و درد به استخوانِمان رسیده اما هنوز خودمان را نباختهایم و روزگار را زندگی میکنیم. و هنوز آنقدر میخندیم که سرمان از این همه ناخوشیهایی که مجبور به پذیرفتنش کردیم درد میگیرد
- فرگل مشتاقی
او با من در رویاها زندگی میکند، او هر شب به خوابم میآید، صدای او همیشه در تاریکی نگهبان من است، او اولین کسی است که میبینم و نمیدانم چرا نمیدانم او کیست
آدمی که میشینه باهات درمورد آدمایی که تو زندگی ناامیدش کردن حرف میزنه داره ازت این درخواست رو میکنه «لطفا توام مثل اونا نباش»