eitaa logo
آلا
6 دنبال‌کننده
120 عکس
65 ویدیو
4 فایل
آلا یه اسم تلفیقی-ابداعیه از خاله و آله خواهرزاده ام اولین بار که صدام کرد گفت «آلا» 👩🏻‍🍼 و من « آلا » موندم آلا به ترکی : رنگارنگ آلا به کردی: پرچم آلا به پهلوی: گل سرخ کمرنگ آلا به عربی: نعمت الهی همین قدر پر مغز و مفهوم 😅🤭
مشاهده در ایتا
دانلود
و امروز تمام !
درس خواندن سوپ است و من یک چنگال ساده ...
تا حالا شده به فاصله چند روز از دوتا فال فروش مختلف فال بگیری و جفتش یکی باشه؟
انگار حافظ میخواد بگه مطمئن نیستی نه ؟ دوباره همونو میگم
هدایت شده از امیدوار رنجور
موسی علیه‌السلام در مناجات با خدا عرض کرد خدای من، کدام آفریده‌ات را بیشتر دوست می‌داری؟ فرمود، آن کس را که چون محبوبش را از او بگیرم یا من آشتی باشد.
خدا هم عجب آدمیه ها 😄 میگه وقتی زدمت ناراحت نشو می‌دونم از رو بغض و کینه نمی‌زنی از روی حب میزنی ولی باور کن ناراحت نشدن ازت تو اون شرایط خیلی سخته نوکرتم خودت ظرفیتشو بده پس
آلا
همه میگن از بیرون خیلی شجاع و ریسک پذیر بنظر میای از اینایی که هرکاری بخوای میتونی بکنی از اینا که
"دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور" حق ترین جمله‌ای که در مورد متن بالا دارم اما همینجوری تغییر نکرد منو امام رضا شفا داد ...
هدایت شده از کانال حمید کثیری
من نیروی نظامی نیستم اما ... @hamidkasiri_ir
هدایت شده از کانال حسین دارابی
🔴توئیت قلی زاده، زندانی سیاسی | عضوشوید 👇 http://eitaa.com/joinchat/443940864Cf192df24f0
هدایت شده از کانال حسین دارابی
🔴 در پیام آقا ۴ نکته را باید دقت کرد: 🔻اول: رهبری آیه مبارکه انا لله و انا الیه راجعون را مرقوم نفرمودند. 🔻دوم: استفاده از لفظ 🔻سوم: رهبری از انتقام سخن نگفتند بلکه فرمودند (بخوانید پایان رژیم) 🔻چهارم: رهبری نگفتند. ✅ یعنی الآن روز مصیبت و عزا نیست وقت قیام است... | عضوشوید 👇 http://eitaa.com/joinchat/443940864Cf192df24f0
امشب یه اتفاق عجیبی افتاد یه چیزی که شاید هرگز فراموشش نکنم برای برنامه آقای کردی رفتم از بیت الرقیه دو سه تا دختر خادم پیدا کنم رفتم اونجا شروع کردم باهاشون صحبت کردن میخواستم ببینم کدومشون سوژه بهتریه که هم سر و زبون دار باشه هم از نظر تصویری جالب باشه با یه دختری آشنا شدم که اسمش هدا بود ۹ سالش بود و تازه به سن تکلیف رسیده بود یه چادر عربی خوشگلی سرش کرده بود روسریشم گره زده بود خیلی هم ناز گپ میزد بهش گفتم گفتم از مامانت هم اجازه بگیر مامانش قبول کرد بعدم شماره مامانشو گرفتم و گفتم که موکب بغلی داریم ضبط میکنیم انقد سختمه که ادامه شو بگم هی مکث میکنم منو هدا رفتیم سمت جایی که دوربینارو بچه ها چیده بودن هدا نشست تو صحنه ی کوچیکی که ساخته بودیم و میکروفون شو وصل کردم یکمی هم قبلش با هم صحبت کردیم تا یخش باز بشه در همین حین نور رفت و باتری دوربینا هم خالی شده بود مجبور شدیم بیست دقیقه الی نیم ساعت منتظر بمونیم بعد از اینکه باتری ها اوکی شد همرو وصل کردیم و آماده شدیم برای رکورد که یهو یه خادم آقا ، از این گولاخا که ریش بلند هم دارن با یه هیکل گنده اومد سمتمون با یه حال نگران و عصبانی ای پرسید تو کی هستی ، مامانت کجاست ، اسمت هداعه وای قلبم ریخت گفت مامانت و بابات دنبالت میگردن حالا این وسط هدا هم گیج شده بود هی می‌گفت مامانم می‌دونه اینجام منم ترسیده بودم که وای من شمارمو به خانومه ندادم و فقط شماره اونو گرفتم و بدتر از همه این که اونم نخواست منم موقع بردن هدا داشتم به این فک میکردم که چقد راحت بچشو سپرد به من اگه من دزد بودم چی تو همین حین یهو خاله اش با جیغ اومد سمت هدا داد زد تو اینجایی خاله و گرفت ماچش کرد و یه حال بی تابی داشت بعد اون عقب تر مادرشو دیدم که افتاده بود روی زمین و با چادرش انگار خیمه زده بود رو زمین و شونه هاشو می‌دیدم که می لرزید دلم میخواست زمین دهن باز کنه منو تو خودش فرو ببره رفتم سمتش بغلش کردم گفت خانم چهره قانی من که بهتون گفتم کجاییم شماره گرفتم ، توروخدا ببخشید فک نمی‌کردم اینجوری بشه ، ما کارمون طول کشید بخاطر برق و .... خلاصه تا میتونستم توضیح دادم و عذرخواهی کردم این وسط هم مامانش هدارو بغل کرده بود هی ماچ میکرد و هدا مدام می‌گفت مامان من که ازت اجازه گرفتم ، مامان تو خودت گفتی برو مامان تو که میدونستی کجام منم داشتم میمردم از شرمندگی و حال بد مامانش رفت پیش باباش که بگه هدا پیدا شده و خاله اش پیش هدا موند و من دوباره کلی برای خاله توضیح دادم تا اینکه اون لحظه کذایی رسید باباش با اون آقا گولاخه اومد و هدا دوید سمت باباش بابا و هدا همدیگرو بغل کردن من رفتم جلو که به بابا هم توضیح بدم و ابراز شرمندگی کنم که وای ... وای از اون چهره ای که من دیدم تا حالا هیچ مردی رو تو زندگیم اینجوری ندیده بودم انگار که روح از تن این مرد جدا شده بود موهای نیمه بلندش پریشون بود و از فرط دویدن صورتش خیسه خیس بود حالش اصلا قابل توصیف نیست نگاهش وای نگاهش همزمان هم پر از ترس پر از نگرانی و یه آرامش کوچیک به خاطر پیدا کردن دخترش و شاید سرزنش نسبت به من نمی‌دونم ولی یه چیزی تو نگاهش بود که انگار می‌گفت این چه بلایی بود سر من آوردی چرا اینکارو کردی چرا منو به این روز انداختی وای وای از اون نگاه که کلمه رو تو دهنم ماسید و خداروشکر که آقا گولاخه سریع دست انداخت دور گردن بابای هدا و بردش و حین رفتن می‌گفت خب خداروشکر دیگه پیدا شد ناراحت نباش وگرنه ممکن بود همونجا بغض مرد بترکه و زار بزنه نزدیک ترین کلمه به قیافه اون پدر استیصال بود شاید ... اصلا کلمه براش ندارم فقط دارم حدس میزنم بعدش یه چند دقیقه‌ای گذشت و هدا با مادرش اومدن و ما با هدا مصاحبه کردیم حدودا یکی دو ساعت بعد وقتی داشتم میرفتم سمت سرویس های بهداشتی بابای هدارو دیدم درحالی که گاری هل میداد و از کنار هم گذشتیم و نگاهش و نگاهش دقیقا همون نگاه بود ذره ای تغییر نکرده بود آخ من بمیرم برای این مرد چی بهش گذشت دلم میخواست آب بشم برم تو زمین یه لحظه از ذهنم گذشت که لحظه گم شدن حضرت رقیه ، حضرت زینب و امام سجاد چه حالی داشتن این مدت به قدری احساسات زیادی رو عمیق لمس کردم که نمی‌دونم علتش چیه خیلی وقتا دعا میکردم که بهم سر سوزنی نشون بدن که مصیبت عاشورا چجوری بوده ولی واقعا ظرفیتشو ندارم