eitaa logo
انجمن‌خوشنویسان اسلامشهر ...
782 دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
977 ویدیو
153 فایل
پایگاه‌اطلاع‌رسانی انجمن‌خوشنویسان‌ اسلامشهر تلفن: 02156145044 مدیریت: 09122280419 #سید_جلیل_قاسمی @Seyyed_jalil_ghasemi خ‌کاشانی| کتابخانه‌مطهری #آموزش_تخصصی_هنر #خوشنویسی #هنرهای_تجسمی #تذهیب زیر نظر اساتید برجسته مقدماتی تا اُستادی
مشاهده در ایتا
دانلود
⭕️ انجمن خوشنویسان و کانون بسیج هنرمندان اسلامشهر با همکاری اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی برگزار می‌نماید؛ 👈 مسابقه خوشنویسی سوگواره‌ی خط تحریری《عاشورا》 ▫️ کلیه علاقمندان می‌توانند آثار خود را با مضامین فلسفه قیام عاشورا در قالب خط تحریری، حداکثر تا پایان شهریور ۱۴۰۲ به دبیرخانه انجمن خوشنویسان اسلامشهر (واقع در خ کاشانی، کتابخانه مطهری) و یا اداره فرهنگ و ارشاداسلامی (واقع در انتهای خ‌نواب، پشت‌شهرداری‌منطقه۲) تحویل دهند. تلفن: ۰۲۱۵۶۱۴۵۰۴۴ ▫️به‌نفرات برترسوگواره جوایزارزشمند به همراه لوح تقدیر اهدا خواهد شد. ▫️ به کلیه هنرجویان و هنرمندانی که با ارسال اثر خود در این مسابقه شرکت کرده‌اند، گواهی یادبود اهدا خواهد شد.        ━━━💠🍃🌹🍃💠━━━        ━━━💠🍃🌹🍃💠━━━ لینک پیوستن به جمع هنرمندان: @Islamshahr_Calligraphers @Islamshahr_Calligraphers
﷽ 🏴 ساحل به ساحل با ناخدای با خدای کشتی انقلاب ▪️◾️▪️ ▪️در نگاهش صلابت، در وجودش مهابت و در کلامش صداقت بود. نگاهش امتداد راه را نشان میداد و انقلابش ادامه داستان عزت و شرف و حماسه بود. ▪️جزیره امنی را ناامن کرد که حیاط خلوت شیاطین دوران بود. انقلابش برق آسا بود و فرصت درنگ را از فرعون زمان گرفت و با عصای موسائیش دریای به ظاهر اَمنشان را طوفانی کرد. ▪️وصیتش قُلْ إِنَّمَا أَعِظُكُمْ بِوَاحِدَةٍ ۖ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَىٰ وَفُرَادَىٰ بود تا حجت برهمگان تمام شود وهیچ عذری برای احدی باقی نماند، مطمئن بود به فضل خدا و از حوادث نه تنها نمی هراسید بلکه به استقبال حادثه ها میرفت. ▪️امام محرمان بود و دشمن ظالمان، نه ظلم میکرد و نه زیر بار ظلم می‌رفت بارها انقلابش را انقلاب پابرهنگان نامید تا یک تار موی کوخ نشینش شرافتی بیشتر از کاخ نشین پیدا کند. مکتبش، مکتب عاشورا بود و مرامش مرام سیدالشهدا. عطر نسیم انقلابش در اعماق جان آزادیخواهان عالم نشست و جان های خفته را بیدار کرد. اکنون سالیانیست از میانمان رفته است قلبمان برایش حسینیه جماران گشته و یادش همیشه عزیز و گرامی. انقلابش بی نام او در هیچ جای جهان شناخته شده نیست و هر جا که نامش را میبرند محور مقاومت میشود، مقاومت مقدس، مقاومت عزت، مقاومت کرامت. ▪️حال ساحل به ساحل با ناخدای با خدای کشتی انقلاب او به سمت آوردگاه ظهور نزدیک میشویم. تلخی ها و مرارت های زیادی در نبودش بر ما اصابت کرد از رفتن سرداری که پرورش یافته مکتبش بود تا داغی که ابراهیم گلستان انقلابش بر قلبمان گذاشت اما خدا را شکر که سکان انقلابش در دست همان سیدی است که اورا (آقا سید علی) میخواند، و می‌گفت خورشیدی است که میدرخشد. ▪️آری هنوز میدرخشد، درخششی که برای دوستان روشنی بخش و برای دشمنان سوزان است. عصای توکل بر پنجه استوارش و عینک بر چشمان بیدارش، حریفی خستگی ناپذیر که اورا ابرحریف می‌نامند. اولین و تنها مرکز تخصصیِ آموزشِ خط در اسلامشهر از دوره مقدماتی تا اُستادی، ویژه‌ی تمامیِ رده‌های سنی، تلفن: 02156145044        ━━━💠🍃🌹🍃💠━━━ با خوشنویسان‌اسلامشهر همراه شوید: @Islamshahr_Calligraphers
انجمن‌خوشنویسان اسلامشهر ...
سرها بریده بینی، بی‌جُرم و بی‌جنایت... ⭕️ عجیب است این حافظ...! ▪️خاطره دکتر عبدالحسین زرین‌کوب از
خاطره دکتر عبدالحسین از عاشورا 📌 روز بود و در مراسمی به همین مناسبت به عنوان سخنران دعوت داشتم، مراسمی خاص با حضور تعداد زیادی تحصیل‌کرده و به اصطلاح روشنفکر و البته تعدادی هم از مردم عادی، نگاهی به بنر تبلیغاتی که اسم و تصویرم را بر روی آن زده بودند انداختم و وارد مسجد شده و در گوشه‌ای نشستم، دنبال موضوعی برای شروع سخنرانی خودم می‌گشتم، موضوعی که بتواند مردم عزادار را در این جذب کند، برای همین نمی‌خواستم فعلا کسی متوجه حضورم بشود، هرچه بیشتر فکر می‌کردم کمتر به نتیجه می‌رسیدم، ذهنم واقعا مغشوش شده بود، پیرمردی که کنارم نشسته بود با پرسشی رشته افکارم را پاره کرد: + ببخشید شما هستید؟ _ گفتم: بله، استاد که چه عرض کنم ولی زرین‌کوب هستم. خیلی خوشحال شد، مثل کسی که به آرزوی خود رسیده باشد و شروع کرد به شرح این‌که چقدر دوست داشته بنده را از نزدیک ببیند. همین‌طور که صحبت می‌کرد، دقیق نگاهش می‌کردم، این بنده خدا چرا باید آرزوی دیدن من را داشته باشد؟ چه وجه اشتراکی بین من و او وجود دارد؟ پیرمردی روستایی با چهره‌ای چین‌خورده و آفتاب‌سوخته، متین، سنگین و باوقار... + می‌گفت مکتب رفته و عم‌جزء خوانده و در اوقات بیکاری یا قرآن می‌خواند یا غزل حافظ. جسته و گریخته شروع به خواندن چند بیت از غزلیات خواجه کرد و چه زیبا غزل حافظ را می‌خواند. _ پرسیدم: حالا چرا مشتاق دیدن بنده بودید؟ + گفت: سؤالی داشتم. _ گفتم: بفرمائید... + پرسید: شما به فال حافظ اعتقاد دارید؟ _ گفتم: خب بله، صد در صد. + گفت: ولی من اعتقاد ندارم! _ پرسیدم: من چه‌کاری می‌توانم برای شما انجام بدهم؟ از من چه خدمتی بر می‌آید؟ (عاشق مرامش شده بودم و از گفتگو با او لذت می‌بردم) + گفت: خیلی دوست دارم معتقد شوم، یک زحمتی برای من می‌کشید؟ _ گفتم: اگر از دستم بر بیاد، حتما، چرا که نه؟ + گفت: یک فال برایم بگیرید. _ گفتم ولی من دیوان حافظ پیشم نیست. بلافاصله دیوانی جیبی از جیبش در آورد و به طرفم گرفت و گفت: بفرما. مات و مبهوت نگاهش کردم و گفتم، نیت کنید. فاتحه‌ای زیر لب خواند و گفت: برای خودم نمی‌خواهم، می‌خواهم ببینم حافظ در مورد امروز (روز عاشورا) چی می‌گه؟ برای لحظه‌ای کُپ کردم و مُرَدد در گرفتن فال! حافظ...! عاشورا...! اگه جواب نداد چی؟ عشق و علاقه این مرد به حافظ چی می‌شه؟ با وجود این‌که بارها و بارها غزلیات خواجه را کلمه به کلمه خوانده و در معنا و مفهوم آنها اندیشیده بودم، غزلی به ذهنم نرسید که به‌طور ویژه به این موضوع پرداخته باشد. پیرمرد متوجه تردیدم شد. + گفت: چی شد استاد؟ _ گفتم: هیچی، الان، در خدمت‌تان هستم. چشمانم را بستم و فاتحه‌ای قرائت کردم و صفحه‌ای را باز کردم: زان یار دلنوازم شکریست با شکایت گر نکته‌دان عشقی خوش بشنو این حکایت بی‌مزد بود و منت هر خدمتی که کردم یا رب مباد کس را مخدوم بی‌عنایت رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت در زلف چون کمندش ای‌دل مپیچ کانجا سرها بریده بینی بی‌جرم و بی‌جنایت چشمت به‌غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی جانا روا نباشد خون‌ریز را حمایت در این شب سیاهم گم‌گشت راه مقصود از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت این راه را نهایت صورت کجا توان بست کش صدهزار منزل بیش‌است در بدایت هر چند بردی آبم روی از درت نتابم جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت عشقت رسد به‌فریاد اَر خود به‌سان حافظ قرآن زِ بَر بخوانی در چارده روایت خدای من این غزل اگر موضوعش (علیه‌السلام) و وقایع روز و نباشد، پس چه می‌تواند باشد، سالها خود را می‌دانستم و هیچ‌وقت حتی یک‌بار هم به این ، از این زاویه نگاه نکرده بودم، این غزل، ویژه برای همین مناسبت سروده شده. بیت اولش را خواندم از بیت دوم این مرد شروع به زمزمه کردن با من کرد و از حفظ با من همخوانی می‌کرد و گریه می‌کرد طوری‌که چهار ستون بدنش می‌لرزید، انگار داشتم روضه می‌خواندم و او هم پای روضه‌ی من بود. متوجه شدم عده‌ای دارند ما را تماشا می‌کنند که مجری برنامه به‌عنوان سخنران من را فراخواند و عذرخواهی کرد که متوجه حضورم نشده است، حالا دیگر می‌دانستم سخنرانی خود را چگونه شروع کنم، بلند شدم، دستم را گرفت می‌خواست ببوسد که مانع شدم، خم شدم، دستش را به نشانه ادب بوسیدم. + گفت معتقد شدم استاد، معتقد بودم، ایمان پیدا کردم استاد، گریه امانش نمی‌داد. آن‌روز من روضه‌خوان امام شهید شدم و کسانی پای من گریه کردند که پای هیچ روضه‌ای به قول خودشان گریه نکرده بودند. @Islamshahr_Calligraphers