eitaa logo
مزرعه‌ی فاریا🍓☘️
399 دنبال‌کننده
217 عکس
37 ویدیو
1 فایل
به مــــزرعه ی فاریــــا خیــــلی خوش اومدی 🥺🍓 اینجا یه کلــــبه برات آماده میکنم و باهم دیگه میوه و مخلفات میکاریــــم 👩🏻‍🌾☘️ عصر هم باهم عصرونه نون پنیر هندونه میخوریم 😌😂🍉 ناشناسمون 🔫 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_tv68kh2&bt
مشاهده در ایتا
دانلود
شوهره رفته چوب بیاره 🚶‍♀🚶‍♀😂
توی بنیاد چه خبره؟ 😂😂😂
وقتی بعد از یه جلسه درباره هیئت خودمون بلند شدیم رفتیم چیز میز خریدیم 😂💕👌
پیتزا چیه بابا مشتی باش 😎😂
عاقا بح بحــ🚶‍♀🤣❤️
مزرعه‌ی فاریا🍓☘️
خانوم توانا آشپزمون هستن 😂👌
بیست و چهار ساعت داره گوشیش زنگ میخوره این دختر دیگه گوشیش زنگ میخوره هرکی دستش بند نباشه ور میداره 😂🎀🎀
البته شغل اصلیش اینه که زنگ بزنه تو یه دیقه هممونو دور هم جمع کنه 😂😎
‌ ˖✿..از اهـــــــالی مــــزرعـــ👩🏻‍🌾ـــــه 🎤 🪞به شدت به یک خانوم توانا در بین دوستام نیاز دارم 😬🍔 هعیی 😂به کس کسوننش نمیدم 😌🎀🤣 ♡⌢ایدیم @faria_psy🌱┊
مزرعه‌ی فاریا🍓☘️
#part4 #خانوم_خبرنگار🎤🎀 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ 💞 شادی💞 انقدر به در کوبیده بودم که ت
🎤🎀 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ 💞شادی💞 .. یک نفس از عمق وجودش کشید -قضیه برمیگرده به چندین سال پیش پدر اقای دیاکو یه زنه ترک داشتن. مادره آقای دیاکو رو میگم...من همون سال ازدواجشون وارد این خونواده شدم.. آقا دیاکو به دنیا اومد... تایلر بزرگ و خانوم چیزی کم نداشتن اما امون از جنگ... به زمین یه دستی کشید و ادامه داد -دیاکو اون موقع سنی نداشت..بچه بود.. اقا تایلر میخواست از مرز فرار کنه... با خانوم و دیاکو؛ بماند که چقدر اصرار کردیم.. اما پاش گیر بود و میترسید..نه برای خودش..برای خونوادش.چیزایی نمیدونست که اگه پیداش میکردن بلا سرش میاوردن جوون بود.. خام بود... اما دیاکو رو با تموم جونش دوست داشت.. توی تاریکی هم چشماش برق میزد.. با لبخند گفت -میدونم چی تو سرت میگذره دختر جون میگی اینا به من چه ربطی داره.. به خودم اومدم و گفتم-نه نه. میشنوم -نمیدونم به مرز رسیدن.. نرسیدن.. اما نصف شب صدای در اومد رفتم درو باز کردم تایلر با صورتی خونی افتاده بود دم در دیاکو با ترس بغلم کرده بودو بلند گریه میکرد... خانوم کجا بود؟ نمیدونم... دسته پلیس افتاده بود یا اون نامردا نمیدونم! .. سال خیلی سختی رو گذروندیم. اقا فقط یه جا خیره میشد و توی خواب اسم خانومو داد میزد.. هر شب کابوس هرشب گریه.. اقا برای این که دیاکو خیلی چیزا یادش بره و یکی باشه که حس مادر رو دوباره براش زنده کنه زن گرفت خوب یادمه... وقتی اقا میخواست دوباره ازدواج کنه همه ی خبرنگارا از درو دیوار میریختن داخل..  .. اقا با خانومی به نام آفتاب ازدواج کرد. الهی بمیرم براش.. خیلی مهربون بود.همه رو مثل دوستای خودش میدونست خیلی مظلوم بود خیلی... همون سال اقا کاژه بدنیا اومد ارباب خیلی آفتاب خانوم رو دوست داشت. براش هرکاری انجام میداد .. بالاخره پسرا با هر سختی که بود بزرگ شدن.. چند وقت بود اقا رو اذیت میکردن اقا آفتاب خانوم رو فرستاد این جا اما یه از خدا بی خبری... از این جا تلفن میزد و جای خانوم بالاخره لو رفت یه روز از خواب بلند شدیم که دیدیم خانوم نیست.. اقا به پلیس خبر داد... میگن وقتی پول رو خواستن بدن پلیس ها ریختن خونه اما اونا خانوم رو دستگاه شوک قوی کشته بودن.. کاژه سنی نداشت... تموم تلفنارو اتیش زد کسی دیگه اجازه نداره گوشی داشته باشه... یا هر وسیله ارتباطی... مریض شد... گوشه گیر شد... من بقیه عمره اقا کاژه رو مثل مادرش همراه بودم مثل پسرم میمونه... چند وقتم هست که آقا فوت شده...  این جا دیگه هیچ نوری جز اقا کاژه نداره... خوده کاژه هم که نزدیک دو ساله انگار روزه ی سکوت گرفته میشینه اتاق و بامریضیش سر میکنه ... ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ 𝕁𝕠𝕚𝕟⤷ https://eitaa.com/itss_faria 🌝🥐 °✧