خانومِلوبیا
یکی از منازلی که حضرت زینب و کاروان یک شب اینجا بودن از مسیر کربلا به شام
یه نفر هم اینجا شفا گرفته بود و اون بنرو زده بود🥺
نامهای به کودکیام:
سلام
خواستم از الآنم بگم
الان دیگه غصهی اینکه زود بخوابم تا صبح سرحال باشم که معلم متوجه نشه تا دیروقت بیدار بودم و ندارم
ولی دلم برای چنین غصههایی تنگ شده
الان دیگه رمقی برای بیست گرفتن ندارم
ولی دلم برای چنین دغدغهای تنگ شده
الان دیگه برای شهربازی رفتن و چنددقیقه بیشتر اونجا بودن گریه نمیکنم
ولی دلم برای چنین گریههایی تنگ شده
الان دیگه برای تنهایی توی اتاق خوابیدن نمیترسم
ولی دلم برای چنین ترسهایی تنگ شده
الان دیگه منتظر عید نیستم که با ذوق لباس نو بخرم
ولی دلم برای چنین ذوقهایی تنگ شده
راستش و بخوای الانی که منتظرش بودی خیلی چیز خاصی نیست
و ای کاش همونجور که تو بزرگ شدن و آرزو کردی و بهش رسیدی
منم آرزو کنم برگردم به تو؛
هدایت شده از ••◆||سّـٰآ♡زِشْـ||◆••
قبل از اینکه بحث کنی و حرص بخوری این نقل قول رو یادت بیار؛
یه زنبور هیچ وقت وقتش رو تلف نمی کنه که به مگس توضیح بده عسل از کثافت بهتره
بعضی ذهنها قرار نیست تغییر کنن
انرژیت رو برای چیزای مهم تر نگه دار...