"-عین مَردا حرف زدن بده؟
-آدم شبیه خودش نباشه بده...!"
#دیالوگ | زیر پای مادر
"عقل کل! خدا دورتو خلوت میکنه که بگه تهش باس بیای پیش خودم...درمونت، مرهمت منم
تو نگاهت هنو منتظرِ بندههاشه؟"
درس امروز:
اگه از اول برای خودت مقام و منزلت (مستقل از خدا) قائل نبودی الان با یه فوت همش نمیریخت.
آدمی استواره که ریخته باشه و خدا قیّم او (کسی که اون یکی رو ایستاده نگه میداره) باشه.
اگه کسی هم تو رو ریزوند، تو مگه از اول نمیدونستی هیچی نداری؟ و مگه استواریت به خاطر خدا نبود؟ خدای تبارک و تعالیٰت الان مگه ضعیف شده؟
اگه ناراحت شدی یعنی قلبت هنوز باور نکرده
اگه باور نکرده یعنی از لذت زندگی چیزی نمیدونه...
#فورواردی
ولی تا امام رضا هست، هیچ تغییری تو دنیا غیرممکن نیست. هیچ دری تا ابد بسته نیست(:
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
<هوالمصوّر>
۱
ما با داغ زندگی میکنیم. با داغ بزرگ میشویم و قد میکشیم. تاریخ را از زاویهی سوگ میخوانیم. همین دردِ پویا و متعالی، عامل یکدلیِ کمنظیریست که ۴۶ سال در کشورمان حکمفرماست و تهدیدش در چندسال اخیر باعث شده بیشتر قدرش را بدانیم و به آن توجه کنیم. باعث شده دلمان بیشتر برای وحدتی که چشم حسودان را کور میکند، بسوزد.
عمیقترین پیوندهای احساسی، ریشه در اشک و غم دارد. درد، پشتوانهایست که به شادیها هم رنگ میدهد و معنادارشان میکند. زندگی بیدرد، لذت هم ندارد.
خداوند هنگام صحبتش با انسان گفت:"لقد خلقنا الانسان فی کبد.." گفت رنجت را خودت برگزین تا آنچه نمیخواهی ناغافل دامنگیرت نشود. گفت تو ذات دشوار دنیا و حیات ناپایدارش را بپذیر تا من لذت واقعی را بگذارم توی دامنت...
همین شد که انقلابی که رنگ و بوی خدا داشت هم نیامد برای حذفِ ناممکنِ رنج...آمد برای انتخاب و جهت دادن به آن تا صحنههای عجیب و غریبی را خلق کند. درست مثل لحظههای مجلس شادی و غم اهل بیت...که یک وقتها میان روضه و اشک، لبخندی پررنگ و عمیق از یک حس، معنا یا تجربهی خاص توی دل و روی لبت مینشیند؛ گاهی هم در اوج شادی و هلهله، پهنای صورتت خیس از اشک میشود. همین تناقضات جالب میان شادی و غم است که لذتبخشترین و آرامترین سبک زندگی را در طلب بیقراری به ظهور میرساند.
همینجاست که صحنههایی از جنس سادگیِ حضور مردم در کنار هم به وجود میآید که در تاریخ نظیر ندارد. همینجاست که همان مردم سی و پنج سال پیش که توی جمعهای کوچک و بزرگ، گوشه و کنار خیابان مینشستند و برای سلامتیِ نفر اولِ حکومتشان دست به دعا برمیداشتند و کمی بعد، به سوگش نشستند، حالا در یک بازهی چندساله، برای یک ژنرال و بعد برای نفر دوم مملکت، برای رئیس قوهی مجریهشان، یا از دردِ فراق یا بیخبری به خیابان میآیند و با قلبهای مچاله شده، درحالی که همدیگر را تنها در حد "هموطن" بودن میشناسند، با هم "همدرد" شوند.
کجای کار فرق میکند با نقاط و موقعیتهای دیگرِ عالَم؟ منحصر به فرد بودنِ این اتحاد قلبی ریشه در چه دارد؟ در بیمعنا بودنِ همین نفر اول و دوم و مقام و منسب؟ در پیوند قلبی و ندیدن و نبودنِ فاصله میان دولت و ملت؟ در اینکه آن ژنرالِ همهجای دنیا اینجا خودش را به معنای واقعی "سرباز" میداند و آن رئیسجمهورِ جاهای دیگر، اینجا خود را در عمل، "خادم" میبیند؟
گویا همین است. همین است که از دست دادن رجال حکومتی به مردم، از بزرگ تا کوچک، احساس یتیمی میدهد. همین است که هزاران نفر پشت سرِ یک نفر میایستند و از تلخیِ خاطرهی بغض او با رسیدن به یک جملهی خاص، صدای گریهشان بلند میشود. همین است که زخمِ بازِ دلشان با یک جملهی ساده از جنس "نگران نباشید" مرهم پیدا میکند. همین است که پشتشان به کوه محکم میشود با به یاد آوردن یک مکالمهی ساده و عربی...با اطمینان دادنِ مردی که در این مسیر پرپیچ و خم مو سپید کرد و از جان مایه گذاشت. با "یقینا کُله خیر"...همین است که میشود به جای "هموطن" از "همدرد" و "همدل" استفاده کرد.
ما فهمیدهایم این تفاوتها را. ما اشک پدرها را که فقط در روضهها دیده بودیم، در همین سالها و با تجربهی از دست دادنهایی به ظاهر دور و در باطن نزدیک، دیدیم. ما چشیدیم طعم زندگی حماسهسازِ اشک و لبخند را و معنای حقیقی "ما" بودن و آزادگی را. ما فهمیدیم هرکجا -چه در میان جمعیت و چه در متصدیان حکومت- ناخالصی دیده شد در این قرابت و نزدیکی و پیوند قلبی، عنصری خارج از بافت واقعی حقطلبی حضور دارد که دستش دیر یا زود رو میشود. ما میبینیم تلاش دشمن برای شکستن این جمع را و نقش داریم در قبال آن.
ما میان این داغها که حفرههایی عمیق در قلبمان میسازد اما پیوندمان را هم محکمتر میکند، میان سوگی که باید و بابد و باید منجر به حرکتی بیشتر شود، در آزمون شُکر قرار داریم. شکر برای حضور در این عصر، برای تجربهی این زیست، برای حرکتِ افتان و خیزان خودمان به سمت نوری که انقلاب، مسیر غرق شدن در آن را برایمان احیا کرد. ما در آزمون شکریم و روز به روز مطمئنتر میشویم که خدای این مردم و این انقلاب، چه در غم و چه در شادی، مشتیتر از حد تصور است.