eitaa logo
مزرعه‌ی فاریا🍓☘️
361 دنبال‌کننده
210 عکس
36 ویدیو
1 فایل
به مــــزرعه ی فاریــــا خیــــلی خوش اومدی 🥺🍓 اینجا یه کلــــبه برات آماده میکنم و باهم دیگه میوه و مخلفات میکاریــــم 👩🏻‍🌾☘️ عصر هم باهم عصرونه نون پنیر هندونه میخوریم 😌😂🍉 ناشناسمون 🔫 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_tv68kh2&bt
مشاهده در ایتا
دانلود
پــــــــارت داریم 😉😍❤️❤️
🎤🎀 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃. 💞شادی💞 . تا صدای گوب گوب اومد احساس کردم راه نفسم باز شد تند تند شروع کردم به نفس کشیدن و خودمو کشوندم سمت نرده. تموم بدنم داشت میلرزید با صدای گرفتم داد زدم- آشغال عوضی!!!  روانی!! خواست دوباره سمتم بیاد که کاژه بینمون ظاهر شد با ترس سرمو بالاکردمو نگاش کردم با عصبانیت به اون زنیکه داشت نگاه میکرد بغضم گرفت.. من-اقا... بخدا تقصیر من.... - بیاریدش اتاق منو بلند کردنو بردن سمت اتاق تا در باز شد بوی گل یاس پیچید از تعجب اشکم بند اومد.... یه طرف یه کتاب خونه ی بزرگ بود... طرف راست هست یه پنجره ی بزرگ... و یه تخت چوبی هم وسط اتاق بود. یه سِت مبل چرمی بود که کمک کردن بشینم اون جا -بیرون! همه رفتن بیرون. با تعجب به اطرافم نگاه می کردم...انگار بوی یاس اتاق ارومم کرده بود. اما هنوز نفس نفس میزدم برگشت و روی مبل روبه روم نشست. دوباره زدم زیر گریه قیافه ی غلط اندازی داشت... عین مردای مافیایی که از ده کیلومتری هم میشد تشخیص داد .... بهم نگاه میکرد و هیچی نمیگفت انگار منتظر بود خودم اروم شم. ... بعد چند دقیقه با عصبانیت چشمامو بستو یه قرص از رو میز برداشت و خورد. بعد از گذاشتن لیوان روی میز خیلی اروم گفت- گمشو بیرون گریت بند اومد بیا تو! همون لحظه گریم قطع شد و زول زدم بهش -خب!.. من-ااررببااب!! توروخدا رحم کن به من. من غلط کر... -ارباب؟... به این زودی این کلمه رو یادگرفتی؟ دوباره ساکت شدم... صدای در اومد... بعد چند دقیقه یه خانوم اومد و بعد از تعظیم کردن گفت- دکتر تشریف اوردن... ازون جایی که بیماریتون یکم تشدید شده؛گفتم شاید لازم باشه ایشونو خبر کنم یه لیوان اب خورد و گفت-اسمت شادیه؟ -بله ارباب.. نه... آقا.. نه... حسابی گیج شده بودم.. -هیشش!! اروم حرف بزن... با جیغ جیغ نه!! خیلی اروم گفتم- بله اسمم شادیه -شغلت خبرنگاریه؟ -بله... ارباب من میخواستم بگم که... - اجازه دادم حرف بزنی؟ - نه... معذرت میخوام -ببین... حتما یه کاری کردی که دیاکورو عصبانی کرده... وگرنه بی دلیل هر کسی رو نمیاریم این جا هرکسی جای دیاکو بود خیلی راحت با یه تیر خلاصت میکرد. اما وقتی اوردتت این جا.  حتما یه دلیلی داشته که بهت رحم کرده منم به اندازه کافی خدمتکار دارم.لنگ بچه ای مثل تو نیستم. اما تو هم چاره ای نداری.یا باید بمونی. یا خلاص شی. -اقا... من یه مادر دارم که... - برش دار با تعجب بهش نگاه کردم... به پاکت روی میز خیره شد.. وقتی باز کردم بوی دلار های تا نخورده خورد به صورتم. انگارهمین الان چاپ شده بود - اقا... اینا برای چیه. - مگه نگفتی مادرت مریضه... اینم پول عمل مادرت. با ناراحتی در پاکت رو بستم و گذاشتم رو میز - اقا نمیتونم قبول کنم.  من نیازی به ترحم ندارم... اگه دوست دارین بهم کمک کنین؛ به برادرتون بگین که اجازه بده من برم. بی ادبیه.... شایدم بی ادبی نباشه اما باید بگم.. من یه انسانم. حق زندگی و ارامش دارم... ببخشید ولی برادر شما حق نداره منو بیاره و خدمتکار شما بکنه من میتونم ازش شکایت کنم. خودتونو جای من بذارین نمیشه هر کی تو کوچه خیابون دیدین بیارین نوکر شما بشه سوال خصوصی پرسیدم درست... برای خودم که نپرسیدم... بخاطر شغلم بوده نمیشه که یکی رد بشه بپرسه سنت چقدره منم بگم وای تو سوال خصوصی پرسیدی پس باید بیای نوکر من بشی با تعجب به حرف های گستاخانه من گوش میداد.. ولی ادامه دادم... تهش یا قبول میکنه یا مرگه دیگه. - حتی ادم دیوانه هم اینو قبول نمیکنه الانم میتونین منو تنبیه کنین... اما این کارتون از ریشه نادرسته منم که میبینین انقدر ساکتم چون غریبم! زورم به شما نمیرسه اقا وگرنه تا الان این جا نبودم. منم غرور دارم! الانم میتونید منو بزنید.. بکشید.. نمیدونم، تنبیه کنین... بدبختم دیگه هرکی میرسه به ما یه لگد میزنه. بهش نگاه کردم. اونم داشت نگام میکرد. احساس کردم که حق رو داره بهم میده. خندید و شروع کرد به دست زدن.  با تعجب و ترس بهش نگاه کردم - آفرین!! عالی بود.! یه لیوان اب ریخت و تا ته سرکشید. -یکی پیدا شده که به جای چشم قربان و ارباب ارباب کردن حرف دلشو بزنه! ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ 𝕁𝕠𝕚𝕟⤷ 𑁍🍓✧ꕤ☘️⤹꙳໋‌⌑ https://eitaa.com/itss_faria 🌝🥐 °✧
🎤🎀 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃. 💕شادی💕 -وقت اینو ندارم که برات توضیح بدم. ما این جا از کسی نمیخوایم که خودشو مقابل من کوچیک کنه این خودشونن که احترام میذارن امروز کسی بهت گفت احترام بزاری و جلوی من دولا راست بشی؟ -خب.. نه زیاد اما وقتی دیدم احترام گذاشتن... منم خود به خود... - من این جا از کسی دولا راست شدن رو نمیخوام. برام کار میکنی.. پول میگیری... برای کارفرمای خودت هم این کارو میکردی... اینجا هم به همون شکله -اما من دوست ندارم تمیزکاری رو انجام بدم خبر نگار شدم که اطلاعاتم زیاد شه... علاقه داشتم بهش. بهم نگاه کرد... با ناراحتی سرمو انداختم پایین -اقا.. بغضم ترکید- اقا بزارین من برم. شما میتونین برادرتونو راضی کنین. باورکنین من چیزی نمیدونم. بزارین من برم دیگه هیچ وقت منو نمیبینین.  من باید پول عمل مامانمو جورکنم اقا -اسمت چی بود - شادی - حالا همون... شادی! برعکس خودت.. کجای حرفم برات نا مفهومه؟انقدر رو اعصاب من راه نرو دارم بهت میگم شانس اوردی زنده موندی وگرنه با یه تیر خلاصت میکرد حالا که موندی دارم بهت کمک میکنم خرج مادرتو در بیاری!نمیفهممت!! تا همین جاهم شانس اوردی که زنده ای بعد میگی بزار برم؟ به تو خوبی نیومده گمشو برو بیرون ظهر دیاکو اومد میدمت بهش. حوصلتو ندارم - اقا باشه... باشه... هرچی شما بگی نمیدونستم چی خوبه چی یده. اما فقط میدونستم این جا جام امن تره تا پیش دیاکو اشکامو پاک کردمو پاکت پول رو برداشتم - این این جا میمونه... -اخه خودتون گفتین - توکه بلد نیستی جایی اینو بفرستی. اطلاعاتت رو میدی خودم میفرستم. یادت نره که قراره بیشتر کارکنی.  ازپول مفت دادن خوشم نمیاد! - بله اقا متوجه شدم - خوبه... میتونی بری از اتاق رفتم بیرون گندم تند تند پله هارو اومد بالا و سرو صورتمو چک کرد - چیشد؟  کتک که نخوردی ها؟ - نه...  فقط گفت، نمیتونم برم. - اب پاکی رو ریخت پس... - یعنی قرار نیست دیگه مامانمو ببینم؟ - ای بابا باز بغض کردی؟. معلومه که میبینی - من امروزکار نمیکنم -کار نکنی میندازنت پایین.. یه روزم هیچی بهت نمیدن - پایین؟ -اره... انباری... خندیدمو گفتم- شوخی میکنی دیگه.. انقدر اینجا برام مسخره بود که حد نداشت... احساس میکردم یه کتابی باز شده و افتادم وسط قصه. - نه والا!! از زیر دندونام غر زدم-یعنی چی؟؟ مگه فیلم فانتزیه؟؟ منو اوردین جایی که عینه قصره کارم نکنم میندازین انباری؟؟ با صدای بلند تر داد زدم- د لامصبا من مگه سیندرلا ام واستون کلفتی کنم ولم کن بابا سریع جلوی دهنم رو گرفت به چشم های ترسیده گندم نگاه کردم که گفت - باشه باشه! بیا کنار... مگه نمیبینی اقا حال نداره. جون من داد نزن. اگه کار نکنی... دیگه خبری از پول عمل نیست شادی . یه مرد با روپوش سفید از پله ها اومد بالا. یه خدمتکارهم کنارش شرح حال میداد - نه چند وقتیه حالش خوبه اما نمیدونم دیشب چرا باز سردرد شدید گرفتن. هر چقدر اصرار میکنم که قرص هاشونو... وارد اتاق شدن.. من-ارباب چه بیماری داره؟ - بیماری صرع داره... چند وقت یبار قش میکنه. به صدا و نور هم خیلی حساسه... دیدی اتاقشو؟ رنگ همه ی وسیله هاش تیرست. فکردم قراره داد بزنه سرت.. تنبیهت کنه. اخه به صدا حساسه. حتی کفش های ماهم بی صداعه. فکر کنم این دفعه شانس اوردی.... منو کشوند سمت پله ها. گندم-شادی... این جا انقدر برات عذاب اوره؟  چرا نمیخوای این جا باشی. روی پله ها نشستم... -این هیچ چیز عادی نداره... این اتفاقا یا تو خواب میفته یا تو قصه و فیلم ها.. - تو مگه مشکلت پول نبود؟ - چرا... اما من این همه درس نخوندم که با کلفتی کردن تو یه همچین جای دور افتاده ی بخام پول دربیارم... مامانم... من از خواب و خوراکم برای اون میزنم... حالا که دیگه همه چی تموم شد.  . اونم به خاطر یه سوال! -چه سوالی پرسیدی؟ - گفتم که مرگ پدرش فقط بخاطر سکته بوده یا نه..  صدایی ازش نیومد.. بهش نگاه کردم... با ترس آب دهنش رو قورت داد و گیج بهم نگاه کرد... - چیه؟ -تو... واقعا این سوالو پرسیدی...؟ من-ای باباا.. تو هم که داری همین حرفو میزنی بابا ادم وقتی چیزی نمیدونه یه سوالی میپرسه چیزی میدونستم که نمیپرسیدم -خیلی خب خیلی خب!! دیگه دربارش حرف نزن خب؟؟ -چرا؟ سریع از جاش بلند شد و گفت پاشو بیا به کارات برس... منم میرم میز ناهار رو بچینم - صبر کن..! ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ 𝕁𝕠𝕚𝕟⤷  𑁍🍓✧ꕤ☘️⤹꙳໋‌⌑ https://eitaa.com/itss_faria🌝🥐 °✧
🎤🎀 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃. 💞شادی💞 . ـ از پله ها رفتم پایین و به اطرافم نگاهی انداختم. میز بزرگی داخل سالن پایین بود... رفتم توی اشپزخونه. زنی که قصد جونم رو کرده بود جلوم سبز شد - راه پله ها تمیز شد؟ - بله - نرده ها؟ گلدون های پایین؟ با حرص گفتم-بلهه! - میتونی بری از کنارش رفتم و غرغر کنان خودمو رسوندم به مامان گندم -سلام.... کاری هست که انجام بدم؟ با دیدنم لبخند پررنگی زد و گفت-  نه کاری نیست برات سوپ بریزم؟ گندم اومد جلو- راستی! بیا بریم لباس بهت بدم - لباس؟ - اره... مثل لباسایی که ما میپوشیم.  به لباس ها نگاه کردم با ذوق دور خودش چرخید گفت- قشنگه نه؟ لباس های پفی با دامن بلند و چین چینی... سربند های گلدار صورتی.. کفش های براق صورتی... موهای بافته شده و گونه های گل‌انداخته انگار برای اولین بار بود که با دقت بهش نگاه میکردم.. تو نگاه اول باور کردنی نبود.. مثل یه خواب بود.. این لباس ها اصلا تو واقعیت نبود.. خدایا خواب میبینم؟؟ -آ.. آره خیلی قشنگه.. -پس بیا دیگه..! -نه.. من با اینا راحت ترم -تا هر وقت که این جایی باید مثل بقیه بپوشی... بی‌بی-برو دخترم... بیشتر از این گله نکن! منو کشوند و برد داخل یه اتاق پر از لباس گندم- یدونه از اینارو انتخاب کن... اما باید صورتی باشه. دوشیزه ها صورتی میپوشن. مات و مبهوت دستی روی لباس ها کشیدم... یه لباس همرنگ خودش نشونم داد. -این چطوره؟ وقتی از نزدیک نگاه کردم... پروانه و گل های نگینی روی لباس به چشمم خورد. به قدری ناز بود که حس میکردم لایق پوشیدنش نیستم. بعد از این که پوشیدم توی آینه به خودم نگاه کردم.. یکی بود یکی نبود! پرنسسی به نام شادی توی یه قصر بزرگ زندگی میکرد.. گندم- موهاتو ببافم؟ با سوالش کتاب داستان ذهنم بسته شد -چی؟.. خب.. باشه.. -تموم شد.. دختر خیلی ناز شدی!! لبخندی زدم و تشکر کردم. - بیا بریم... ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ 𝕁𝕠𝕚𝕟⤷  𑁍🍓✧ꕤ☘️⤹꙳໋‌⌑ https://eitaa.com/itss_faria 🌝🥐 °✧
Unknown Artist ~ UpMusicUnknown Artist - Bikalam (248).mp3
زمان: حجم: 2.5M
با بی کـــــــلام رمان رو بخونین:) 🐳🫧🦋🌊
اندراحوالات کف خیابون😁😎🚶‍♀
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ظهرتون بخـــیر اهالی مزرعه 👩🏻‍🌾🥺💕☘️
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه ولاگ از وسط مزرعه براتون آوردم:) 🥺🍓 وایبش😍🌱