قبلنا خیلی بهتر بودم
ریلکس و پر از آرامش
تا اینکه بلایای طبیعی و مصنوعی از همه طرف نازل شد
بعد از اون مثل یه شهر جنگ زده ام
همه چی فروریخته ، ترکش خورده
سیل ، سیم کشیه اعصابمو از جا کنده
دیگه مثل قدیم مسیرهای عصبیم آزاد نیست
زلزله بنیان درونیمو فرو ریخته ، استحکام تقریبا بی معنی شده برام
و اما آتش سوزی
هنوزم شعله هاشو میبینم
یه سری جاها فقط یه فوت لازم داره تا دوباره گُر بگیره
با این همه
چقد کاور خوبی داره این دل
مثل کاور هایلایت های اینستا ، رنگی پنگی ، گوگولی
ولی استوری هاش تو دیوارِ
استوری های (خاطرات ) زندگی منم همین جوری شده ...
آوار برداری و گودبرداری و بعدش ساخت و سازِ وجودی که در آستانه ی ۲۵ سالگیه ، حدودا چقد زمان ببره مناسبه؟
حالا این دلِ جنگ زده اگه بخواد عاشق بشه اوضاع بهتر میشه یا بدتر میشه ؟
آخه دست عشقو بگیره بیاد وسط خرابه ها ؟
یا پا بزارن رو سیم ها برق بگیرتشون!؟
شایدم روی قسمت هایی که سیل زده بتونن چادر بزنن؟
همون بهتر که یکی دیگه رو هم به این سرزمین بخت برگشته وارد نکنه ...
همون بهتر ...
مثل اینکه روز جهانی بازیگره...
در ستایش بازیگری همین بس که میتونی زندگی رو باهاش ادامه بدی
آدم غمگینی هستی ؟ اصلا مهم نیست ! کافیه فقط نقش آدم شاد رو بازی کنی
از اون به بعد زندگی شاد جلو میره
دلم جنگ زده اس؟ مهم نیست
فقط کافیه ریسه ی رنگی بهش ببندم (کاور هایلایت جوابه!)