💖یاران مهدی عجل الله 💖
💠بسم الله الرحمن الرحیم💠 #پارت_اول #عبور_زمان_بیدارت_میکند🌹 چه کسی نمیخواهد عاشق شود؟ میدان
#پارت_دوم
#عبور_زمان_بیدارت_میکند🌹
تازه متوجهی مردمی که اطرافمان جمع شده بودند شدم.فوری سوار ماشینم شدم و راه افتادم.🚙
چه کار میتوانستم بکنم. چند بار به پری ناز اعتراض کرده بودم بابت این راحت بودنش با غریبهها ولی او هر بار فقط میگفت " کمکم عادتمیکنی که حساس نباشی اینا همش از حساسیت بیش از حده "
مگر میشود عادت کرد.🤨
مگر من گوشت خوک خورم یا مشکل روحی دارم که برایم مهم نباشد.😣
با صدای زنگ گوشام روی گوشم گذاشتمش. بلافاصله صدای پریناز در گوشم پیچید که با فریاد گفت:😤
–برای چی من رو تعقیب کردی؟
چرا گرفتی اون رو زدی؟
تو فکر کردی کی،حرفش را بریدم.
–چه زود خبرا بهت میرسه.
بیشتر از اون وقتم رو واسش تلف نکردم چون میخواستم بیام سراغ تو و حقت رو کف دستت بزارم. تعقیبت کردم تا بهم ثابت بشه با چه بی سروپایی میخوام ازدواج کنم.
تابا چشم خودم ندیده بودم باورم نمیشد.
–حرف دهنت رو بفهم.😠
من با هر کس که دلم بخواد میرم و میام، به تو هم ربطی نداره. واسه من ادای مردای غیرتی رو در نیار. این عقب افتاده بازیها هم دیگه از مد افتاده، بزار در کوزه آبش رو بخور.😏
خوبه فعلا هیچ نسبتی با هم نداریم.
–هیچ نسبتی هم نخواهیم داشت. بهتره تا قبل از این که به خونه برسم از اونجا بری. وگرنه بلایی که سر اون آوردم سر توام میارم. جلوی مامانمم صدات رو ننداز تو سرت. تو لیاقت نداری عروسش بشی.
با بغضی که کنترلش میکرد گفت:
–یک ساله سرکارم گذاشتی الانم یه بهونه پیدا کردی که بزنی زیرش؟
–بهونه؟
بمون همونجا تا بفهمی بهونه یعنی چی؟😠
گوشی را قطع کردم و پایم را محکم تر روی گاز فشار دادم. به خانه که رسیدم. چشمهای اشکی مادرم اولین چیزی بود که دیدم. کنار حوض کوچک حیاط نشسته بود. 😭
مادرم زن شوخ و شادی بود. دیدن اشکهایش برایم جام زهر بود.
–کجاست مامان؟رفت.
با صدای گوشیام از جیبم خارجش کردم
–چه بد موقع زنگ زدی رضا.
–چیه انگار تو نرمال نیستی.
–مادر داخل خانه رفت.
–نیستم. چون اونچه نباید میدیدم دیدم. همش به این فکر میکنم من چطور عاشقش شدم.
–گاهی آدما اشتباهی عاشق میشن راستین. اینو وقتی میفهمیم که کار از کار گذشته.
–بخور آروم بگیری پسرم.
مادر بود با یک لیوان آب. رضا گفت:
–حالا بعدا بهت زنگ میزنم الان فقط آروم باش. گوشی را قطع کردم و لیوان را از دست مادر گرفتم و یک نفس سر کشیدم.🍶
–کاش اون دفعه که داداشت امد شرکت و پریناز رو دید و بهت گفت اختلاف افکارتون زیاده یه تجدید نظری تو تصمیمت میکردی پسرم.
–الان وقت سرزنش کردنه مامان؟😞
خود حنیفم با زنش چیشون به هم میخورد؟ ولی الان دارن خوشبخت زندگی میکنن.
–نگو راستین، زن حنیف به ایرانی بودنش افتخار میکنه. ایرانی رو عقب افتاده و امل نمیدونه.
تمام خشمم را سر لیوان خالی کردم و روی زمین کوبیدمش.😡
هزار تکه شد.
مادر هینی کشید و نگاهم کرد.🤭
بعد دستم را گرفت و دوباره کنار خودش نشاند و دلجویانه گفت:☺️
–الان که طوری نشده، محرمت نبود که... از حرفهایی که پری ناز پشت تلفن با تو زد فهمیدم اون دوست نداره تو توی هیچ کارش دخالت کنی. ناراحتی نداره، خدا رو شکر که زودتر فهمیدی چقدر از زن بودنش داره سواستفاده میکنه. البته پری ناز میگفت، بهش تهمت زدی و اشتباه می کنی. اون فقط یه ملاقات کاری بوده. آره راستین؟
–بلند شدم و آن طرفتر روی زمین نشستم و به دیوار حیاط تکیه دادم.
–اصلا ملاقات کاری باشه، به من میگفت با هم میرفتیم. چه معنی داده کافی شاپ رفتن و خنده و شوخی کردن.😣
–یک ساعتی که پری ناز پیش من و بابات بود مدام یا با تلفن حرف میزد یا پیام میداد. بابات گفت این دختره ازدواج براش زوده، اون هنوز توی فکرش جایی برای کس دیگه باز نکرده، خیلی درگیره.
–درگیر چی؟
–بابات میگفت درگیر همهی چیزهایه که شاید سالهای پیش بهش داده نشده و اون میخواد همهرو یه جا بگیره، میگفت راستین برای ازدواج باید ته صف خواستههای پریناز وایسه. وگرنه...
بعد زیر چشمی نگاهم کرد.🤨
–احتمالا تو رفتی اول صف وایسادی. نظم رو بههم زدی و آشوب راه انداختی. گاهی آدما خودشونم نمیدونن واقعا از دنیا چیمیخوان فقط بیخودی ذهنشون رو شلوغ میکنن. همین که خواستشون رو به دست میارن میفهمن چیزی که میخواستن این نبوده.
–میخواستم زودتر محرم بشیم رفت و آمدمون راحت باشه.
پری ناز توسط شریکم کامران به عنوان حسابدار وارد شرکت شد. بعد از یک مدت در همهی کارها نظر میداد. البته نظراتش هم گاهی سازنده بود خودش میگفت به خاطر تجربهی کاری که دارد
کمکم از زرنگیاش خوشم آمد و بیرون از شرکت هم با هم قرار دوستانه میگذاشتیم تا این که چند وقت پیش پیشنهاد ازدواج دادم و قرار شد برای آشنایی با مادرم به خانمان بیاید
فکرش را هم نمیکردم اولین جلسهی آشنایی مادرم با عروس آیندهاش به سرانجام نرسد.
–باشه، هر کاری دلت میخواد بکن.😔
**
خواهرم که چند سال از من کوچکتر بود،کنار تلفن نشسته بود و اشک میریخت.
دو روز بود قهر به خانهی ما آمده بود.
امروز به خاطر این که شوهرش در این مدت سراغی از او و حتی پسرش نگرفته چشمهی اشکش جوشید.😢
مادر دستش را گرفت و بلندش کردو روی مبل نشاندش.
–دنیا که به آخر نرسیده. آخه تو که طاقت نداری خب نیا قهر.☹️
بالاخره اونم مرده و غرور داره.
امینه آب بینیاش را بالا کشید.🤧
–من آدم نیستم؟
اصلا من هیچ، این بچه چی، اون همیشه میگه من یه روز آریا رو نبینم دیونه میشم. پس کو...
بعد دوباره گریهاش را از سر گرفت.😭
مادر آهی کشید.
–از بچگیت هم همینطور بودی. عجول و یک دنده. بعد اشارهایی به آریا کرد و گفت:
– اون که دیگه بچه نیست.
ماشالا دیگه مردیه واسه خودش.
کنار خواهرم نشستم و دستمالی دستش دادم.
–اون شاید اصلا نخواد زنگ بزنه، تو که نباید اینقدر خودت رو اذیت کنی. 😐
انگار با حرفم داغ دلش تازه شد.
–خوش به حالت اُسوه. مجردی، نشستی خونه خوشی دنیارو میکنی. من بدبخت که جوونیم خونهی شوهر بود. اصلا نفهمیدم خوشی یعنی چی.😭
نفس عمیقی کشیدم و آرام زیر گوشش گفتم:
–خوش به حالت که خونهی شوهرت جوونی کردی. من که دیگه جوونیم تموم شد. نه جوونی کردم، نه خونه زندگی دارم، نه بچهایی، نه شوهری...😔
اشکهایش را پاک کرد و سرش را بالا گرفت.
–شوهر میخوای چیکار؟😑
روزگار من رو نمیبینی؟
مردا اصلا لیاقت ندارن که حسرتشون رو بخوری. 😠
حالا تازه شوهر من خوبشونه.
ببین دیگه بقیه چی هستن.
چشم به گلهای قالی دوختم.👁👁
–خودمونیما توام یه کم ناشکری.
تیز نگاهم کرد.
–من ناشکرم؟ من؟😠
چیکار کردم که ناشکرم. شوهرم کدوم محبت رو در حقم کرده که ناشکری کردم؟ ها؟
وقتی سکوتم را دید ادامه داد:😐
–دِ بگو دیگه.
بلند شدم.
–قدر زندگیت رو بدون.
خب اون محبت نمیکنه تو بکن.
تو زندگیت رو حفظ کن.
آخه عیب شوهر تو چیه؟ معتاده؟ بیکاره؟
دست بزن داره؟ چرا نمیشینی درست زندگی کنی؟
عصبی گفت:😡
–مگه من از گشنگی رفتم زنش شدم. اگه معتاد بود که یه دقیقه هم زندگی نمیکردم. چرا مثل آدمهای عهد بوق حرف میزنی. یه دختر واسه چی ازدواج میکنه؟
اون حرف زدن بلد نیست. یه حرف محبت آمیز نمیزنه. تو اون خونه مثل چی جون میکندم یه دستت درد نکنه نمیگه.
وقتی هم ازش ایراد میگیرم و ناراحت میشم میگه تو دنبال بهونهایی. اصلا حرف من رو نمیفهمه.🙁
نداشتن شعور چیزیه که نمیشه به کسی نشونش داد. فقط وقتی شوهرت نداشته باشه دیوانت میکنه.
البته تو حق داری اینارو نفهمی.🤭
عقلیت کردی و مثل من زود ازدواج نکردی و خبر نداری من چی میکشم.
فقط بیرون گود وایسادی میگی لنگش کن.
زیر چشمی نگاهی به آریا انداختم و با اشاره از اَمینه خواستم که جلوی بچه بد پدرش را نگوید.
ولی امینه عصبیتر از این حرفها بود که ملاحظه کند.😡
پوفی کردم و گفتم:
–نمیدونم والا شایدم تو راست میگی. من شوهر ندارم نمیفهمم.
ولی آخه تو این چند سال ما که ندیدیم حسن آقا حرف بدی به تو بزنه یا بهت توهین کنه.
حرصی گفت:
–نه پس، بیاد جلوی شما هم بی احترامی کنه. اونجوری که...
صدای زنگ تلفن باعث شد حرفش نیمه کاره بماند.📱
فوری به طرف تلفن یورش برد و باعث خندهی ما شد.😂
همین که خواست گوشی را بردارد به طرف مادر برگشت.
–مامان تو جواب بدی بهتره. حالا فکر نکنه من منتظر تلفنش بودم.🙁
آریا با لبخند گفت:
–اگه بابا باشه به گوشیت زنگ میزنه مامان.👦🏻
امینه پشت چشمی نازک کرد و نگاهی به شمارهایی که افتاده بود انداخت. 😩
–نه بابا حسن نیست.
اون از این شعورا نداره.
مادر لبی به دندان گرفت و گوشی را برداشت.😅
👇🔔 این داستان ادامه دارد 🔔👇
⏰ ادامه رمان ، هر شب ساعت ۲۲:۰۰
✍نویسنده : لیلا فتحی پور
@Jameeyemahdavi313
بسم الله الرحمن الرحیم
اذا دعیتم فادخلوا (احزاب 53)
زمانی که دعوت شدید داخل شوید
با سلام و تقدیم احترام خدمت سرور ارجمند
کانال " #بصیرت_و_بندگی" کانالی است در جهت ترویج گفتمان انقلاب وجبهه مقاومت درگام دوم نظام اسلامی افتخار بدهید و عضو شوید خوشحال میشیم .
متاع قلیل و بضاعت اندکی دارد .
برادرتان محمد جواد مقدم
👇👇👇👇
✍️در گفتمان انقلاب و مقاومت، احزاب ملاک انتخاب امّت ها نیستند، بلکه معیار انتخاب و گزینش اشبهه به دولت و حکومت امام عصر عج الله می باشد.
باید این چنین شخصی رئیس دولت اسلامی باشد مابقی متلف خواهند بود.
#گفتمان_انقلاب
#مشارکت_حداکثری
👇👇👇👇👇👇👇
https://eitaa.com/basiratvbandeki
اللَّهُمَ عَجِّلْ فَرَجَ وَلِیِّکَ وَ ابْنَ وَلِیِّکَ وَ اجْعَلْ فَرَجَنَا مَعَ فَرَجِهِمْ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِین 💚🤲
خدایا در گشایش امر ولیت و فرزند ولیت تعجیل بفرما و گشایش ما را همراه با گشایش ایشان قرار ده ای مهربانترین مهربانان.
باهم بخوانیم 💚
برای سلامتی امام زمان عج
سلامتی کادر درمان
#قراان 511
@Jameeyemahdavi313
❣#سلام_امام_زمانم ✋🏻
معمارِ دلهامان
بیا ویرانہ را تعمیر کن
این قصه مجهول را
با مقدمت تفسیر کـن💔
#اللهمعجللولیڪالفرج
@Jameeyemahdavi313
📖 تقویم شیعه
☀️ امروز:
شمسی: سه شنبه - ۲۵ خرداد ۱۴۰۰
میلادی: Tuesday - 15 June 2021
قمری: الثلاثاء، 4 ذو القعدة 1442
🌹 امروز متعلق است به:
🔸زین العابدین و سيد الساجدين حضرت علي بن الحسين عليهما السّلام
🔸باقر علم النبی حضرت محمد بن علی عليه السّلام
🔸رئيس مكتب شيعه حضرت جعفر بن محمد الصادق عليهما السّلام
💠 اذکار روز:
- یا اَرْحَمَ الرّاحِمین (100 مرتبه)
- یا الله یا رحمان (1000 مرتبه)
- یا قابض (903 مرتبه) برای رسیدن به حاجت
❇️ وقایع مهم شیعه:
🔹امروز مناسبتی نداریم
📆 روزشمار:
🌺7 روز تا ولادت امام رضا علیه السلام
🌺34 روز تا روز عرفه
🌺35 روز تا عید سعید قربان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
@Jameeyemahdavi313
💞خداوندا
همانگونه که چشم هایمان را از خواب بیدار کردی...
قلب های ما را از غفلت بیدار کن...
و همانگونه که جهان را به نور صبح منور گرداندی...
زندگی مان را به نور هدایت منور بگردان...
💞خداوندا
بنویس برای ما پاک شدن گناهان و پوشش عیوب و نرمی قلوب و بر طرف شدن غم ها و آسان شدن کارها را...
💞خداوندا
صبح مان و روزمان را سرشار از خیر و بخشش و مغفرت و توفیق و استواری و استقامت بر صراط بندگیات قرار بده...
آمیــــــن🌸
@Jameeyemahdavi313
#تزکیه_نفس
🔹بعضى از علماء تزكيه نفس را در دو جمله خلاصه كرده اند: «انجام واجبات و ترک محرمات»!
❓ولى آيا اگر كسى واجباتش را انجام داد و محرماتش را ترک كرد مى شود ديگر به كسى #حسادت نورزد؟ فكر كنيد آيا مى شود؟
❓یا مثلاً شما از تاريكى مى ترسيد، اگر واجباتتان را انجام داديد و محرمات را ترک كرديد مى شود ديگر از تاريكى نترسيد!؟
❓مى شود انسان طورى بشود كه اگر عزيزترين افرادش مُرد با خدا درگير نشود و صبور باشد؟
❓آيا مى شود كسى كه واجباتش را كامل انجام داد و هيچ كار حرامى نكرد نفسانيت نداشته باشد و نفسش به كلى رام باشد؟
❓و آیا کسیکه وسواس در طهارت و نجاست دارد میشود با انجام واجبات و ترک محرمات، وسواسش برطرف شود؟
و یا برعکس
به خیال اینکه دارد به احکام، عمل میکند وسواسش هم ممکن است بیشتر شود؟
نه!
🔹«در حقيقت تزكيه نفس يعنى پاک كردن روح از آلودگى هايى كه در آن به وجود آمده است».
🔷حضرت آیت الله سید حسن ابطحی
رحمة الله علیه
@Jameeyemahdavi313