من واقعا نمیدونم چمه ، یک روز میام میگم من با اون موضوع کاملا کنار اومدم ولی یهو یک چیزی میشه بعد یادم میاد همه چیو و دلم انقدر برای همه چی تنگ میشه که نمیدونی چه چیزایی میاد تو مغزم ، بدجور تو گل گیر کردم انگار خودم میخوام اعصابمو خورد کنم ، انگار خودم میخوام حال خودمو بد کنم ولی من فقط یک ذره زیاد دلم براش تنگ شده ، نمیدونی چقدر وقتی از اون مکان رد میشم چجوری نگاه میکنم ببینم تو هستی یا نه ، ولی انگار نیستی انگار واقعا قرار نیست ببینمت .
رها شدم. فراموش شدم. تنها شدم. دلگیر شدم. خسته شدم. نااُمید شدم. پیر شدم. کلافه شدم. مچاله شدم. بیچاره شدم. خالی شدم. بیقرار شدم. فقیر شدم. گم شدم. کم شدم. غمگین شدم. مجبور شدم. محکوم شدم. دلتنگ شدم. شکسته شدم. تکراری شدم. بیثبات شدم. دور شدم. جدا شدم. ضعیف شدم. تلخ شدم. کمرنگ شدم. زمینگیر شدم. سرد شدم. بیمعنا شدم. تموم شدم. همهی چیزهایی که دلم نمیخواست بشم شدم. حالا چی؟
و من در افکار ناتمامم غرق میشوم. صدا ها گنگ میشوند و نگاها تار، سفید تبدیل به سیاه میشود و منِ امیدوارم تبدیل میشوم به یک نا امید.