهر عاشورا توی خانه دانشجویی اش، خود را برای اربابش کبود میکرد
راه افتادم بین آدم های دوروبرش و پرسان پرسان برگ برنده هایش را جمع کردم. دیدم حق داشت بتواند روزی برگ برندههایش را رو کند. حق داشت به ازای همه آنها، از دستان اربابش افتخار شهادت بگیرد. حق داشت، نوش جانش.
برگرفته از کتاب عمار حلب
https://eitaa.com/iranimy313