مهدیه میگه از لحظه ای که برگشتم یه جوری ام
بی هدف شدم
اونجا کار آدم معلوم بود
اینجا انگار روزمرگی سریع لول خورد نشست به جونم
بنظرم که خدا از به امانت گذاشتنِ هیچ یک از صفاتش در انسان دریغ نکرده
مثلا همین که تنهاست و یاری نداره
اینو تو انسانم گذاشته
حتی اونی که یار داره هم میفهمه که ته تهش تنهاست
بعد جالبه خودش میگه تو فقط با منه که تنها نیستی
انگار مارو برای خودش و خودشو برای ما میخواد
خدا هم آدم عجیبیه ها ...
نمیدونم شما هم اینجوری بودین یا نه
خیلیا قبل اینکه بیام التماس دعا داشتن
اینکه یادشون بیوفتم
ولی من وقتی میرم حرم ها خیلی وقتا خودمم یادم میره
فقط نفس میکشم ...
هدایت شده از " غامضیات ! "
.
سیدعلی به محدثه گفته بود خواهر ملیکهای؟
خیلی شبیهین😄تازه نمیگفت ملیکه میگفت
سیده ملیکه!🥲💔بابا شرافت بابا مردانگی
.
قبلنا خیلی بهتر بودم
ریلکس و پر از آرامش
تا اینکه بلایای طبیعی و مصنوعی از همه طرف نازل شد
بعد از اون مثل یه شهر جنگ زده ام
همه چی فروریخته ، ترکش خورده
سیل ، سیم کشیه اعصابمو از جا کنده
دیگه مثل قدیم مسیرهای عصبیم آزاد نیست
زلزله بنیان درونیمو فرو ریخته ، استحکام تقریبا بی معنی شده برام
و اما آتش سوزی
هنوزم شعله هاشو میبینم
یه سری جاها فقط یه فوت لازم داره تا دوباره گُر بگیره
با این همه
چقد کاور خوبی داره این دل
مثل کاور هایلایت های اینستا ، رنگی پنگی ، گوگولی
ولی استوری هاش تو دیوارِ
استوری های (خاطرات ) زندگی منم همین جوری شده ...