هدایت شده از ★ خنزر پنزر ★
ساعت سه نصفهشبه و برای خرید یه بطری آب میری. یه نفر دیگه هم فقط برای خرید یه بسته آدامس اومده رو میبینی و شروع میکنی باهاش حرف زدن، چون بنظرت جالب میاد. آخرش نیم ساعت کنار دستگاه قهوهساز فروشگاه درباره عجیبترین تصمیمهای زندگیتون حرف میزنین و بعدش هم کلی میخندین. بعد شماره همو میگیرین و تا خونت اون تو رو میرسونه چون هوا بارونی بود و اون چتر داشت، ولی تو نه. و بعد یه مدت حرف زدن، میرین تو رابطه. آخرش هم وقتی 70/60 سالتون بود، توی یه سفر با هواپیما، هواپیماتون سقوط میکنه و میرین اون دنیا.
پ.ن: ببخشید خیلی خلاصه شد 😭
مرا هم راه و همراهست یارم
که روی او مرا ایمان و دین شد
مولانا
برای @jajeee 🪻
° ژاژ | 𝐽𝑎𝑗 °🕰
ساعت سه نصفهشبه و برای خرید یه بطری آب میری. یه نفر دیگه هم فقط برای خرید یه بسته آدامس اومده رو می
با اجازت برداشتم اون کوچول بچه ای که کشیده بودیووو😭🫀
° ژاژ | 𝐽𝑎𝑗 °🕰
در کمال تعجب توی مدیا برام روز گندیه
قسمت عجیبش خودمم که هی اتیش بدبختیامو بیشتر میکنم امروز
° ژاژ | 𝐽𝑎𝑗 °🕰
قسمت عجیبش خودمم که هی اتیش بدبختیامو بیشتر میکنم امروز
میشه بیاید چرت و پرت بگیم ذهنم از این مسئله دور شه؟؟
پی نوشت:خوشحال میشم اگه مغزت امشب ژاژ دونیه کمک کنم