با ذوق و شوق به خانه برمیگردم
اینبار کسی نیس که برایش از روزم بگوییم
از احساساتم بگويم از دلتنگیم بگویم از گربه کنار خانه ایستاده بگویم از هوای ابری برایش بگوییم
اینبار تنهایی را در اغوشم میگیرم و با او معاشرت تلخی دارم
او به من فقط نگا میکند و هیچ کلمه ای از دهنش بیرون نمیاید چهره اش اثری از احساس نیس
ذل میزند و با چشمانی سفید ب من نگاه میکند
سکوتش مرا میسوزاند و باز به یاد میاورم ک تنها تنهاییست که در کنارم دارم
فقط او بود که ساعت ها درکنارم مینشست و از حال پریشان من خبرداشت
مثل اینکه..
زمانش رسیده است تا با تنهايي ام درباره امروز حرف بزنم ،با صدای اروم و گرفته میگویم بگذار درباره امروز بهت بگویم؛
خاکستری مثل تو.
"My little girl, take care of yourself. Goodbyes are not forever. We will see each other again; Here or after death. do not be afraid. Little by little, other people take my place in your heart, you get used to my absence and forget. Cute, I have to go. Now go and don't be afraid. Bye"