مزرعهی فاریا🍓☘️
#part20 #خانوم_خبرنگار🎤🎀 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃.. اون قدری حالم خوب نبود که بشینم به ف
#part21
#خانوم_خبرنگار🎤🎀
▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃..
💕شادی💕
بالاخره به حرف اومد..
- به چه مناسبتی؟
گندم به من نگاه کرد
من- قراره وقتی خبرنگارا اومدن برم پیش ارباب...
با پوزخند بهم نگاه کرد و گفت- تو؟؟ لازم نکرده! تو که چیزی تو کلت نیست... حالیت نمیشه. خودم میرم بهتره بری به نظافت برسی!
از جام بلند شدمو گفتم-نظافت کار من نیست
با خشم نگاه کرد و گفت- او ببخشید یادم رفته بود شما ملکه هستین!! تا اون روی من بالا نیومده میری و...
من- نظافت! کاره! من! نیست! من کارهای مهم تری دارم. تنها کسی که به دستوراتش توجه میکنم اربابته نه شما!
که اونم گفته به بچه ها سواد یاد بدم
خواست بیاد جلو تر که
صدای کوبیده شدن یه چیزی اومد
صدای عصای ارباب بود
-باز چه خبره؟
ارباب؟؟؟ پایین توی خوابگاه کارکناش چیکار میکرد؟
من-من هر چی به خانوم میگم که کار دیگه ای جز نظافت رو به من سپردین قبول نمیکنن
نگاهی به زینت کرد و سرشو تکون داد
زینت با حرص به سمت پله ها رفت و از خوابگاه بیرون رفت
لبخندی از روی پیروزی زدمو وسایلامو با گندم جمع کردم و بردم تو اتاقم
همه دور ارباب جمع شده بودن
رفتم جلو تا ببینم چه خبره
یکم از این که قراره سواد باد بدم برای بقیه تعریف کرد و بعدش هم گفت که فردا جشن مهمیه و قراره چند تا قرار داد امروز انجام بشه و سود خیلی زیادی داره
و میخواد همه چیز عالی پیش بره و بعد از قرار داد برای همه هدیه بخره
بعد از حرفاش از پله ها رفت بالا بعد همه شروع کردن به جیغ کشیدن و شادی کردن
بخاطر سردرد ارباب هیچ کس نمیتونست اون موقع شادی کنه
خندم گرفته بود
چند تا دختر کوچولو جلوی اتاقم دبودن
لباس صورتی با دامن پفی تنشون بود...موهای خرمایی بلندشون هم با ربان بسته بودن
چقدر از لباس های این جا خوشم میومد... رفتم جلو و گفتم-اینجا چیکار میکنین؟
با صدای من ترسیدن و برگشتن
-شما قراره به ما سواد یاد بدین؟
من- اره! دوست دارین خوندن یادتون بدم؟؟
با خوشحالی به هم نگاه کردن و گفتن
-یعنی میتونیم بنویسیم؟؟
-یعنی بهمون دفتر میدی؟
-مداد رنگی هم داری؟
-بعدش نامه مینویسیم؟
-همه چی داریم اگه نداشتیم هم به ارباب میگم بخره.. خوبه؟
-بلههه
- حالا بیاید بریم جعبه رو باز کنیم ببینیم چیا داره
همه دوییدن سمت جعبه و شروع کردن به باز کردن
گندم- هویییی! اروم!!!
خندم گرفت-گندم ولشون کن.
تا ساعت چهار یه حمومی رفتم...
البته...
یه ساعت فقط داشتم یاد میگرفتم چجوری کار میکنه
دو تا دستگیره بود
وقتی میخواستی اب بریزه رو سرت باید اونو میچرخوندی ...
حتی این ارباب به دوش حمومم رحم نکرده
البته مامان گندم میگفت که قدیما قبل دوش حموما این جوری بوده
با هربدبختی بود اومدم بیرون و اون لباسایی که ارباب داده بود رو پوشیدم
جلوش برای من یکم باز بود واسه همین شنل رو هم سرم کردم
موهامو گندم بست و با یه سری لوازم که نفهمیدم چی بودصورتمو ارایش کرد
هر چی بود خیلی خوب بود چون از ارایشم خیلی خوشم اومده بود
به قول همین ارباب عین دوشیزه ها شده بودم
- راستی گندم ارباب به همه دخترا میگه دوشیزه
- اوهـوم.. چطور؟
- هیچی... برام جالبه که به همه اینجوری احترام میذاره
- ارباب خیلی خیلی مهربونه اینکه میبینی اعصاب نداره تقصیر خودش نیست تقصیر بیماریشه وگرنه مرد خیلی خوبیه... تازه وقتایی که کار نداره پایین میاد پیش ما میشینه با ما حتی غذاهم میخوره
راستش ما یه خونواده ایم...
نه ما جز ارباب کسی رو داریم نه ارباب کسی رو داره
- واقعا؟؟ پس چرا این همه بهتون کارای سخت میده
-اون کار نمیگه که... این زینته گوربه گور میگه.. بیچارمون کرده.!
-خب چرا به ارباب نمیگین که باهاش حرف بزنه
- هوفففف بخام راجبش حرف بزنم تا صبح طول میکشه فعلا برو به جلسه ارباب برس تا بعد.
ولی خیلی خوشگل شدی... لباست هم خیلی قشنگه معلومه گرونم هست
- راست میگی؟... اگه خوشت میاد میشورمش میدم تو هم مصرف کنی
خندید و گفت- نه بابا من این لباسارو بپوشم خیلی مزخرف میشم به تو میاد.
شنلمو درست کرد و زد پشتم
- بدو بدو برو
محکم بغلش کردم
-مرسییی که کمکم کردی. واقعا وجودت باعث شده این جا حالم خیلی خوب باشه
چشماش از خوشحالی برق زد
خندیدمو باهاش خدافظی کردم.
رفتم از پله ها بالا
دختر کوچولو ها که کلی دورو برم چرخیدن و لباسامو دید میزدن
اما زینت انگار زیاد خوشش نمیومد از من
(。♡‿♡。) 𑁍🍓✧ꕤ☘️⤹꙳໋⌑
https://eitaa.com/itss_faria
نویسنده ༺𝐅𝐚𝐫𝐢𝐚༻
هشتگ پارت های رمان «خانوم خبرنــــگار»
#part1😯
#part2 🦢
#part3 ✨
#part4 🌸
#part5 🍓
#part6 📚
#part7🌊
#part8 🍉
#part9 🤍
#part10 🎀
#part11 👼🏻
#part12 ☁
#part13 💌
#part14 🌝
#part15 🍦
#part16 💬
#part17 📖
#part18 🎨
#part19📒
#part20 🍺
#part21🍿
پارت های رمان کجاست؟
اینجـــا 👇🏻🤍🎀
𑁍🍓✧ꕤ☘️⤹꙳໋⌑
https://eitaa.com/itss_faria
عههه
5.5.5 شده:)))
امـــروز تا جایی که میتونین خودتون برای خودتون خاطره خوب بسازین 🥺🐣🤌🏻🎀
کس دیگه ای نمیسازه منتظر نمونین
کاش ۵/۵/۵ زنگ بزنن بگن خانوم فلانی؟ شما برنده ی جایزه ی یک سفر به کربلا شدید مبارکتون باشهههه 🚶♀