(داستانشو بخوام بهتون بگم اینجوریه که این چون هوش بالایی داره و چیز هارو جوری میبینه که بقیه نمیبینن،تقریباً ۵ سال پیش وانمود میکرد که میتونه با اون دنیا ارتباط برقرار کنه.
یه شب توی برنامه تلویزیونی وقتی که وانمود میکنه با پدر یکی از بینندهها ارتباط برقرار کرده،میاد با مجری در مورد قاتل زنجیرهای که سه تا زن متاهل رو کشته بوده صحبت میکنه.
و در موردش میگه اون زخم خورده است اون بدبخت فلک زده است و... .
بعد این ماجرا برمیگرده خونه، از پلهها بالا میره و روی در اتاق همسرش یه یادداشت میبینه: من دوست ندارم توی رسانهها توسط یه آدم عشق پول در موردم شایعه پخش بشه. اگه واقعا اون چیزی که میگی هستی، لازم نیست درو وا کنی تا ببینی چه بلایی سر همسرت و دختر دوست داشتنیت آوردم...
و خب این از اون موقع به پلیس ملحق میشه یه جورایی مشاوره تا اون بیشرفی که خانوادشو کشته بوده پیدا کنه.
آدم خفنیه، باهوشه و باحال(و خودشم نمیگیره البته)
پ.ن: خودشون مقصر مرگ خانوادهاش میدونه)