۱
دیروز که زنگ زد، روی اون زمانم یه حساب دیگه کرده بودم. فکر هم میکردم حرفش کاری باشه و زود بگم که "همین روزا راه ميندازم اون قضیهای که منتظرشی رو" و قطع کتم...ولی حساب کتاب خدا یه جور دیگه بود.
دفعهی قبل که زنگ زد خیال کردم باز هم آشوبه...ولی نبود. حالش خیلی خوب بود اونقدری که فقط از کار و دغدغههای مشترک گفتیم. از ته دل خندیدیم و حال خوب تماسش با اینکه بازم کلی حساب کتابم رو به هم ریخت، نشست به جونم.
اون روز گفتیم از جاری بودنِ داستانهامون و پیرنگهاشون تو زندگیمون. از این شباهت دردسرساز...و دیروز، دیروز که آشوب بود ولی چندین بار حرف شخصیتهای مختلف، ویژگیها و دیالوگهاشون شد، یه بار دیگه باور کردم این ایدهها عمیقتر از اونن که پاشونو از زندگیامون بکشن کنار...بیشتر از اینکه ما اونا رو ببریم جلو، اونان که دارن ما رو بزرگ میکنن...
دیروز که زنگ زد و آشوب بود و گفتیم و شنیدیم از خودمون و داستانا و گدشته و آینده و نگرانیاش تو همون فرصتِ کم که مثلا فقط میخواست یه التماس دعای قبلِ اذان بگه و روزیمون همون حرفا بود، هرجایی که رفتیم رسیدم به همین یه جمله
"ما سختش کردیم"
.....
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
۱ دیروز که زنگ زد، روی اون زمانم یه حساب دیگه کرده بودم. فکر هم میکردم حرفش کاری باشه و زود بگم که
۲
چندین بار واسه چندین چیز رسیدیم به
"ما سختش کردیم"
"ما سختش کردیم"
"ما سختش کردیم"
از حرف زدن با خدا تا خونواده، از زندگی کردن تا جبران اشتباها، تا رها بودن، صراح بودن، نور بودن، فانوس بودن...
دیدیم عه! جدی جدی همه چیزو سخت کردیم(((:
-و امروز فکر میکنم به اینکه جدی گرفتن و سخت گرفتن دو تا اتفاق کاملا جدان. اولی باید باشه و دومی نه-
و باز هم حکایت همون حرفهایی بود که تو خودت سخت بهش نیاز داری و رد زبونت جاری میشه...خدا جاری میکنه بیشتر از مخاطبت برای حال خودت...
حرفهای این مدتمون بدون اینکه بدونه دوای منم بوده...منی که ظاهرا خیلی بهترم...خیلی سرپاترم....ولی اینا همهش تقصیر حساب کتاب خداست که این تماسها رو میندازه تو یه روزای روشنتر...وگرنه که...
بههرحال، تهِ حرفامون به امید ختم شد. به امید به یه روزنهی نور کوچیک که جفتمون رو درگیر کرده ولی ساختنش کار خود خود خدا بوده و نگهداشتنش تا الان و بعدا هم...
و چقدر این وجود بینهایت، بابت تموم این لحظهها واجب الشکره!...بابت تحمل این بندههای حالی به حالیش...بابت رفاقت ظاهرا مجازیای که توش بیخیالِ اسم و رسم و عکس، همدیگه رو با چیزایی که تو ذهنمونه میشناسیم...بابت جاری کردن حرفهای دواطور رو زبونِ بیمارِ بدحالِ اورژانسی...بابت نورهایی که خودش ساخته و نگهداشته و به قول کاظمی آشتیانی بزرگ، شده مدیرعاملشون...
این مکالمهها از به خاطر سپردنیترین بخشهای این روزان
مخصوصا بعضی از جملههاشون
مثلا....
"امام رضا ما رو با همین عهدای شکسته و قولای عمل نکردهمون دوست داره...(:"
#درزیست
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
فعلا #خط_مقدم رو بشنویم تا بعد هوم؟(:✨
عه راستی
بذارید تا بیشتر از شنیدنش نگذشته اینو اینجا بگم که
آقا کلام واقعا تاثیر داره!
حرف زدن، تشریح موقعیت و احساسات و دغدغههای مشترک واقعا تاثیر داره!
مخصوصا اگه مثل حسن آقا از ته دل بگیم که نافذ هم باشه
اونوقت از یه جمعی که واقعا خودشونو چلوندهن تا یه قضیهای بیفته رو ریل و دیگه پتانسیلی ندارن، یهو یه کمکِ شگرف و شگفت و دست به نقد میزنه بیرون!
واقعا اثر داره...بیشتر از چیزی که فکر کنیم..
بله حتی #خط_مقدم هم معتقده که باید حرف زد(:
#صاد (:
بزرگترای فامیل اینجوریان که با وجود اینکه دنیاهامون زمین تا آسمون متفاوته ولی میشه واسه حرفاشون، حسای ناپیدا و ساکتشون و بودناشون مُرد واقعا🥲😭✨
الهی شکر:))🌱
نوشتن، خلق کردنِ یه طرفه که از نویسنده به شخصیتها میرسه نیست. رشد و همزیستی دوطرفهی بینشونه و چه بسا برای نویسنده تاثیر بیشتری داشته باشه(:🌱✨
#فاء