دگر، نماند خونی برای من، خنجر بر بدن ظریف من کشیدی و جسد ام را تا قبرستانِ کوچک خود، کشان کشان، روی زمین میکشیدی. تا قبرستانِ تو، من شدم چند پاره گوشت و چند تکه استخوان، و تو با رد خون من، به خانه برگشتی و با ارامش، یک لیوان قهوه نوشیدی و از حسی که موقع کُشتن من داشتی، کتاب نوشتی؛ خوشحالام که حداقل یک نفر از من برای نوشتن الهام گرفت، حتی با اینکه به قیمت جونِ من، تموم شد.
_یوکی
چند وقته خوابای عجیبی میبینم خوابهایی که مثل یه سریال دنبالشون میکنم و هر روز صبح که بیدار میشم لحظه شماری میکنم تا شب بشه و قسمت بعدی خوابمو ببینم کم کم میترسم بهشون اعتیاد پیدا کنم و تنها دلیل زندگی کردنم دیدن خواب باشه همین ویژگیه که باعث شده از انسان بودن متنفر باشم این که همیشه باید یه چیزی باشه همه چی باید با علت و هدف باشه وگرنه پوچی به سرعت کل وجود تو میگیره شدیم آدمهای کوری که تو یه کویر بزرگ دنبال آب میگردیم تا سیاهی جلو چشمامونو بشوریم.
_lee
حسم مثل بچه ایه که تو بازار شلوغ گم شده با ترکیبی از امید و اضطراب به آدمهایی که از کنارم رد میشن زل میزنم تا شاید به چهره ی آشنا ببینم. نمیدونم چرا واسه هر کاری که ذوق دارم و انجامش میدم وقتی به تهش میرسم از خودم میپرسم «من اینجا چیکار میکنم؟». توی خودم گم شدم بیرون گم شدم من سعی کردم برای رد شدن از این هزار تو به نوبت دیواراش رو خراب کنم و تو یه مسیر مستقیم ازش بگذرم، ولی الان به دیواری رسیدم که قبلا خراب شده.
_lee
مشکل اینجاست که آدما بیشازحد به هم وابسته میشن و مسائل کشیده میشه به صحنهها و اشکها؛ همهچی شکننده و احساسی میشه. فکر میکنم آدما باید همیشه طوری رفتار کنن که انگار بین دو تا پرواز [نشستن و برخاستن] هستن...
_بیلی وایلدر