وسط جشن من پاشدم اومدم بیرون و توی چمن های کنار سالن ورزشی نشسته بودم که یهو صدای اونی اومد که داشت شعر میخواند و خب هم صداش آشنا بود هم شعرش
به این صورت که یه چالشی گذاشتن که هرکس بیاد یه شعری بخونه و به بهترین شعر یه هدیهای میدن
من نشسته بودم تو حال خودم دیدم انگار این صدایی که دارم میشنوم هم خودش آشناست هم متنی که داره خونده میشه و فهمیدم که آره این همون همکلاسی شاعره
شبش من تو گروهی که برای دانشگاه بود داشتم پیاما رو میخوندم که دیدم چند نفر درمورد شعری که تو جشن خونده شده بود داشتن حرف میزدن و دنبال شاعرش میگشتن و جناب شاعر هم گفتش که آره شعر از من بود
منم توی گروه پیام گذاشتم که شما همونی هستید که توی کلاس نصر (استاد ادبیات) شعر خوندید؟
یکم بعدش دیدم که یاللعجب یه نوتیف پیام اومده از جناب شاعر که آره گروه قفل شده بود و اومدم پیوی و بله من همونم
بعد منم داشتم توضیح میدادم که آره چجوری حدس زدم که این همونه (از روی صدا و متن) و بحث ادامه دار شد و درمورد شعر صوحبت کردیم
و ببین انقد این جناب
محترمممم
با ادببببب
با شعور
و تینیخاثعثصملا بود که نگم براتون