شبی در تاریکی مطلق افتادم. دیگر نه در شبهایم ستارهای بود، نه در روزهایم خورشیدی؛ و تمام امیدها و آرزوهایم در تنم مدفون شد.
من هیچوقت آدم خوبی نبودم. با تمام وجودم تلاش میکنم واسه درستبودن، اما انگار روحم انقدر زخم خورده که هر از گاهی سر بازکردن این زخمها از من آدم دیگهای میسازه؛ آدمی که از خودش فرار میکنه، از تویی که دوستش داره فرار میکنه، به هرچیزی چنگ میندازه که فقط حرف بزنه، داد بکشه و خودشو خالی کنه. واقعا دست خودم نیست، برای منی که همیشهی زندگیم حرفهامو خوردم، این موقعیتها و ترکیدنها غیرارادیه و تو ضعیفترین نسخهی خودم قرار میگیرم.
و شاید تنهایی بهای این ماجرا و رفتارهایی که میکنمه..
یروزی یه نفر میاد، تنهاییت رو ازت میگیره. از تاریکی میکشدت بیرون و با نور آشتیت میده. با تموم ضعفهات بغلت میکنه و میگه کنارتم؛ تو بهش وابسته میشی تا جایی که وقتی تنهات گذاشت حس میکنی حتی به تنهایی و دنیای خودت هم تعلق نداری
بیشتر از هرچیز دلم میخواست میتوانستم تمام روحم را در چشمانم بگذارم و تا ابد، تا هنگام مرگم؛ به تو نگاه کنم.