فریبرز.pdf
1.88M
🚩انتشار کتاب:
#ماجراهای_آقافریبرز تألیف #ناصرکاوه که مجموعه خاطرات #طنز_و_شوخی_های دفاع ۸ مقدس شهدا و ایثارگران انقلاب اسلامی در طول دفاع مقدس و دفاع از حرم است، که به مناسبت فرارسیدن نوروز ۱۴۰۲ منتشر می شود، لطفا پس از خواندن آنرا نشر بدهید، تا در ثواب آن شریک باشید، ارادتمند: #ناصرکاوه
📌 ماجرای ۲۲ دلاوری که در آتش سوختند و شهید شدند
🔹️ شب تاسوعا به دنیا آمد و اسمش را عباس گذاشتند و شهادتش هم مانند حضرت عباس(ع) شد و پیکرش یک دست و دو پا و سر نداشت.
◇ پدر موقع خداحافظی گلویش را بوسید و با صدای بلند دعا کرد : خدایا همان گونه که حضرت اسماعیل(ع) را به حضرت ابراهیم(ع) برگرداندی، عباس من را هم برگردان.
◇ همان هم شد و وقتی عباس با همرزمش به شناسایی میروند ، موقع برگشت بر اثر برخورد با زنجیر ورودی منطقه عملیاتی، گلوی عباس مجروح شده و امکان حضور در عملیات را از دست میدهد که در آن عملیات بسیاری از رفقایش شهید شدند.
◇ بارها و بارها مجروح میشود ، ولی شهادت روزی عباس نمیشود.
◇ در عملیات فتح المبین دو راکت میخورد به سنگر کناری که بیست و دو نفر از بچه ها حضور داشتند ، حجم آتش بسیار بالا بود و همه بچه ها تکه تکه میشوند.
◇ آتش سنگینی سنگر را میگیرد و همه ی رزمندگان به طرز درد آوری شهید میشوند و عباس با رفقایش همه تکه استخوان های سوخته های باقی مانده از پیکر مطهر شهدا را جمع میکنند.
📌 چیزی قابل شناسایی نیست، بسیاری از استخوان ها هم سوخته بودند و جمجمه ها حتی ترکیده بود ، همین آثار کم باقی مانده را به بیست و دو قسمت تقسیم و همان جا شهدا رو با آداب مسلمانی دفن میکنند.
◇ عباس دیگر طاقت ندارد و میرود و رضایت پدر را میگیرد و سرانجام در عملیات والفجر ۳ در مهران کله قندی ابتدا ترکشی به پشتش اصابت و مجروح میشود و سپس مانند اربابش حضرت عباس (ع)جنازه ای بدون دست ، پا و سر را برای پدرش می آورند
#شهید_عباس_پورطاهریان
🔹️ صبحانه ای باشهدا
@sobhaneh_ba_shohada
📌 آموزش صبوری حاج بصیر به دخترش که بی تاب همسر شهیدش بود
🔹️ دختر سردار شهید حاج حسین بصیر روایت میکند: دوهفته از شهادت همسرم آقا مرتضی گذشته بود
◇ در خانه بودم که بابا آمد و سرش درد میکرد یاد اهواز افتادم که پدر با آقا مرتضی بعد شناسایی آمده بودند و بابا اونقدر خسته وضعیف شده بود که مریض شد.
◇ تب کرده بود ، پاشو گذاشتیم داخل یه تشت بزرگ و تاصبح آبشو عوض میکردیم
◇ خلاصه آقامرتضی نبود که کنار پدر باشد و رفتم حالش را پرسیدم و چفیه اش را به دست من داد و گفت: بیا بادستای خودت برام ببندش
◇ متوجه بی تابی من شده بود ، دختری که الان همسریک شهید و مادر بچه ای دوماهه است
◇ چفیه را که بستم به چشمانم نگاه کرد و گفت: دخترم فرداشب جایی قول نده میخواهیم میهمانی برویم.
◇ گفتم: کجا
◇ گفت الان بهت نمیگم، باشه فردا میفهمی
◇ فرداشب همه خانواده سوارماشین شدیم
کنار مسجدامام سجادع پیچید توکوچه ای تنگ وباریک ، انتهای کوچه ، یه دری بود که پرچم ایران بالا سردرش برافراشته شده بود
◇ من تاحالا تواون کوچه نرفته بودم، نمیدونستم خانه چه کسی است
◇ پیاده که شدیم ، پدر گفت: این خانه ی شهیدان رحیمی هست ، پسر اولش که خیلی به مادر وابسته شهید شد ، پسر دوم وسوم در یک عملیات شهید شدند هر دو را در یک روز باهم تشییع کردند و مادر شهیدان فقط خداراشکر میکرد
◇ فهمیدم که بابا من را آورده بود که از این مادر شهید درس صبوری بگیرم
#شهید_حاج_حسین_بصیر
#شهید_مرتضی_جباری
🔹️ صبحانه ای با شهدا
@sobhaneh_ba_shohada
🔺️ کانال ما را از طریق لینک زیر دنبال و به دوستان خود معرفی کنید:
https://eitaa.com/joinchat/31
🌹 عکسش شده سینِ دگری امسال...
#سین_مثل_سردار_سلیمانی
#سین_هشتم
✋🏻 همه ما منتقم خون تو ایم سردار دلها.
وَأَعِدُّوا لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍ
❤️ألـلَّـهُـمَــ عَـجِّـلْ لِـوَلـیِـکْ ألْـفَـرَج