پس از تو ،
کسی لبخندی به لبش نیامد ؛
پس از تو ،
همه هر کاری کردند که غمشان یادشان نیاید ؛
پس از تو ،
ساعتها در خیابان همه با هم گریه کردند ؛
پس از تو ،
روضهها درد آورتر شده است ؛
پس از تو ،
سخنرانیهایت ختم به گریه میشود ؛
پس از تو ،
خیلی ها پشیمان شدند ؛
پس از تو ،
هلهله بنی امیه را درک کردند ؛
پس از تو ،
هرجا را نگاه کردند لبخند تورا دیدند ؛
پس از تو . . .
آری ، پس از تو این خانه ، خانه نشد ؛
رفتی ُ همه چیز را با خودت بردی !
پَهژاره𐙚
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر . . هیچکس ؛ هیچکس اینجا به تو مانند نشد : ))
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود . .
پَهژاره𐙚
در آغوشم بگیر ؛ که زخمهایم عمیقند و استخوانهایم خسته . .
دنیا آنقدر نامرده که دستمو به کربلات نمیرسونه ؛
خوش غیرت بغل لازمم ، به خرابهها نمیآیی دورت بگردم ¹³³ ؟!