سربازی دستش گلوله خورده
سربازی سینهاش
من اما
گلوله از پوستم گذشته
خورده است به گوشهی خیالم
برای همین است
که در تمام شعرهایم خون جاریست.
میگفت اگه به منم اندازهی الستارات میرسیدی
هیچوقت پیر نمیشدم
آخرین پرنده را هم رها کردم
اما هنوز غمگینم
چیزی در این قفس خالی هست
که آزاد نمیشود.
یکی برای لذت بیشتر کاری رو انجام میده
یکی برای درد کمتر.