هدایت شده از ‹حجـره ۱۳۳›
یه جمله ایی مداح گفت جیگرم آتش گرفت ؛
خیمه هارو آتیش زده بودن خانم زینب همه رو به سمت بیرون هدایت میکرد
فرمود علیکن باالفرار ..
میگفت رقیه هی به عقب نگاه میکرد و نمیومد .. برگشت گفت چرا نمیای رقیه ..
میگفت عمه آخه داداشم تو خیمه ست
میترسم موهای علی اکبر مثل موهای من بسوزه ..
سورهای رفت و آیه آیهاش کردند ؛ اکبرم را غرق نیزهاش کردند
مثل سروی بلند بالا بود ؛ شاخه شاخه ریزه ریزهاش کردند ..
_حائل
خسته از دویدن های بیثمر ، ایستادهام پشت در خانهات ؛
ای کاش میشد تمام غصههای پنهان دلم را ، به آغوش تو بسپارم ؛
همانجایی که برای زخمهای کهنهام ، تنها بی صدا و بی شرط است : ))
-۱۳۳-