eitaa logo
مجتمع فرهنگی امام رضا علیه السلام
8.3هزار دنبال‌کننده
43.5هزار عکس
16.6هزار ویدیو
499 فایل
✅کانال مجتمع فرهنگی آموزشی امام رضا علیه السلام @ircom_8 🔹آدرس : چیتگر- بلوار کوهک- خیابان نسیم 16 غربی- مجتمع امام رضا علیه السلام @ircom8admin ادمین کانال مجتمع ✅لینک کانال ها و لوکیشن مجتمع امام رضا(ع): https://takl.ink/ircom_8/
مشاهده در ایتا
دانلود
MONO-0000_1.mp3
زمان: حجم: 19.4M
🎤 صوت کامل سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین علی نادری مراسم عزاداری شب شهادت امام سجاد (ع) و مراسم استغاثه به امام زمان (عج) مورخ : پنجم تیر ماه سال 1405
صبح نهم اسفند ۱۴۰۴، مصادف با هفتمین سالروز تولد ماکان نصیری بود. برخلاف روزهای دیگر، آن صبح با اشتیاق صبحانه خورد. مادرش با مهر همیشگی، لباس مدرسه‌اش را آماده کرده بود: یک «پلیور آبی» و شلوار. کوله‌پشتی کوچکش را برداشت و تکه‌ای نان برای زنگ تفریش در آن گذاشت. هیچ نشانه‌ای از فاجعه‌ای که در پیش بود، در آسمان آرام میناب دیده نمی‌شد. ماکان سوار موتور برادر شد و از دم در، برای مادرش دست تکان داد. این، آخرین تصویر از او بود؛ کودکی با پلیور آبی که راهی مکتب می‌شد تا الفبای زندگی بیاموزد، غافل از اینکه درس نخست آن روز، مرگ خواهد بود. خانواده نصیری در انتظار بودند تا بعد از مدرسه، جشن کوچکی برای تولدش بگیرند. کیک، شمع‌ها و هدایا آماده بود. اما تقدیر، جشن تولد را به عزا تبدیل کرد. این تقارن غم‌انگیز تولد و شهادت، بر عمق تراژدی می‌افزاید. کودکی که باید هفت سالگی‌اش را جشن می‌گرفت، در آستانه هفت سالگی، به جمع شهدای مدرسه پیوست. این صبح، نمادی شد از شکنندگی آرامش در سایه جنگ؛ آرامشی که می‌تواند در یک آن، با صدای سوت یک موشک، به کابوسی ابدی بدل شود. ماکان، در روز تولدش، نه به دنیا که به تاریخ پیوست.
ساعت ۱۱:۱۶ ساعت ۱۱:۱۶ دقیقه صبح نهم اسفند، تلفن خانه خانواده نصیری زنگ خورد. صدای مسئول مدرسه از آن سوی خط بود که با اضطراب گفت: «برای بردن بچه‌ها بیایید.» این تماس، نخستین زنگ هشدار بود. پدر، سیروس نصیری، که در خانه بود، بلافاصله خود را آماده کرد. اما پیش از آنکه بتواند به مدرسه برسد، صدای مهیبی تمام شهر میناب را لرزاند. انفجاری چنان عظیم که گویی زمین از بن می‌لرزد. موج ضربه، شیشه‌های خانه‌های دورتر را نیز شکست. وحشت سراسر شهر را فرا گرفت. والدین، مانند پرنده‌هایی که آشیانه‌شان مورد حمله قرار گرفته، به سمت مدرسه شجره طیبه هجوم آوردند. منظره‌ای که با آن روبه‌رو شدند، باورنکردنی بود: ساختمان مدرسه، آن پناهگاه امن و مکان آموزش، تقریباً به کلی ویران شده بود. دود و خاکستر همه جا را فرا گرفته بود. صدای فریاد، گریه و ناله از هر سو به گوش می‌رسید. آوار، کلاس‌ها و راهروها را پوشانده بود. در این هرج و مرج، پدر ماکان شروع به دویدن و جستجو کرد. از هر کس که از میان آوار جان سالم به در برده بود یا در حال کمک بود، سراغ پسرش را می‌گرفت: «ماکان نصیری را دیده‌اید؟ کلاس اولی؟ پلیور آبی پوشیده؟» اما پاسخ‌ها ناامیدکننده بود. کسی ماکان را ندیده بود. این لحظه، آغاز یک جستجوی بی‌فرجام چهل‌وپنج روزه بود. ساعت ۱۱:۱۶، نه زمان یک تماس عادی، که زمان شکستن دنیای یک خانواده و آغاز غیبتی ابدی شد.