eitaa logo
💖یاران مهدی عجل الله 💖
246 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.4هزار ویدیو
85 فایل
ماییم و سینه اے کہ ماجراے عشق توست😍یامهدے❤ • • 👤|ارتباط با ادمین جهت انتقاد وپیشنهاد در راستای کیفیت و ارتقاء کانال| : 👇👇 @Mehrsa9081
مشاهده در ایتا
دانلود
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یــااَباعَبْدِاللهِ الْحُسَیْن(ع)♥️ حتے بہ عشق جاذبہ‌‌ے یڪ نگاهتان می گردد آفتاب جهان، دور ماهتان آقاے من سلام! دوباره منم همان آشفتہ‌اے ڪہ آمده‌ام در پناهتان ❣اَلسلام علی الحسین ❣وعلی علی بن الحسین ❣وعلی اولاد الـحسین ❣وعلی اصحاب الحسین 🌷🌷🌷
<《》> [•°عرض ‌ڪردم‌آقا! من عجول و بۍصبرم، حوصله معطلی ندارم! در یڪ جمله برایم عصاره همه معارف اسلام را بیان ڪنید ! خنده ملیحی ڪرد وفرمود : باهمه ! خلاصه دین وقرآن "بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم " است. باش باهمه آفریده‌هاۍخدا و باش با مومنان.•°] 🌻 💞💞💞💞🌹
💢💢 💢 🔔 مال اندوزی 👌يَا ابْنَ آدَمَ مَا كَسَبْتَ فَوْقَ قُوتِكَ فَأَنْتَ فِيهِ خَازِنٌ لِغَيْرِك. ☘ ای فرزند آدم، آنچه را كه بيش از نياز خود فراهم كنی، برای ديگران اندوخته ای. 📗 💢 💢💢 @Jameeyemahdavi313
☘«توصیه به خواندن دعای عظم‌البلاء و انجام توبه و انابه» ✅حضرت آیت‌الله بهجت قدس‌سره: 🔹 در خلوتمان با خدا، تضرّعاتمان، توبه‌مان، نمازهایمان، عباداتمان، مخصوصاً [در] دعای شریف «عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفَاءُ» -اینها را بخوانیم- از خدا بخواهیم برساند صاحب کار را، با او باشیم. حالا اگر رساند که رساند؛ اگر نرساند، دور نرویم از او؛ از رضای او دور نرویم. 🔹او می‌بیند، او می‌داند؛ حرف‌هایی که ما به همدیگر می‌زنیم را او جلوتر [می‌شنود]؛ «عَيْنُ اللَّهِ النَّاظِرَة وَ أُذُنُهُ الْوَاعِيَة؛ [امام] چشم بینای خدا و گوش شنوای الهی است». او جلوتر از ما، حرف همدیگر را می‌شنود. بلکه خودمان که حرف می‌زنیم، این صدا که از لب به گوش می‌آید فاصله‌ای دارد، او جلوتر از این فاصله حرف خودمان را می‌شنود. [زودتر] از خودمان، کلام خودمان را [می‌شنود]. آنوقت ما می‌توانیم کاری کنیم که او نفهمد؟! می‌توانیم کاری کنیم که او نداند؟! 🔹 نمی‌توانیم اعمال خودمان را از خدا مخفی کنیم. [او] قادر است، ناظر است، علیم است، حکیم است. تا با او نسازیم، کارمان درست نمی‌شود. 🔹 حالا چه کار کنیم؟ خودمان از خودمان بترسیم؛ فضلاً از دیگران (چه رسد به دیگران). خودمان از خودمان در حفاظ باشیم؛ خوب و به‌قاعده ملتفت [و متوجه] باشیم که از [طرف] خودمان اغوا نشویم، از خودمان تهدید نشویم، از خودمان تطمیع نشویم! وقتی که همۀ این مطالب احراز شد، بین خودمان و خدا در خلوت‌ها، از تضرعات و از انابه و از توبه و از طلب توفیق به توبه دست برنداریم. 🌤الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَـــ الْفَـــرَج🌤 @Jameeyemahdavi313
🔳 یکی از غفلتها این است که انسان متوجّه سرانجام کاری که می‌خواهد انجام بدهد نباشد و نداند نتیجه‌ی کارش چیست. داری قران می‌خوانی می‌گویی ثواب دارد! این غفلت است.این در شٲن شیعه‌ی امیرالمٶمنین علیه‌الصّلاةوالسّلام نیست. باید هدفمند باشد. قران که می‌خوانی «أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ»(محمد/٢۴) تدبّر کن، ببین چه نوشته است. فقط برای ثواب نخوان. 🔰استاد اخلاق حاج آقا زعفری زاده حفظه الله تعالی 💕💕💕💕 @Jameeyemahdavi313
🍂🍂🍂🍂🍂🍂 🌻بسم الله الرحمن الرحيم🌻 اِلـهي عَظُمَ الْبَلاءُ ، وَبَرِحَ الْخَفاءُ وَانْكَشَفَ الْغِطاءُ ، وَانْقَطَعَ الرَّجاءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ ، وَمُنِعَتِ السَّماءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ ، وَاِلَيْكَ الْمُشْتَكى وَعَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِي الشِّدَّةِ والرَّخاءِ اَللّـهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد اُولِي الاْمْرِ الَّذينَ فَرَضْتَ عَلَيْنا طاعَتَهُمْ ، وَعَرَّفْتَنا بِذلِكَ مَنْزِلَتَهُم فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلاً قَريباً كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ يا مُحَمَّدُ يا عَلِيُّ يا عَلِيُّ يا مُحَمَّدُ اِكْفِياني فَاِنَّكُما كافِيانِ ، وَانْصُراني فَاِنَّكُما ناصِرانِ 🌻يا مَوْلانا يا صاحِبَ الزَّمانِ 🌻الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ ، اَدْرِكْني 🌻اَدْرِكْني اَدْرِكْني ، السّاعَةَ السّاعَةَ 🌻السّاعَةَ ، الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَل 🌻يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ ، بِحَقِّ مُحَمَّد وَآلِهِ الطّاهِرين 🍂و ﺩﻋﺎ براي سلامتي محبوب🍂 🌻اَللّـهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِه في هذِهِ السَّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَة وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْنا حَتّى تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طویلا🌻 🍂🌻اللهم عجل لولیک الفرج🌻🍂 🍂🌻اللهم امین 🌻🍂 🍂🍂🍂🍂🍂
💖یاران مهدی عجل الله 💖
#پارت_هفتاد_و_نهم #عبور‌_زمان‌_بیدارت‌_می‌کند💗 –از جاتون تکون نخورید. جلوی در ورودی ساختمان سیا ایس
💗 –پس واسه چی میخوای؟ نمی‌دانستم بگویم یا نه، برای همین گفتم: –آقا من عجله دارم، نباید وقت رو تلف کنم وگرنه دیر میشه. میخوام برم کلانتری، هیچ ماشینی نگه نمیداره، تو رو خدا اگه اینجاها آژانسی چیزی سراغ دارید راهنماییم کنید. بعد اسکناسهای مچاله شده را هم نشانش دادم. –ببینید پولش رو هم میدم. جون یکی تو خطره باید عجله کنم. انگار حرفهایم کمی دلش را سوزاند. –کلانتری دوتا چهار راه انورتره، ولی الان ماشین گیرت نمیاد. چون یه کم اوضاع شلوغ شده، ملت تاریک میشه میرن خونه، بعدشم خطرناکه کلا نرو. اگه مسئله‌ جون کسیه خوب چرا به پلیس زنگ نمیزنی؟ میخوای بری اونجا که چی بشه؟ –آخه گوشی ندارم. اونا گوشیم رو نابود کردن. یکی اونجا تیر خورده باید زودتر... کمی دستپاچه شد. –تو به من بگو چی شده من خودم الان زنگ میزنم. بعد گوشی‌اش را از جیبش درآورد. شاید در عرض یک دقیقه مختصری از وقایع را برایش توضیح دادم. اول باور نکرد. می‌گفت مگر می‌شود در روز روشن دو نفر آدم بزدگ را بدزدند. ولی وقتی نشانی کوچه و خانه را گفتم کمی کوتاه آمد و شماره را گرفت. –خانم میگم خودتون بهشون بگید بهتره‌ها. فوری گوشی را گرفتم و به کسی که پشت خط بود موضوع را گفتم. آنها گفتند تا چند دقیقه‌ی دیگر می‌آیند. از آن مرد تشکر کردم و گفتم: –من باید برگردم اونجا، که اگر پلیسها امدن براشون توضیح بدم. آقا گفت: –بیا با ماشین من بریم تا اونجا راه زیاده، تا تو پای پیاده برسی پلیسها رفتن و برگشتن. گرچه این روزها سرشون شلوغه بعید می‌دونم به این زودی بیان. از خدا خواسته قبول کردم. آقا مغازه را به شاگردش سپرد و راه افتادیم. با پلیس هم زمان به جلوی در آن خانه رسیدیم. آقا گفت: –پلیس‌ها هم فرز شدنا، با دیدن پلیس قوت قلب پیدا کردم. از آن آقا تشکر کردم و پیاده شدم و به سمتشان دویدم آن آقا هم رفت. پلیسها چند دقیقه‌ای جلوی در معطل در زدن و زنگ زدن شدند. بعد وقتی دیدند من مثل آتیش روی اسفند بالا پایین میپرم و التماسشان می‌کنم که وقت را نباید هدر بدهند، یکی از آنها بی‌سیم‌ زد و کسب تکلیف کرد. بعد از چند دقیقه دیدم که یکی از نیروهای پلیس از در بالا رفت و در را برایمان باز کرد. همین که وارد حیاط شدیم با خونی که روی زمین پخش شده بود مواجه شدیم. گریه‌ام گرفت و گفتم: –این خون راستینه، نمی‌دونم چه بلایی سرش آوردن. یکی از پلیسها خونها را بررسی کرد و گفت: –معلومه خون زیادی ازش رفته، گفتین مدیر شرکتی بود که شما توش کار می‌کردید؟ –بله، ما از صبح تا حالا اینجا زندانی بودیم. بعد به سمت زیر زمین دویدم. امید داشتم ماشین شیشه دودی آنجا باشد. ولی نبود. کیفم را هم برده بودند. از ناراحتی نمی‌دانستم چه کار باید بکنم. روی اولین پله‌ی زیر زمین نشستم و سرم را با دستهایم گرفتم و زجه زدم. پلیسها همه جا را گشتند. مدام از من سوال می‌پرسیدند و می‌گفتند برای شناسایی چهره باید همکاری کنم. من هم گفتم هر کاری بخواهند برایشان انجام می‌دهم فقط باید زودتر به خانواده‌ام خبر بدهم که الان خیلی نگرانم هستند. طولی نکشید که یک گروه پلیس دیگر هم آمد. از هر چیزی انگشت نگاری می‌کردند و خیلی با دقت همه جا را بررسی می‌کردند و عکس می‌انداختند. یک نفر دوربین دستش بود و از همه چیز عکس می‌گرفت. چند دقیقه بعد افسر نگهبان آمد و گفت: –خانم یه جنازه بالا تو اتاق افتاده بیا ببین می‌شناسیش. قلبم ریخت و با لکنت گفتم: –جنازه؟... تیر... خورده؟ سرش را با تاسف تکان داد. مثل فنر پریدم. از جوابش سرم گیج رفت. دیوار را گرفتم تا سقوط نکنم. –مواظب باشید. فکر نمی‌کنم مدیر شرکتتون باشه. –چطور؟ –چون چهره و لباسهایی که تنشه این رو نشون نمیده. با این حال ببینید بهتره. کمی دل‌گرم شدم و دنبال او به طبقه‌ی بالا رفتم. به سالن که رسیدیم دیدم چند نفر در آنجا در رفت و آمد هستند و همه جا را جستجو می‌کنند. انتهای سالن یک اتاق بود. او وارد اتاق شد ولی من نزدیک اتاق ایستادم. جرات این که جنازه را ببینم نداشتم. نفسم بالا نمی‌آمد. مامور پلیس از اتاق بیرون آمد و سوالی نگاهم کرد. درمانده گفتم: –من نمی‌تونم. فکری کرد و گوشی‌اش را درآورد و رفت داخل، عکس مقتول را گرفت و آورد نشانم داد. –می‌شناسید؟ سرم را به علامت مثبت تکان دادم و سرم را گرفتم و بعد همانجا روی زمین نشستم. خم شد و به صورتم نگاه کرد و پرسید: –حالتون خوبه؟ بعد به یکی از همکارهایش اشاره کرد که لیوان آبی برای من بیاورد. جرعه‌ایی از آب خوردم و تشکر کردم. –اون جنازه‌ی کیه؟ با عجز گفتم: –میشه از اینجا بریم بیرون؟ –اگه می‌تونی بلند شی، میریم. حیاط سرد بود ولی من ترجیح می‌دادم در سرما بمانم
تا این که در آن خانه‌ی نفرین شده بنشینم. مامور پلیس گفت: –اینجا سرده، می‌تونید داخل ماشین بشینید. با کمال میل پیشنهادش را قبول کردم. پرسید: –عکس جنازه مال کی بود؟ –از نیروهای خودشونه، دونفر بودن که اسلحه نداشتن. این یکی از اوناس. دو سه ساعتی طول کشید تا این که من با گروه اول به کلانتری رفتم. بعد از این که نمازم را خواندم از آنها خواهش کردم که اجازه بدهند با خانواده‌ام تماس بگیرم و خبر بدهم. یکی از آنها گفت: –اگر شما دزدیده شدید خانوادتون باید نگرانتون میشدن و به پلیس گزارش گم شدنتون رو میدادن، ولی من سیستم رو چک کردم هیچ گزارشی نبود. –خب شاید هنوز اقدام نکردن. نگاهی به ساعتش انداخت. –مگه سابقه دیروقت به خونه رفتن رو دارید؟ الان ساعت از ده شب هم گذشته. –نه من بدون اطلاع خانوادم هیچ وقت جایی نمیرم. مشکوک نگاهم کرد و به تلفنی که روی میز بود اشاره کرد. –می‌تونید زنگ بزنید و اطلاع بدید. حریصانه تلفن را برداشتم و شماره‌ی خانه را گرفتم. به محض بوق خوردن تلفن، صدف گوشی را برداشت و با شنیدن صدای من فریاد زد: –تو کجایی دختر؟ تو که ما رو کشتی؟بدون این که منتظر جواب من باشد به مادر که صدایش را می‌شنیدم، می‌پرسید کیه؟ گفت: –اُسوه مامان، اُسوس. مادر گوشی را گرفت: –اُسوه خودتی؟ بغضم گرفت ولی جلوی افسر نگهبان خجالت می‌کشیدم گریه کنم. سعی کردم خود‌دار باشم. –بله مامان. من حالم خوبه. فقط زنگ زدم بگم... مادر دیگر نگذاشت حرفم را تمام کنم. با صدایی که تلفیقی از بغض و عصبانیت بود گفت: –دختر تو چرا این کار رو کردی؟ چرا این آخر عمری آبروی ما رو بردی؟ حداقل به پدرت رحم می‌کردی. حالا چطور سرش رو تو محل بالا بگیره؟ چطور؟...و بعد هق هق گریه‌اش پرده گوشم را به رعشه انداخت. زبانم بند آمده بود. از حرفهای مادر سر در نیاوردم. گریه‌ی مادر به خاطر من بود یا چیز دیگر؟ همانجا خشکم زده بود. دوباره صدای صدف را شنیدم که مادر را دلداری می‌داد. –مامان جان اینجوری نکنید، دوباره از حال میریدها، گوشی رو بدید به من. صدف گفت: –الو اُسوه. الان کجایید؟ گفتم: –چی شده صدف؟ مامان چی میگه؟ –تو بگو چی شده؟ کجایید؟ –من تنهام، الانم تو کلانتری‌هستم. زنگ زدم بگم بیایید دنبالم. صدف مامان منظورش چیه؟ آهی کشید و گفت: –تو کلانتری چیکار می‌کنی؟ به این زودی گرفتنتون؟ –گرفتنمون؟ من خودم پلیس رو خبر کردم. امدم اینجا که... –خب اگه می‌خواستی بری کلانتری، از اولش چرا رفتی؟ –مگه دست خودم بود که برم یا نرم؟ –یعنی می‌خوای بگی پسره به زور تو رو برده؟ افسر نگهبان اشاره کرد که صحبت را تمام کنم. برای همین گفتم: –میام توضیح میدم، فقط تو الان آدرس رو بنویس بده به آقاجان بگو بیاد دنبالم. گوشی را زمین گذاشت تا کاغذ و قلم بیاورد. صدای مادر را می‌شنیدم که از صدف سوال می‌پرسید که من چه گفته‌ام. وقتی فهمید صدف می‌خواهد آدرس بنویسد صدای داد و بیدادش را شنیدم. بعد هم صدایش را از پشت گوشی تلفن. –لازم نکرده به صدف آدرس بدی، پدرت بیاد دنبالت که چی بشه؟ خجالت نمی‌کشی؟ خودت هر جور که رفتی همون جورم برگرد، فهمیدی؟ بعد هم صدای بوقهای مکرر... گوشی تلفن در دستم خشکید. چه شده بود؟ فکر می‌کردم مادر از شنیدن صدایم قربان صدقه‌ام برود. حتی نخواست پدر دنبالم بیاید. نکند از استرس زیاد هذیان می‌گوید؟ ولی صدف هم مهربان نبود. افسر نگهبان پرسید: –پس چرا آدرس رو ندادی؟ شرمنده و با بغض گفتم: –مادرم خیلی عصبانی بود تلفن رو قطع کرد. –خب به یکی دیگه زنگ بزن. به پدرت، یا برادرت. –نه، خودم از همینجا یه ماشین می‌گیرم میرم خونه. –نمیشه، باید یکی از اعضای خانوادت بیان و فرم پر کنن. شما شماره پدرت رو بده من خودم باهاشون تماس می‌گیرم. همان لحظه صدای انفجار گوش‌خراشی از قسمت حیاط کلانتری به گوش رسید. افسر نگهبان هراسان گفت: –شما لطفا بیرون تو سالن بشینید تا من برگردم. –چی شده؟ – احتمالا اغتشاشگرا هستن. –نارنجک بود؟ – اونا آدمها هستن هر کاری ممکنه انجام بدن. افسر نگهبان در اتاق را بست و رفت. شروع به قدم زدن در آن راهروی بلند و طولانی کردم. صدای شعار و جیغ و سوت از بیرون کاملا به گوش می‌رسید. کنار پنجره ایستادم. گوشه‌ی پرده کرکره را کنار زدم، طوری که از بیرون دیده نشوم نگاهی به بیرون انداختم. ده الی پانزده نفر جلوی در کلانتری ایستاده بودند و شعار می‌دادند. یکی دو نفرشان هم چیزی در دستشان بود که می‌خواستند داخل حیاط بیندازند. دو نفر نگهبان جلوی در بودند که می‌خواستند آنها را متفرق کنند ولی آنها سعی داشتند با سربازها درگیر شوند.
همانطور که داشتم بیرون را نگاه می‌کردم یک شیء که نمی‌دانم چه بود از بیرون به پنجره برخورد کرد و قسمتی از شیشه شکست. فوری به عقب پریدم و کرکره را رها کردم. با اینکه پنجره میله داشت ولی آن شیء از بین میله‌ها به شیشه خورده بود. دیگر جلوی پنجره نرفتم. خدا رحم کرد آن قسمتی از پنجره که من ایستاده بودم نشکست وگرنه ممکن بود بلایی بر سرم بیاید. روی صندلی راهرو نشستم و به امروز فکر کردم. از صبح تا حالا چه ساعات دلهره آوری را که طی نکردم. خدایا چه حکمتی پشت همه‌ی این اتفاقها پنهان کرده‌ایی؟ حرفهای مادرم از همه‌ی اینها بدتر بود. کاش میشد زودتر به خانه بروم. یک ساعتی طول کشید تا افسر نگهبان آمد و به اتاق رفت. بعد از چند دقیقه آمد. خواست بیرون برود که پرسیدم: –ببخشید، می‌دونم الان موقعیت خوبی نیست، ولی به پدرم... حرفم را برید. –خانم الان به پدرتونم زنگ بزنم تو این وضع کجا بیاد؟ اینا یک ساعت قبل از این که شما بیایید دونفر رو از ماشینشون بیرون کشیده بودند و کتک زده بودن. برای پدرتون خطرناکه، اینا اصلا زبون خوش و صحبت حالیشون نیست، درخواست نیرو کردم، باید با زبون خودشون باهاشون حرف زد. صبر کنید اوضاع که آروم شد... صدای یک سرباز حرفش را برید. –قربان دونفر زخمی شدن. افسر نگهبان گفت: –زنگ بزن آمبولانس بیاد. بعد هم به طرف حیاط دوید. دیگر جرات نکردم از پنجره بیرون را نگاه کنم و همانجا نشستم. آرام بودم چون اوضاعم از چند ساعت پیش که در خیابان آواره بودم خیلی بهتر بود. تقریبا یکی دو ساعتی طول کشید که دیدم یکی یکی نیروهای پلیس چند نفر را دستگیر کرده‌اند و به طرف بازداشتگاهها می‌برند. کم‌کم سرو صداها‌ی بیرون قطع شد و همان افسر نگهبان با سر خونی وارد راهرو شد. بلند شدم و جلو رفتم. –زخمی شدید؟ –سرش را تکان داد و گفت: –چیز مهمی نیست. یکی دیگه گرون کرده ما باید کتکش رو بخوریم. بعد هم به اتاقش رفت. نگاهی به ساعت انداختم نزدیک یک شب بود. خواستم به اتاق افسر نگهبان بروم و بگویم به پدرم زنگ بزند ولی با خودم گفتم حتما کار دارد که خبری نشده. روی صندلی نشستم و سرم را به دیوار تکیه دادم و چشم‌هایم را بستم. با صدایی که انگار روی سرم ضربه وارد می‌کرد چشم‌هایم را باز کردم. سربازی بالای سرم ایستاده بود و مدام صدا میزد: –خانم، خانم. نمی‌دانم چند بار صدا کرده بود که پتک شده بود روی سرم. صاف نشستم و گفتم: –بله، خیلی وقته خوابم؟ سرباز لبخندی زد و گفت: –ماشالا خوابتونم سنگینه ها، این سومین باره که افسرنگهبان من رو فرستاده تا صداتون کنم. مگه بیدار میشید. هراسان بلند شدم. –ساعت چنده؟ نگاهی به اطراف انداخت. –فکر کنم نزدیک اذانه صبح باشه. هینی کشیدم و به اتاق پیش افسر نگهبان رفتم. سرش را بسته بود و مشغول نوشتن چیزی بود. با دیدن من گفت: –خانم تو این سر و صدا چطوری می‌تونید بخوابید؟ –سر و صدا؟ –یعنی صدای این همه رفت و آمد رو نشنیدید؟ هر چند دقیقه یه بار چند تا ارزال و اوباش میاوردن، اونم با سر و صدا، این دفعه‌ی آخر که سرباز رو فرستادم با خودم گفتم این بار بیدار نشدید میگم یه لیوان آب روتون بریزن. امشب سرمون خیلی شلوغ بود. چند برگه روی میز گذاشت. –بیایید اینارو پر کنید و شماره پدرتون رو بدید. با شنیدن صدای اذان صبح وضو گرفتم و در نمازخانه‌ی محقر آنجا نمازم را خواندم. چیزی به طلوع آفتاب نمانده بود. دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید. در تمام طول عمرم اولین بار بود که شب را بیرون از خانه می‌گذراندم. من فقط یکی دو بار شب در خانه‌ی امینه مانده‌ام، که آنهم پدر زیاد راضی نبود. بالاخره پدرم آمد همانجا در راهرو با هم روبرو شدیم. جوری نگاهم کرد که انگار من خلافی مرتکب شده‌ام، حتی جواب سلامم را هم سرد و بی‌روح داد. نمی‌دانم چرا نپرسید کجا بودم یا چه بلایی سرم آمده. بعد از این که به اتاق افسر نگهبان رفتیم و نیم ساعتی برای سوال و جواب از پدر و دوباره فرم پر کردنش معطل شدیم به طرف خانه راه افتادیم. با توضیحاتی که افسر نگهبان در مورد اتفاقاتی که برایم افتاده بود داد پدر کمی اخم‌هایش باز شد ولی باز هم سر سنگین بود و با من حرف نمیزد و این برای من خیلی عجیب بود. موقع خداحافظی افسر گفت که در دسترس باشم هر وقت نیاز شد خبرم می‌کنند. همینطور گفت برای چهره نگاری باید به اداره آگاهی بروم. 👇🔔 این داستان ادامه دارد 🔔👇 ⏰ ادامه رمان ، هر شب ساعت ۲۲:۰۰ ✍نویسنده : لیلا فتحی پور @Jameeyemahdavi313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
باهم بخوانیم 💚 برای سلامتی امام زمان عج سلامتی کادر درمان 604 @Jameeyemahdavi313