مقدمه
به اسم حبیب؛ همان اذن که محمد حسین هم نوشتنش را با آن شروع می کرد. قدیم ترها که روزگار بر چسب و استیکر نبود، بچه های درس خوان و سربه راه، از معلم های مدرسه، برگ برنده میگرفتند. زیاد که می شد، جایزه درست و درمانی در انتظارشان بود؛ آن هم جلوی بقیه سر صبحگاه به برگ برنده هایی که توی ذهنم به محمد حسین داده بودم، فکر می کردم وقتی بعد از عقدمان توی اتاق اشکِ حرم امام رضا الله، اولین کسی بود که زنگ زد از لبنان و تبریک گفت و ذوق کرد از این اتفاقوقتی توی قلعه گنج کرمان یک جوان تهرانی شش دانگ بچه های فقیر و ماه ها حمام نرفته کپرنشین را بغل میکرد نوازش می کرد، می بوسید و ساعت ها زیر ظل ،آفتاب وسط خاک وخل با بازی جمع شان را گرم می کرد تا از ته دل بخندند؛
وقتی بعد از خستگیهای مدام توی اردوی جهادی از میان آن همه جسم و جان کوفته و آشفته جان میگرفت برای نماز شب و مناجات وقتی هر سال وسط روضه های ظهر عاشورا توی خانه دانشجویی اش، خود را برای اربابش کبود میکرد
راه افتادم بین آدم های دوروبرش و پرسان پرسان برگ برنده هایش را جمع کردم. دیدم حق داشت بتواند روزی برگ برندههایش را رو کند. حق داشت به ازای همه آنها، از دستان اربابش افتخار شهادت بگیرد. حق داشت، نوش جانش.
برگرفته از کتاب عمار حلب
https://eitaa.com/iranimy313
قطعا سننتصر
(قطعا پیروزی نزدیک است)
شهید سید حسن نصرالله
https://eitaa.com/iranimy313
فصل اول
من نوکر تو گر شوم، آزاد میشوم
قبل از آشنایی با ممد حسین پا می داد دردی هم می کردم می رفتم توی میوه فروشی پنج کیلو پرتقال میقاپیدم میرفتم کافی نت دوربین هندی کم دودره می کردم توی ساندویچی پول نمیدادم می آمدم بیرون فروشنده هم سرش شلوغ بود، یادش می رفت یک ساندویچی پیدا کرده بودیم می رفتیم هم می خوردیم، هم سه تا نوشابه می آوردیم خانه قصابی می رفتم و مرغ سفارش می دادم، به فروشنده می گفتم که این را خرد کن تا می رفت آن پشت از یخچالجلویی ماهی کش می رفتم یک نمه بزن بهادر و یکه بزن هم بودم، ولی در دانشگاه نه؛ یعنی پیش نمی آمد در محله هم چون خانواده ام حسابی اهل دعوا و شر بودند دیگر کسی جرئت نمی کرد به من بگوید بالای چشمت ابروست. خلاصه به چیزی رحم نمی کردیم خدا از سر تقصیرات مان بگذرد. این چیزها را تا حالا به کسی نگفته ام چون درست نیست آدم گناهانش را بریزد روی دایره. به الواتی و عرق خوری زبانزد بودم در خانواده ای قد کشیده بودم که همه مشروب خور بودند. من هم ناخواسته افتادم تو نخ پیک و میخوارگی پدرم به شدت مخالف بود خودش سر همین چیزها بدبخت شده و زندگی اش را پای این لات بازیها باخته بود میگفت ببینم به این نجسی لب بزنی از
خانه می انداز مت بیرون! در تهران و جلوی چشم پدر راحت نبودم ولی توی یزد دست کسی به ما نمی رسید. با بچه ها الکل سفید ۹۶ درصد میخریدیم و می زدیم بالا یا یکی
ساقی میشد و از شهر خودش می آورد از خوش اقبالی ام بود که سال ۸۸ افتادم دانشگاه آزاد یزد. به گوشم خورد یک هیئت دانشجویی هست که همه با هم میروند عزاداری ویرم گرفت به هوای شام خوردن بروم هیئت علمدار توی خوابگاه که بودیم فقط میخواستیم
برویم یک جا که غذایی بدهند تا شکم مان را سیر کنیم شام شان معمولی بود ولی برای ما با ارزش بود؛ پنیر و هندوانه یا پنیر و خیار و الویه بعضی وقتها پول نداشتند ممد حسین می رفت شیر و کیک می خرید به هر قیمتی یک خوردنی ردیف میکرد که کسی گرسنه بیرون نرود. بعضی وقت ها هم پول می رسید و سنگ تمام می گذاشتند. یک بار قارچ سوخاری با مرغ، مرغش خام بود، ولی خیلی مزه داد.
برگرفته از کتاب عمار حلب
https://eitaa.com/iranimy313
(عمار حلب )🇮🇷🎒
فصل اول من نوکر تو گر شوم، آزاد میشوم قبل از آشنایی با ممد حسین پا می داد دردی هم می کردم می رفتم
( عناوین هر فصل از بین سروده های شهید محمد خانی انتخاب شده )