هدایت شده از کانال حسین دارابی
🔴توئیت قلی زاده، زندانی سیاسی
#حسین_دارابی | عضوشوید 👇
http://eitaa.com/joinchat/443940864Cf192df24f0
هدایت شده از کانال حسین دارابی
🔴 در پیام آقا ۴ نکته را باید دقت کرد:
🔻اول: رهبری آیه مبارکه انا لله و انا الیه راجعون را مرقوم نفرمودند.
🔻دوم: استفاده از لفظ #بی_درنگ
🔻سوم: رهبری از انتقام سخن نگفتند بلکه فرمودند #سرنوشت_دردناک (بخوانید پایان رژیم)
🔻چهارم: رهبری #تسلیت نگفتند.
✅ یعنی الآن روز مصیبت و عزا نیست وقت قیام است...
#حسین_دارابی | عضوشوید 👇
http://eitaa.com/joinchat/443940864Cf192df24f0
امشب یه اتفاق عجیبی افتاد
یه چیزی که شاید هرگز فراموشش نکنم
برای برنامه آقای کردی
رفتم از بیت الرقیه دو سه تا دختر خادم پیدا کنم
رفتم اونجا شروع کردم باهاشون صحبت کردن
میخواستم ببینم کدومشون سوژه بهتریه
که هم سر و زبون دار باشه
هم از نظر تصویری جالب باشه
با یه دختری آشنا شدم که اسمش هدا بود
۹ سالش بود
و تازه به سن تکلیف رسیده بود
یه چادر عربی خوشگلی سرش کرده بود
روسریشم گره زده بود
خیلی هم ناز گپ میزد
بهش گفتم
گفتم از مامانت هم اجازه بگیر
مامانش قبول کرد
بعدم شماره مامانشو گرفتم
و گفتم که موکب بغلی داریم ضبط میکنیم
انقد سختمه که ادامه شو بگم
هی مکث میکنم
منو هدا رفتیم سمت جایی که دوربینارو بچه ها چیده بودن
هدا نشست تو صحنه ی کوچیکی که ساخته بودیم
و میکروفون شو وصل کردم
یکمی هم قبلش با هم صحبت کردیم تا یخش باز بشه
در همین حین نور رفت و باتری دوربینا هم خالی شده بود
مجبور شدیم بیست دقیقه الی نیم ساعت منتظر بمونیم
بعد از اینکه باتری ها اوکی شد
همرو وصل کردیم و آماده شدیم برای رکورد که یهو یه خادم آقا ، از این گولاخا که ریش بلند هم دارن با یه هیکل گنده اومد سمتمون با یه حال نگران و عصبانی ای پرسید تو کی هستی ، مامانت کجاست ، اسمت هداعه
وای قلبم ریخت
گفت مامانت و بابات دنبالت میگردن
حالا این وسط هدا هم گیج شده بود هی میگفت مامانم میدونه اینجام
منم ترسیده بودم که وای من شمارمو به خانومه ندادم
و فقط شماره اونو گرفتم
و بدتر از همه این که اونم نخواست
منم موقع بردن هدا داشتم به این فک میکردم که چقد راحت بچشو سپرد به من
اگه من دزد بودم چی
تو همین حین یهو خاله اش با جیغ اومد سمت هدا داد زد تو اینجایی خاله و گرفت ماچش کرد و یه حال بی تابی داشت
بعد اون عقب تر مادرشو دیدم که افتاده بود روی زمین و با چادرش انگار خیمه زده بود رو زمین و شونه هاشو میدیدم که می لرزید
دلم میخواست زمین دهن باز کنه منو تو خودش فرو ببره
رفتم سمتش بغلش کردم گفت خانم چهره قانی من که بهتون گفتم کجاییم شماره گرفتم ، توروخدا ببخشید فک نمیکردم اینجوری بشه ، ما کارمون طول کشید بخاطر برق و ....
خلاصه تا میتونستم توضیح دادم و عذرخواهی کردم
این وسط هم مامانش هدارو بغل کرده بود هی ماچ میکرد و هدا مدام میگفت مامان من که ازت اجازه گرفتم ، مامان تو خودت گفتی برو
مامان تو که میدونستی کجام
منم داشتم میمردم از شرمندگی و حال بد
مامانش رفت پیش باباش که بگه هدا پیدا شده
و خاله اش پیش هدا موند
و من دوباره کلی برای خاله توضیح دادم
تا اینکه اون لحظه کذایی رسید
باباش با اون آقا گولاخه اومد و هدا دوید سمت باباش
بابا و هدا همدیگرو بغل کردن
من رفتم جلو که به بابا هم توضیح بدم و ابراز شرمندگی کنم
که وای ...
وای از اون چهره ای که من دیدم
تا حالا هیچ مردی رو تو زندگیم اینجوری ندیده بودم
انگار که روح از تن این مرد جدا شده بود
موهای نیمه بلندش پریشون بود
و از فرط دویدن صورتش خیسه خیس بود
حالش اصلا قابل توصیف نیست
نگاهش
وای نگاهش
همزمان هم پر از ترس
پر از نگرانی
و یه آرامش کوچیک به خاطر پیدا کردن دخترش
و شاید سرزنش نسبت به من
نمیدونم
ولی یه چیزی تو نگاهش بود که انگار میگفت این چه بلایی بود سر من آوردی
چرا اینکارو کردی
چرا منو به این روز انداختی
وای
وای از اون نگاه که کلمه رو تو دهنم ماسید
و خداروشکر که آقا گولاخه سریع دست انداخت دور گردن بابای هدا و بردش و حین رفتن میگفت خب خداروشکر دیگه پیدا شد ناراحت نباش
وگرنه ممکن بود همونجا بغض مرد بترکه و زار بزنه
نزدیک ترین کلمه به قیافه اون پدر استیصال بود شاید ...
اصلا کلمه براش ندارم
فقط دارم حدس میزنم
بعدش یه چند دقیقهای گذشت و هدا با مادرش اومدن و ما با هدا مصاحبه کردیم
حدودا یکی دو ساعت بعد وقتی داشتم میرفتم سمت سرویس های بهداشتی
بابای هدارو دیدم درحالی که گاری هل میداد و از کنار هم گذشتیم و نگاهش و نگاهش
دقیقا همون نگاه بود
ذره ای تغییر نکرده بود
آخ من بمیرم برای این مرد
چی بهش گذشت
دلم میخواست آب بشم برم تو زمین
یه لحظه از ذهنم گذشت که لحظه گم شدن حضرت رقیه ، حضرت زینب و امام سجاد چه حالی داشتن
این مدت به قدری احساسات زیادی رو عمیق لمس کردم که نمیدونم علتش چیه
خیلی وقتا دعا میکردم که بهم سر سوزنی نشون بدن که مصیبت عاشورا چجوری بوده
ولی واقعا ظرفیتشو ندارم
شب- خارجی ـ اتوبوس تهران به مهران
منی که تا چند روز پیش داشتم از داغ بچه های غزه اشک می ریختم
درگیر جمع و جور کردن وسایل اربعین که شدم کلا یادم رفت
چطوری انسان انقدددد متفاوت میشه حالاتش
چطور یادش میره
چطور فراموش میکنه به امام زمان هر روز سلام بده
چطور یادش میره این عالم ،صاحبی داره
چطور یادش میره که فقط به دست صاحب کار بر میاد
چطور دم از علاقه به صاحب میزنه اما فراموش میکنه
علاقه اگر واقعی باشه باید مثل عزیز دور هر لحظه تو ذهن و روح و قلب آدم صداش اکو بشه
حداقل هر روز یادش باشه
شایدم علاقه واقعی نیست
که هیهات اگر واقعی نباشه
اگر
اتوبوس نگه داشت
میان هاج و واج ذهنم که به دنبال صاحب بودم
یادم آمد که مسواک و خمیردندان برای توشه راه نخریدم
و دیگر معلوم نیست دوباره توقفی بکنیم یا نه
کاش من انقد زود از جهان معنوی به جهان مادی کنده نمیشدم
این را بد بگیرم یا خوب؟
اینکه میانه رو هستم در امور دنیا و آخرت ؟
یا حواس پرت و سطحی نگر یه مسئله کلان بشریت ؟
نمیدانم
الان میدانم که کاش از جهان معنوی ام کنده نمیشدم
راستی
لحنم تغییر کرده است
این را کجای دلم بگذارم
این برای زمانیست که فاز فلسفی میگیرم یا عمیق تر به جهان مینگرم ؟
از آنجایی که نتیجه گیری این سبک نوشتار را دوست دارم بیخیال خودزنی شده و گمان میبرم که نگاهم عمیق تر است .
گوشه چپ زبانم در منتها الیه خودش بدجور میسوزد
یه گمانم افت بدی زده است
تخمه آفتابگردان داده بودند
ما هم خوردیم که کفر نعمت نشود
حالا بلای جان شده ...
این هم از عاقبت اندیشی ما
به صلاحیت فکری ما هیچ اعتباری نیست
امشب شب عجیبیه
فردا و پس فردا ضبط فیلم کوتاهمه
و تمام امروز من درگیر خرید و گرفتن تجهیزات و ...
تمام امروز ؟
نه تمام این هفته
از اول هفته درگیر بودم
هزار بار کَستُ چیدم و کنسل کردن و حالا خوش حال از اینکه یه روز قبل ضبط همه چی اوکی شده
تنها تایم خالیم تو اسنپه
در حالی که دارم وسایلو به لوکیشن میبرم
باد خنک از دریاچهی پارک شهر میخوره تو صورتم
و واسه چند لحظه ارامشه که داره صورتمو لمس میکنه
دروغ نگم داشتم از استرس کبود میشدم
الان یکم آروم ترم
چون کارا پیش رفته تا حدی
دکوپاژم هنوز کامل نیست
ولی نگران نیستم
چون عاشق فیلمنامه ای که میخوام بسازمم
شاید حتی کلی باگ داشته باشه بعدا که بقیه فیلمو ببینن
ولی
من هرگز انقد شوق برای ساخت یه فیلم نداشتم
چشم بد دور
گوش شیطون کر ، چشمش کور
دارم یه کم خودمو پیدا میکنم
داره یه چیزی به اسم زندگی بذرش پوست میندازه تو خاک وجودم، چیزی نمونده که جوونه بزنه
چقد دلم میخواست میتونستم بیام اینجا از تایم جشنواره بنویسم
ولی شاید باورتون نشه گاهی وقتا از اینکه بقیه متنامو میخونن استرس میگیرم
و همین باعث میشه یه جور خودسانسوری ناخودآگاه موقع نوشتن داشته باشم
خلاصه که شما نزدیک ترینایید ولی من انگار فقط پیش خدا میتونم همهی وجودمو بروز بدم