باهم بخوانیم 💚
برای سلامتی امام زمان عج
سلامتی کادر درمان
#قرآن 2
@Jameeyemahdavi313
اولین سلام صبحگاهی،
تقدیم به ساحت قدسے قطب عالم امکان
حضرت صاحب الزمان(عج) …
السَّلامُ علیکَ یا بقیَّةَ اللهِ
یا اباصالحَ المهدی
یا خلیفةَالرَّحمن
و یا شریکَ القران
ایُّها الاِمامَ الاِنسُ و الجّانّ
سیِّدی و مَولای
ْ الاَمان الاَمان
✨اللهم عجل لولیک الفرج ✨
@Jameeyemahdavi313
📖 تقویم شیعه
☀️ امروز:
شمسی: شنبه - ۲۷ شهریور ۱۴۰۰
میلادی: Saturday - 18 September 2021
قمری: السبت، 11 صفر 1443
🌹 امروز متعلق است به:
🔸پبامبر گرامی اسلام حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله وسلّم
❇️ وقایع مهم شیعه:
ا 🔹لیلة الهریر در جنگ صفین، 38ه-ق
📆 روزشمار:
▪️9 روز تا اربعین حسینی
▪️17 روز تا شهادت حضرت رسول و امام حسن علیهما السلام
▪️18 روز تا شهادت امام رضا علیه السلام
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
@Jameeyemahdavi313
﷽
💢عوامل اصلی دور شدن انسان از خدا
🌸امام صادق (علیه السلام): ريشه كفر سه چيز است، حرص، تكبر، حسد
👈اما #حرص:
آدم هنگامى كه از درخت ممنوعه نهى شد حرص اورا به خوردن از آن واداشت
👈اما #تكبر:
هنگامى كه به #ابليس فرمان سجده به آدم داده شده بسبب تكبر امتناع ورزيد
👈 اما #حسد:
چيزى است كه بر اثر آن يكى از دو فرزند آدم( #قابیل) ديگرى را به قتل رسانيد.
📗کافی،ج۳،ص ۷۰۹
@Jameeyemahdavi313
⭕️ #تلنگــرانہ‼️
بزرگی میگفت↓
•|"بترسیم از روزۍ ڪه
پروفایلامون #امامزمانۍ باشه
امـا زندگۍهامون نـه..
پروفایلامون #آقابیاباشه
امـا #گناهانمون
بـاعث طولانۍ تر شدن #غیبت
بترسیم از روزۍ ڪه خودمونم
ادعاهامونو بـاور ڪنیم..."|•🥀
🌤أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج🌤
@Jameeyemahdavi313
✅ انتظار مداومِ ظهور
✍ یکی از وظایف شیعیان،این است که باید پیوسته منتظر ظهور حضرت مهدی (عج) باشند و هر لحظه خودشان را برای آن روز بزرگ آماده کنند.خدا در قرآن هدف از خلقت انسان را عبادت میداند.و پیامبر (ص) در تفسیر این آیه میفرمایند: برترین عبادت ها،انتظار فرج است.
📚کتاب مکیال المکارم، ج۲
💢خودمون رو محک بزنیم، واقعا ما چقدر منتظریم؟
🌤ألـلَّـهُـمَ عَـجِّـلْ لِـوَلـیِـکْ ألْـفَـرَج🌤
@Jameeyemahdavi313
🍂🍂🍂🍂🍂🍂
🌻بسم الله الرحمن الرحيم🌻
اِلـهي عَظُمَ الْبَلاءُ ، وَبَرِحَ الْخَفاءُ
وَانْكَشَفَ الْغِطاءُ ، وَانْقَطَعَ الرَّجاءُ
وَضاقَتِ الاْرْضُ ، وَمُنِعَتِ السَّماءُ
واَنْتَ الْمُسْتَعانُ ، وَاِلَيْكَ الْمُشْتَكى
وَعَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِي الشِّدَّةِ والرَّخاءِ
اَللّـهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد
اُولِي الاْمْرِ الَّذينَ فَرَضْتَ عَلَيْنا طاعَتَهُمْ ، وَعَرَّفْتَنا بِذلِكَ مَنْزِلَتَهُم
فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلاً قَريباً كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ
يا مُحَمَّدُ يا عَلِيُّ يا عَلِيُّ يا مُحَمَّدُ اِكْفِياني فَاِنَّكُما كافِيانِ ، وَانْصُراني
فَاِنَّكُما ناصِرانِ
🌻يا مَوْلانا يا صاحِبَ الزَّمانِ
🌻الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ ، اَدْرِكْني
🌻اَدْرِكْني اَدْرِكْني ، السّاعَةَ السّاعَةَ
🌻السّاعَةَ ، الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَل
🌻يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ ، بِحَقِّ مُحَمَّد وَآلِهِ الطّاهِرين
🍂و ﺩﻋﺎ براي سلامتي محبوب🍂
🌻اَللّـهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِه في هذِهِ السَّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَة وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْنا حَتّى تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طویلا🌻
🍂🌻اللهم عجل لولیک الفرج🌻🍂
🍂🌻اللهم امین 🌻🍂
🍂🍂🍂🍂🍂
💖یاران مهدی عجل الله 💖
#پارت_هشتاد_و_دو #عبور_زمان_بیدارت_میکند💗 –به اندازه تمام عمرم خستهام امینه، هر چی میخوابم خس
#پارت_هشتاد_و_سه
#عبور_زمان_بیدارت_میکند💗
شاید راست میگوید و ما اشتباه کردیم. اصلا اگر ما دیده بودیم هم نباید حرفی میزدیم.
گفتم:
–من در جریان این حرف و حدیثها نبودم و نیستم. اگر فکر میکنید حقمه، پس به کار خودتون ادامه بدید.
انگار از حرفم غافلگیر شد، چون آرامتر گفت:
–چقدر با خواهرت فرق داری. البته برای جبران هیچ وقت دیر نیست.
خوشحال شدم.
–یعنی اگه عذر خواهی کنم دیگه...
حرفم را برید.
–عذر خواهی نه، اجازه بدید دوباره بیاییم خواستگاری و...
حرفش را بریدم و فوری گفتم:
–ببخشید که مزاحم شدم، خداحافظ.
امینه که گوشش را به تلفن چسباده بود عقب ایستاد و با چشمهای گرد شده نگاهم کرد و بعد با صدای بلندی گفت:
–تو میخوای از اون عذر خواهی کنی؟ یعنی چی؟ میخوای بگی خیلی شیک و با فرهنگی؟ بدبخت به اینا رو بدی آسترشم میخوان. پسره ببین چطوری انداخت گردن خودمون. بعد رو به مادر که از ابتدای حرفهای امینه جلوی در ایستاده بود با لحن مسخرهایی گفت:
–میبینی مامان؟ اُسوه پسره رو کشت اونقدر بهش توپید، دیدی بهت گفتم این دیگه عین موش شده. پسر بیتا خانم برگشته بهش میگه چون شما جواب رد به من دادید و آبروی من رو بردید من فقط تلافی کردم.
مادر گفت:
–یعنی همهی این حرف و حدیثها زیر سر اونه؟
–بله.
–ما که چیزی نگفتیم. اون موقع فقط من به مریم خانم دلیل این که چرا به پسره جواب رد دادیم رو گفتم. چون خیلی پیگیر بود و مدام میپرسید. اونم واسه این که یه وقت فکر نکنه اونا اُسوه رو نخواستن. خواستم بگم که نخواستن از طرف ما بوده.
سرم را تکان دادم و زیر لب گفتم:
–آبروی مردم رو بردیم دیگه، پس دیگه نباید ناراحت باشیم حقمونه. روی تخت نشستم و رو به امینه گفتم:
–اتاق دور سرم میچرخه. مادر رو به امینه گفت:
–تا نیفتاده، بیارش یه چیزی بخوره.
به سختی چند قاشق غذا خوردم. غذا از گلویم پایین نمیرفت. انگار ماسه میخوردم. مدام تصویر راستین جلوی چشمم بود. به اتاقم رفتم. طولی نکشید که امینه و مادر هم آمدند. مادر رو به من گفت:
– وقتی خواب بودی نورا زنگ زد و حالت رو پرسید. بیچاره میگفت، پدر و مادر و برادر راستین، همه جا رو برای پیدا کردنش زیر پا گذاشتن. میگفت اون دوستش که تو شرکت کار میکنه هم از سر شب اونجا بوده و خیلی نگران راستینه.
امینه گفت:
–میگم اُسوه یه زنگی بزن، یه دلداری چیزی بهشون بده که خیالشون راحت بشه. گناه دارن بنده خداها.
بغض کردم.
–چطوری دلداری بدم؟ من خودم به دلداری احتیاج دارم. امینه با تعجب مادر را نگاه کرد.
–منظورم اینه بگو حالش خوب بوده و پرینازم حواسش بهش بوده و چه میدونم حرفهایی که بدونن اتفاقی براش نیوفتاده.
–اگه زنگ بزنم باید دروغ بگم. امینه کنجکاوانه پرسید:
–چرا؟ مگه مریض بود؟
–اون تیر خورده.
مادر به صورتش زد و جلوتر آمد و هراسان پرسید:
–کجاش تیر خورده؟
اشکم چکید.
–از پا تیر خورد. ولی نباید خانوادش بدونن.
مادر روی زمین نشست و گفت:
–بیچاره مریم خانم.
امینه کنار مادر نشست.
–مامان جان نمرده که، تیر خورده، خوب میشه.
–آخه تو این شلوغی که معلوم نیست چی به چیه با پای زخمی نمیبرنش بیمارستانی جایی که، ای خدا یه وقت بلایی سرش نیاد.
امینه گفت:
–هیچی بدتر از بیخبری نیست. خدا به خانوادش صبر بده.
با گریه گفتم:
–اون به خاطر من تیر خورد. میخواست من رو فراری بده. پلیسها هم که رفتن تو اون خونه گفتن خون زیادی ازش رفته. فقط کاش بدونم زندس یا نه.
مادر گفت:
–زبونت رو گاز بگیر دختر. اگه بلایی سرش میومد تا حالا خبر شده بودیم. شک نکن که حالش خوبه. حتما دوا درمونش کردن.
این دلگرم کنندترین حرفی بود که در کل عمرم از مادر شنیده بودم. با خوشحالی گفتم:
–خدا کنه مامان، براش دعا کن. با حرفت حالم بهتر شد.
آن شب امینه پیشم ماند و تا نیمه شب از جزییات ماجرای فرارم پرسید و من نشد جملهایی از راستین بگویم و بغض نکنم.
فردای آن روز لباس پوشیدم تا به شرکت بروم. ولی پدر اجازه نداد و گفت بهتر است اول زنگی بزنم و خبری بگیرم بعد. به شرکت زنگ زدم. خود آقا رضا گوشی را برداشت. صدایش خیلی غمگین و گرفته بود. تا فهمید من پشت خط هستم شروع به سوال پیچ کردنم کرد.
وقتی گفتم پدرم اجازه نمیدهد به شرکت بیایم او هم گفت بهتر است چند روزی استراحت کنم. شکایت کرد که چرا گوشیام خاموش است. من هم ماجرای گوشیام را برایش تعریف کردم. پرسید:
–یعنی الان کلا گوشی ندارید؟
–نه،
–حداقل زودتر برید سیم کارتتون رو بسوزونید و جدیدش رو بگیرید. در آخر هم گفت عصر به خانه راستین میرود. از من هم خواست که به آنجا بروم تا با هم صحبت کنیم.
#قسمت_هشتاد_و_سه
#عبور_زمان_بیدارت_میکند💗
شاید راست میگوید و ما اشتباه کردیم. اصلا اگر ما دیده بودیم هم نباید حرفی میزدیم.
گفتم:
–من در جریان این حرف و حدیثها نبودم و نیستم. اگر فکر میکنید حقمه، پس به کار خودتون ادامه بدید.
انگار از حرفم غافلگیر شد، چون آرامتر گفت:
–چقدر با خواهرت فرق داری. البته برای جبران هیچ وقت دیر نیست.
خوشحال شدم.
–یعنی اگه عذر خواهی کنم دیگه...
حرفم را برید.
–عذر خواهی نه، اجازه بدید دوباره بیاییم خواستگاری و...
حرفش را بریدم و فوری گفتم:
–ببخشید که مزاحم شدم، خداحافظ.
امینه که گوشش را به تلفن چسباده بود عقب ایستاد و با چشمهای گرد شده نگاهم کرد و بعد با صدای بلندی گفت:
–تو میخوای از اون عذر خواهی کنی؟ یعنی چی؟ میخوای بگی خیلی شیک و با فرهنگی؟ بدبخت به اینا رو بدی آسترشم میخوان. پسره ببین چطوری انداخت گردن خودمون. بعد رو به مادر که از ابتدای حرفهای امینه جلوی در ایستاده بود با لحن مسخرهایی گفت:
–میبینی مامان؟ اُسوه پسره رو کشت اونقدر بهش توپید، دیدی بهت گفتم این دیگه عین موش شده. پسر بیتا خانم برگشته بهش میگه چون شما جواب رد به من دادید و آبروی من رو بردید من فقط تلافی کردم.
مادر گفت:
–یعنی همهی این حرف و حدیثها زیر سر اونه؟
–بله.
–ما که چیزی نگفتیم. اون موقع فقط من به مریم خانم دلیل این که چرا به پسره جواب رد دادیم رو گفتم. چون خیلی پیگیر بود و مدام میپرسید. اونم واسه این که یه وقت فکر نکنه اونا اُسوه رو نخواستن. خواستم بگم که نخواستن از طرف ما بوده.
سرم را تکان دادم و زیر لب گفتم:
–آبروی مردم رو بردیم دیگه، پس دیگه نباید ناراحت باشیم حقمونه. روی تخت نشستم و رو به امینه گفتم:
–اتاق دور سرم میچرخه. مادر رو به امینه گفت:
–تا نیفتاده، بیارش یه چیزی بخوره.
به سختی چند قاشق غذا خوردم. غذا از گلویم پایین نمیرفت. انگار ماسه میخوردم. مدام تصویر راستین جلوی چشمم بود. به اتاقم رفتم. طولی نکشید که امینه و مادر هم آمدند. مادر رو به من گفت:
– وقتی خواب بودی نورا زنگ زد و حالت رو پرسید. بیچاره میگفت، پدر و مادر و برادر راستین، همه جا رو برای پیدا کردنش زیر پا گذاشتن. میگفت اون دوستش که تو شرکت کار میکنه هم از سر شب اونجا بوده و خیلی نگران راستینه.
امینه گفت:
–میگم اُسوه یه زنگی بزن، یه دلداری چیزی بهشون بده که خیالشون راحت بشه. گناه دارن بنده خداها.
بغض کردم.
–چطوری دلداری بدم؟ من خودم به دلداری احتیاج دارم. امینه با تعجب مادر را نگاه کرد.
–منظورم اینه بگو حالش خوب بوده و پرینازم حواسش بهش بوده و چه میدونم حرفهایی که بدونن اتفاقی براش نیوفتاده.
–اگه زنگ بزنم باید دروغ بگم. امینه کنجکاوانه پرسید:
–چرا؟ مگه مریض بود؟
–اون تیر خورده.
مادر به صورتش زد و جلوتر آمد و هراسان پرسید:
–کجاش تیر خورده؟
اشکم چکید.
–از پا تیر خورد. ولی نباید خانوادش بدونن.
مادر روی زمین نشست و گفت:
–بیچاره مریم خانم.
امینه کنار مادر نشست.
–مامان جان نمرده که، تیر خورده، خوب میشه.
–آخه تو این شلوغی که معلوم نیست چی به چیه با پای زخمی نمیبرنش بیمارستانی جایی که، ای خدا یه وقت بلایی سرش نیاد.
امینه گفت:
–هیچی بدتر از بیخبری نیست. خدا به خانوادش صبر بده.
با گریه گفتم:
–اون به خاطر من تیر خورد. میخواست من رو فراری بده. پلیسها هم که رفتن تو اون خونه گفتن خون زیادی ازش رفته. فقط کاش بدونم زندس یا نه.
مادر گفت:
–زبونت رو گاز بگیر دختر. اگه بلایی سرش میومد تا حالا خبر شده بودیم. شک نکن که حالش خوبه. حتما دوا درمونش کردن.
این دلگرم کنندترین حرفی بود که در کل عمرم از مادر شنیده بودم. با خوشحالی گفتم:
–خدا کنه مامان، براش دعا کن. با حرفت حالم بهتر شد.
آن شب امینه پیشم ماند و تا نیمه شب از جزییات ماجرای فرارم پرسید و من نشد جملهایی از راستین بگویم و بغض نکنم.
فردای آن روز لباس پوشیدم تا به شرکت بروم. ولی پدر اجازه نداد و گفت بهتر است اول زنگی بزنم و خبری بگیرم بعد. به شرکت زنگ زدم. خود آقا رضا گوشی را برداشت. صدایش خیلی غمگین و گرفته بود. تا فهمید من پشت خط هستم شروع به سوال پیچ کردنم کرد.
وقتی گفتم پدرم اجازه نمیدهد به شرکت بیایم او هم گفت بهتر است چند روزی استراحت کنم. شکایت کرد که چرا گوشیام خاموش است. من هم ماجرای گوشیام را برایش تعریف کردم. پرسید:
–یعنی الان کلا گوشی ندارید؟
–نه،
–حداقل زودتر برید سیم کارتتون رو بسوزونید و جدیدش رو بگیرید. در آخر هم گفت عصر به خانه راستین میرود. از من هم خواست که به آنجا بروم تا با هم صحبت کنیم.
به امینه گفتم:
–ناراحت شدا. سجاده را کنار دیوار گذاشتم و از اتاق بیرون آمدم.
صدف گفت:
–اُسوه گوشی رو برات آوردم، فقط از این قدیمیهاست ببین اصلا به دردت میخوره.
گوشی را گرفتم.
–دستت درد نکنه، خوبه، فعلا کارم رو راه میندازه. بعد نگاهش کردم و گفتم:
–صدف جان از حرف امینه ناراحت نشو، اون فقط...
امینه وسط حرفم پرید و رو به صدف گفت:
–منظور اُسوه اینه حالا هر حرفی بود حلالمون کن و از اون چند سالی که میخوای جلو بیفتی چشم پوشی کن.
صدف روی کاناپه نشست و گفت:
–ببخشمتون که بیشتر جلو میوفتم، فقط فرقش اینه که بخشیدنم به نفع شما هم میشه دیگه اونور داد و ستدی با هم نداریم.
مادر نگاه تحسین آمیزش را به صدف انداخت و رو به من گفت:
–این همه سال امیر محسن تو این خونه بود تو یه کلمه از این حرفها یاد نگرفتی. اونوقت صدف تو همین چند ماه ببین چه شاگر خوبی بوده. همانطور که مشغول باز کردن گوشی بودم گفتم:
–قدرت عشق دیگه مامان جان.
سیم کارت را داخل گوشی انداختم و به آقا رضا زنگ زدم تا ببینم به خانهی راستین رسیده یا نه. وقتی گفت خیلی وقت است منتظرم است فوری لباس پوشیدم و راه افتادم.
جلوی در خانهشان که رسیدم دست و دلم به در زدن نمیرفت. کاش راستین خودش در را برایم باز میکرد. نمیدانم چرا از دیدن مریم خانم خجالت میکشیدم گر چه خود من هم به خاطر راستین به درد سر افتاده بودم ولی از این که تیر خوردن راستین را پنهان کرده بودم حس خوبی نداشتم. زنگ را که فشار دادم خیلی طول کشید تا در باز شود. آخر هم با آیفن باز نشد. آقا رضا در را که باز کرد کنار رفت و گفت:
–بفرمایید داخل.
آنقدر ناراحت و نگران بود که در را رها کرد و به داخل رفت و فوری به حیاط برگشت. دستپاچه بود.جلو آمد و گفت:
–بعد از این که شما زنگ زدید نمیدونم کی به مادر راستین تلفن زد و گفت که راستین تیر خورده ایشونم حالشون بد شد.
استرس و نگرانی تمام وجودم را گرفت. پرسیدم:
–پلیس گفت یا کس دیگه؟
–نمیدونم. پلیس که به پدر راستین گفته بود ولی قرار بود به مریم خانم بروز ندن. حتما کس دیگه زنگ زده گفته.
دستم را جلوی دهانم گرفتم.
–وای، خدایا، نکنه پریناز گفته؟
–نفهمیدم.
–شما هم میدونستید؟
سرش را به علامت مثبت تکان داد.
با استرس به طرف داخل ساختمان رفتم. از در که وارد شدم دیدم مریم خانم روی مبل افتاده و آه و ناله میکند. نورا هم آب قندی دستش گرفته و میخواهد به او بخوراند. پدر راستین هم در حال دلداری دادن همسرش است و میگوید:
–اون که گفته حال پسرمون خوبه، دیگه چرا اینجوری میکنی؟ اصلا زنگ زده بود همین رو بگه، دیگه اینقدر بیتابی نداره. جلو رفتم و سلام کردم.
نورا به طرفم آمد و گفت:
–ببخش اُسوه جان، دیروز میخواستم بیام پیشت نشد. خوب کردی امدی. بیا واسه مامان یه کم در مورد آقا راستین تعریف کن تا خیالش راحت...
ناگهان مریم خانم صدایش را بلند کرد و به عروسش گفت:
–اون رو از این خونه بنداز بیرون، همه چی زیر سر اونه، پریناز میگفت راستین واسه خاطر اون گلوله خرده، اصلا واسه خاطر اون الان بچم پیشم نیست. همش تقصیر اونه. راستین میخواسته اون رو نجات بده تیر خورده، همانجا خشکم زد. اصلا انتظار شنیدن همچین حرفهایی را نداشتم.
پدر راستین رو به من گفت:
–ببخش دخترم، الان حالش خوب نیست، تو به دل نگیر.
مریم خانم با همان لحن گفت:
–من حالم خوبه، جلوی چشم اون بچم رو تیر زدن از دیروز تا حالا یه کلام به ما نگفته، منتظر نشستی جنازش بیاد؟ من نمیدونم این پسر من چرا شانس نداره به هر کس محبت میکنه نمک نشناس از آب درمیاد.
بعد شروع به گریه کرد و ادامه داد:
–ایخدا بچم رو به تو سپردم.
من هم گریهام گرفت. چطور برایش توضیح میدادم که حال من هم بد است و احساسش را کاملا درک میکنم. به طرف در خروجی پا کج کردم.
نورا به طرفم آمد و بازویم را گرفت.
–اون الان عصبانیه، نمیدونم پریناز در مورد تو چی بهش گفته...
اشکهایم را با پشت دستم پاک کردم.
–پریناز زنگ زده بود؟ پس یعنی هنوز از مرز خارج نشدن؟
–نمیدونم، فقط گفته راستین حالش خوبه، مامان باور نکرده گفته با خودش میخوام حرف بزنم ولی پریناز قبول نکرده و گفته شاید ازش فیلم بگیره و فردا تو گوشی تو بفرسته. وارد حیاط شدم و گفتم:
–عه، من که گوشی اندروید ندارم. گوشیم رو پریناز انداخت رفت. بعد گوشی که صدف داده بود را از جیبم خارج کردم.
👇🔔 این داستان ادامه دارد 🔔👇
⏰ ادامه رمان ، هر شب ساعت ۲۲:۰۰
✍نویسنده : لیلا فتحی پور
@Jameeyemahdavi313