خانم سین.کاف
📪 پیام جدید https://eitaa.com/its_saa/3457 پیک میه؟ #دایگو
نه اون اصلا قد چس هم اهمیت نداره
ببینید داستان از این قراره که هفته پیش روز شنبه ما ادبیات فارسی داشتیم
تو تایم آنتراک استاد گفت اگه کسی شعری از خودش داره بیاد بخونه که خستگیمون هم در بره
(اینو بگم که این کلاس مذکور ساعت یکه تا سه و طبیعتاً من نصف کلاسو درحال چرت زدنم)
خب میگفتم
استاد اینو که گفت من انگار درهایی از نور به روم باز شد
میدونید دیگه من به شعر زندم
خلاصه یکی دست گرفت و گفت که آره من شعر میگم و حتی این شعرم رتبه آورده و اگه اجازه بدین بیام بخونم
خلاصه اومد شعرشو خوند و چه شعرییییی
وسط جشن من پاشدم اومدم بیرون و توی چمن های کنار سالن ورزشی نشسته بودم که یهو صدای اونی اومد که داشت شعر میخواند و خب هم صداش آشنا بود هم شعرش
به این صورت که یه چالشی گذاشتن که هرکس بیاد یه شعری بخونه و به بهترین شعر یه هدیهای میدن
من نشسته بودم تو حال خودم دیدم انگار این صدایی که دارم میشنوم هم خودش آشناست هم متنی که داره خونده میشه و فهمیدم که آره این همون همکلاسی شاعره
شبش من تو گروهی که برای دانشگاه بود داشتم پیاما رو میخوندم که دیدم چند نفر درمورد شعری که تو جشن خونده شده بود داشتن حرف میزدن و دنبال شاعرش میگشتن و جناب شاعر هم گفتش که آره شعر از من بود
منم توی گروه پیام گذاشتم که شما همونی هستید که توی کلاس نصر (استاد ادبیات) شعر خوندید؟
یکم بعدش دیدم که یاللعجب یه نوتیف پیام اومده از جناب شاعر که آره گروه قفل شده بود و اومدم پیوی و بله من همونم
بعد منم داشتم توضیح میدادم که آره چجوری حدس زدم که این همونه (از روی صدا و متن) و بحث ادامه دار شد و درمورد شعر صوحبت کردیم
و ببین انقد این جناب
محترمممم
با ادببببب
با شعور
و تینیخاثعثصملا بود که نگم براتون