آبنبات پسته ای رو با این که خونده بودم باز گرفتم که پکم ناقص نمونه چون سری قبل که جلد یک و سه و چهارش رو گرفتم جلد دومش (همین آبنبات پسته ای) رو نداشت
عکسای نیمه شعبانه
مسجد محلمون جشن گرفت همون روز هم کلی بارون اومد ما هم خونه مامان بزرگ داشتیم ساندویچ درست میکردیم برای نذری
وقتی جشن شروع شد بدو بدو کفشام رو پوشیدم و دوییدم توی خیابون که این ترقه ها که میره تو آسمون رنگی رنگی باز میشه رو ببینم حسابی زیر بارون خیس شدم ولی یه لذتی داشت که با هیچی عوض نمیکنم اون شب رو
این عکس ها رو قاطی عکس و فیلمام گرفتم این خانومه زن حاجآقای مسجدمونه از من دوسال بزرگ تره انقدر هم ناز و خانومه که خدا میدونه
کاش یکی برام کتاب بفرسته
به صورت ناشناس
انقد خوشم میاد یکی از این کارا بکنه برام