eitaa logo
جهاد تبیین
19هزار دنبال‌کننده
14.4هزار عکس
7.1هزار ویدیو
339 فایل
جهاد تبیین *مطالبه گری* آرمانهای امام خمینی ره ، انقلاب شهداء عزیزمان ، منویات رهبر عزیزمان و ارائه تحلیل های روز سیاسی ، فرهنگی ، اجتماعی ، اقتصادی و بین المللی بمنظور روشنگری و بصیرت افزایی
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
4_5798743579505460872.mp3
2.96M
⬆️⬆️⬆️ حجت الاسلام قرائتی سوره مبارکه بخش اول
4_5798743579505460873.mp3
3.2M
⬆️⬆️⬆️ حجت الاسلام قرائتی سوره مبارکه بخش دوم
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
وقتی توپ ۱۰۶ لشگر حاج قاسم👈 اشتباهی عراقی ها را زد🤔 ✒️ شهادت در یک قدمی حاج قاسم ، روز آخر جنگ ☀️ آخرین روز دفاع مقدس بود. نیروهای دو طرف به مرزهای قانونی برگشته بودند و موضوع پذیرش قطعنامه از سوی ما مطرح شده بود ، یگانهای ما در منطقه درحال تخلیه نیروهاو تجهیزات مازاد بودند و آرامش بر جبهه حاکم بود. اونروز ما در قرارگاه ذولفقاری ، در کنار جاده خرمشهر مستقر بودیم و در حال واگذاری منطقه به قرارگاه نجف اشرف. حدودای ظهر بود که دیدیم آتش سنگینی در منطقه برپا شد ! من به فرماندهی اومدم ، پرسیدم چه خبره ، حاج محمدعلی نیکدل ، گفت نمی دونم ، یه سری برو ببین چی شده ، این آتیش چیه؟!! من با حاج احمد علیرضایی با یک جیپ اومدیم به سمت خط ، دیدیم در محور لشکرهای 41ثارالله (ع) و 27محمد رسول الله (ص) توی منطقه پاسگاه بوبیان تا پاسگاه زید ، درگیری شدید آتش برپاست. ☀️وارد خط که شدیم بشدت می کوبیدند و بچه های ما هم روی خاکریز درحال شلیک به طرف عراقی ها. در میان سنگرها ، چشمم به آنتن بیسیم روی یکی از سنگرها خورد ، حدس زدیم فرماندهی محور اینجا باشه. کنار سنگر یک جای پارک بود که وارد اون شدیم ، در حال ورود به سنگر بودیم که یک گلوله تانک خورد پشت خاکریز و موجش ما را مجبور کرد شیرجه بزنیم داخل سنگر . دود و گرد و خاکی بلند شد و ما سینه خیز افتاده بودیم روی زمین یکی از برادرا که اونجا بود اومد زیر بغل منو گرفت بلندم کرد ، تموم بدنم پرخاک بود ، کنار سنگر وایسادم تا یکم هوا صاف شد به اطراف نگاهی کردم ، چندتا از برادرا دور سنگر ایستاده بودند سلامی کردم و برگشتم از نفر کناری تشکر کردم که دیدم عه !! خود حاج قاسم سلیمانی فرمانده لشکره ! 🥺با تعجب گفتم حاجی شما اینجائید ؟ چه خبره ؟ این آتیش برای چیه؟ گفت ؛ اومدیم بچه ها را ببریم که توپ 106 ما اشتباهی شلیک کرد و اونها هم دارند مهمات اضافی شون را سر ما خالی می کنند. گفتم خطرناکه شما اینجا نمانید. گفت منتطرم اتیش تموم بشه ، بچه ها را بفرسیم عقب. با لبخندی گفت الآن ماشین منو زدند ! گفتم کجا بود ؟ گفت همینجا که شما ماشینتون را گذاشتید ، بلند شدم نیگاه کردم ، دیدم فقط قسمتی از ماشین باقی مونده که ما پشتش پارک کرده بودیم. در همون حال ، یک وانت پر مهمات که داشت از جلو سنگر عبور میکرد درست مقابل در سنگر ما ، یه خمپاره عراقی خورد جلوش و راننده از ناحیه سر مجروح و سروکله اش پر خون شد . ☀️چند نفر بسمت وانت دویدند که یه مرتبه قسمتی از ماشین که ترکش خورده بود آتیش گرفت و صندوقهای مهمات شروع کرد به سوختن .حالا این فشنگها و گلوله های آرپی جی داشتند میترکیدن و تق و توقشون بلند شده بود و عین فشفشه به اینطرف و اونطرف شلیک میشدند . گرمای آتیش به سمت سنگر میومد ، نفسها تو سینه همه ما حبس بود و هرلحظه منتظر انفجار ماشین مهمات بودیم . اگه ماشین منفجر میشد هیچی از ماها باقی نمی موند. شدت آتیش بحدی بود که کسی جرات نزدیکی بهش را نداشت . ولی حاجی خونسرد تر از بقیه ، هی سرک میکشید بیرون و سر بچه ها داد میزد که دور بشن. بچه ها اطراف حاجی را گرفته و نگران ایشان بودند و کاری از دست کسی ساخته نبود. ☀️ناگهان یکی از بچه ها ، دستی به سر حاجی کشید و دوید به سمت ماشین ، هرچی حاجی داد زد نرو ، توجه نکرد ، حالا سرهای همه ما از دهانه در سنگر بیرون بود و با ترس تماشا میکردیم ، همراهای حاجی هی ایشان را هل میدادند داخل و جلوش میاستادند تا آسیبی نبینه ، اون برادر در ماشین را باز کرد و راننده را کشید پایین و پرید پشت فرمون . ماشین را حرکت داد و درحالی که همچنان شعله های آتیش و انفجارش بلند بود ، برد و برد تا از شکاف خاکریز جاده پیچید پشت خاکریز . دیگه همه از سنگر اومده بودند بیرون و دستها روی سرو گوششون بود و منتظر انفجار ، که یکمرتبه ماشین پشت خاکریز منفجر شد و دود و آتش و گرد وخاک بلند شد همه خیز رفتیم رو زمین و فقط حاج قاسم بود که ایستاده بود و با نگرانی دنبال سرنوشت اون برادر همراهش بود.انگار فیلم می دیدیم یکمرتبه از کنار خاکریز راننده را دیدیم که افتان و خیزان داره میاد. همه خوشحال از اینکه اتفاقی برای اون و بقیه و مخصوصا حاج قاسم نیافتاده ، صلوات و تکبیر می فرستادند ، اون برادر به حاجی که به استقبالش رفته بود رسید و لبخند رضایت بخشی زد ، حاجی بغلش کرد و پیشونیش را بوسید ، بعدم برگشت و یکی یکی بچه ها را چک کرد که کسی طوریش نشده باشه ، دست تفقدی هم به سرو صورت ما کشید و پرسید چیزیتون نشد؟ خدا را شکر ، خدا به همه مون رحم کرد. گفتم حاجی شما بیاید ببریمتون عقب ، گفت نه شما برید اینجا نمونید. ما هم الآن جمع میکنیم میریم. اصرار ما بی فایده بود. ناچارا خدا حافظی کردم و در آغوشش گرفتم و پیشانیش را بوسیدم و برگشتیم. کتاب من قاسم سلیمانی هستم ناصر کاوه روایتی از: ناصر صالحی🙋🏻‍♂️
☀️وقتی حاج قاسم سلیمانی از عراقی ها لودر👈 کار گرفت🤔👌 🌷یکی از همرزمان ایشان می‌گوید: رفتم اهواز که من را انداختن بندر فاو که سه منطقه کارخانه نمد، خورعبدالله و منطقه‌ای به نام البهار بود، وقتی رفتم حاج قاسم من را دید و گفت: آقای افزون شهید نشدی؟ گفتم: نه! من هنوز لیاقت نداشتم. گفت: تو از ملاهای قدیمی کنارت هست و واقعاً هم این‌گونه بود. پدر همسرم یکی از ملاهای قدیمی بود. در سنگر به من گفت: همراه من می‌آیی برویم خط؟ گفتم: سرهنگ هرجا که شما بگویی می‌‌آیم. رفتیم یه جایی کانال بود و سنگر کمین که حاج قاسم می‌رفت برای دیده‌بانی. گفت: خدا با تو هست، شب تا صبح سنگر می‌زنی، اما تیر نمی‌خوری. در همان منطقه کارخانه نمد یه منطقه‌ای به نام سه‌راهی مرگ بود. محال بود گلوله به سمتت نیاد. 🌷یک‌دفعه از حاج قاسم پرسیدم: چرا به این‌جا می‌گویند سه‌راهی مرگ؟ گفت: هر که به این منطقه برود امکان ندارد که تیر به سمتش نیاید. که من گفتم: حاجی من چند سری رفتم، اما اتفاقی نیفتاده حاجی خندید و گفت: اون موقع خواب بودند! حاج قاسم ما را برد سنگر کمین و نشانم داد و گفت: این‌ها عراقی هستند، اگر دل و جرأت داری برو اون سمت. یک نفر دیگر هم بود به نام آقای زارع‌ منصوری که از همشهریان حاجی بود که شهید شد. دوربین را داد وقتی نگاه کردم دیدم کلاً این‌جا جایگاه لشکر صدام هست، گفتم: سردار برویم. گفت: یک شرایط دارد که اصلاً صحبت نکنی، چون اگر زبانت را باز کنی بفهمن که ایرانی هستی تو را می‌کشند. 🌷من با حاج قاسم و زارع منصوری حدود ساعت ۱۰ شب بود رفتیم آن‌جا و در صف عراقی‌ها نشستیم، غذا گرفتیم و خوردیم. چند تا لودر آن‌جا بود. حاج‌ قاسم به من گفت: تو که راننده لودر هستی، می‌تونی یکی از این لودرها را برداری؟ گفتم: نه مگر می‌شود! گفت: امکانش رو خدا برامون درست می‌کنه. رفتم دیدم یکی از دستگاه‌ها صفر هست و هنوز بیلش هم زمین نخورده. برگشتم به حاجی گفتم: یکی از دستگاه‌ها خوبه، ولی بقیه نه. گفت: برو چک کن روغن و آبش رو. گفتم: بله داره، ولی سوئیچ نداره! گفت: تو کیسه آخر پشت سر صندلی سوئیچ هست رفتم برداشتم و روشن کردم. حاج قاسم خودش کنارم نشست و گفت: حرکت کن. 🌷....از خاکریز اول و دوم که گذشتیم به خاکریز سوم که رسیدیم، شلیک دشمن شروع شد و متوجه شدند. صبح روز بعد رادیو لندن اعلام کرد که قاسم سلیمانی آمد عراق یک دستگاه لودر برداشت و برد. از همان موقع شدیم راننده مشهور. کتاب من قاسم سلیمانی هستم ناصرکاوه 🌹خاطره ای به یاد سردار دل‌ها، سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی و شهید معزز زارع منصوری منبع: وب‌سایت خبری روابط عمومی معاونت فرهنگی و دانشجویی وزارت بهداشت