eitaa logo
دوستدار جمعیت گالیکش
94 دنبال‌کننده
270 عکس
127 ویدیو
23 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم اینجا جمع مجاهدان جمعیته یا علی
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴هر آنکس که دندان دهد,, نان دهد.. هیچ جُنبنده‌ای در زمین نیست، 👈 مگر آنکه رزقش فقط بر عهده خداست. جمعیت
به لطف خدا از امشب برنامه ی پریزاد(موضوع نجات جنین) از شبکه تهران روی آنتن رفت با تهیه کنندگی سرکار خانم مصباح از همه ی بزرگواران تقاضامندم 🙏به شماره ی ۱۶۲صدا و سیما ☎️تماس گرفته و یا به شما ره ی۳۰۰۰۰۱۶۲پیامک 📲بزنید و از برنامه ی پریزاد حمایت کنید 🌸🌸🌸🌸🌸 از آنجا که صدا و سیما بیشتر اوقات مخاطب محور است تا خدا محور، اگه ببینه مخاطبان مشتاقند از این دست برنامه ها بیشتر حمایت و تولید می کند.انشاء الله حمایت اثر دارد👌👌👌👌👌
«کی خسته ست؟! دشمن!» (مامان ۹، ۸، ۵، ۲.۵ ساله و ۸ ماهه) صبحانه و میان وعده‌هاشونو آماده کرده بودم برن مدرسه که دیدم بازم طاها رفت دستشویی... الهی بگردم😢 نمی‌خواد بری مدرسه. بمون که باید ببرمت دکتر. مثل امیرعلی مریض شدی... بعد از راهی کردن رضا و بابای بچه‌ها، محمد و زهرا رو بیدار کردم و صبحانه‌شون رو دادم. تندی حاضر شدیم رفتیم بیمارستان. ساعت ۹:۳۰ اونجا بودیم. دکتر تا نیم ساعت دیگه میان دیگه؟! قاعدتاً... «ساعت ۱۰» تا ۱۰:۳۰ دیگه میان بله؟ احتمالاً... «ساعت‌ ۱۰:۳۰» ۱۱ چطور؟ حتماً...🤪 بالأخره اذان ظهر کارمون تموم شد. برگشتیم. و من باید روی دور تند یه غذای مقوی مناسب مریض می‌پختم. البته نه مثل این کدبانوهای باکلاس که پیشبند می‌بندن و تو آشپزخونه مشغول می‌شن تا طبخ کامل غذا😅 بلکه مثل توپ شیطونک، بین آشپزخونه و اتاق بچه‌ها و دستشویی و اتاق‌خواب برای تعويض پوشک و شیر دادن به امیرعلی و رسیدگی به آب‌بازی و شستن زهرا و پاسخگویی به سوالات و درخواست‌های محمد و طاها و پیگیری تاکسی اینترنتی برگشت رضا از مدرسه، در رفت و آمد بودم. بعد که غذاهاشونو دادم و نشستم تا این دو تا فندق آخری رو بخوابونم دیدم ای دل غافل زهرا خودشو خیس کرده.😕 دیدما طفلی می‌گه مامان جیش دارم! یادم رفت ببرمش.😣 فندق آخری رو سپردم فندق اولی تا زهرا رو ببرم دستشویی. که داد محمد در اومد! از اون فریادهای همسایه دم در بیار.😒 بازم با طاها دعواش شد... 😭 شب شد و بعد استقبال و یه کم شلوغ کاری بچه‌ها با باباشون و شام و خوابوندن بچه‌ها نشستم باهاش دو تا فنجون چای خوردیم. با انرژی و هیجان باهم صحبت می‌کردیم. انگار اول صبحه و اون روز با اون اوصاف بر من نگذشته!! خجستهٔ کی بودم من؟!! چند وقت قبلش هم رفته بودیم خرید یادم نبود ساک ببرم!! (مامان ۵ تا بچه؟!) محتویات پوشک امیرعلی چنان به بیرون درز کرد و چادر و لباسامو کثیف کرد، فکر کردم کار پهپاد انتحاری بوده!🤭🤦🏻‍♀️ شوهرم در کمال خونسردی رفت یه بسته پوشک گرفت و لباس بچه و کمک کرد چادرمو تمیز کنم... ایشونم خیلی خجسته شده، نه؟! 🤔 بله! اون شب راجع‌به مسائل منطقه صحبت می‌کردیم. و اخبار و اکاذیب و ادعاها و حجمه‌های رسانه‌ای و جنگ و جنگ و جنگ از همه مدل! اصلاً نشد بگم که امروز خیلی روز سختی بود برام. خجالت کشیدم! آخه هر روز هرطور شده سعی می‌کنم اون وسطا کانال‌های خبری رو مرور کنم تا یادم نره یه عده تو خط مقدم دارن با شیطان مبارزه می‌کنن، و من هم باید مبارزه کنم. تلاش جدی اونم به شکلی که خار چشم دشمن باشه! و برای خط مقدم همراه بچه‌ها دعا کنم. به خودم می‌گم آخه ای زن! به اینا هم می‌گن سختی؟! ای بنازم به استقامتت ای زن فلسطینی زن واقعی تویی بقیه اداتو درمیارن! قدرت اول دنیا مبهوت قدرت توست.❤️ حالا خیلی خوب می‌فهمم چه جوری مصیبت کربلا مصیبت‌های دیگه رو برای انسان کوچیک می‌کنه. و چطور بهش قدرت و انگیزه جهاد می‌ده. - بیکار نشین مادر صلوات بفرست واسه جبههٔ مقاومت. + مامان دارم بازی می‌کنم بیکار نیستم! - دستت مشغوله، دهنت که مشغول نیست!😌 سربازان فردا برای سربازان امروز! بفرست صلوات قشنگه روووووو واقعاً زندگی با رنگ جهاد چقدر زیباتره. ❤️ پ.ن: به لطف خدا هر هفته روضه خانگی داریم و دعای جوشن صغیر رو هم می‌خونیم. حتی با یه نفر از همسایه‌ها. 🍀🍀🍀 کانال مادران شریف ایران زمین @madaran_sharif
یک خبر خوب
هدایت شده از اموربانوان وخانواده
برای دریافت مطالب، خبرها و محتواهای مرتبط با حوزه بانوان، حمایت از خانواده، جوانی جمعیت و فرزندآوری به مابپیوندید👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/6291841C21e6893ed3 @banovan_galikesh ما را به دوستان خود معرفی کنید ارتباط با ادمین👇👇👇 @sm_hosseinii
هدایت شده از ناجی شو
شیرین ترین خبر امروز اولین مادر باردار که میخواست جنینشو سقط کنه، زایمان کرد، و خنده از روی لبش ترک نمیشد.... این شادی تمام نمیشه✨
سلام رفقا خوبین ان شاالله خواستم بگم ۳۰ سال دیگه اگه دزد🥷 خونمونو بزنه، یا توی خیابون یکی خفتمون کنه 🗡🔪⚔و زنگ بزنیم پلیس👮‍♂🚔 پلیس میگه نیرو نداریم و فرداش یا پس فرداش برا بررسی ماجرا میاد🤨 یا شایدم رییس پلیس منطقه مون یه افغانی باشه یا یه بنگلادشی که بزور دو کلمه فارسی میگه یا مثلاً تو اسانسور 🚠گیر کنیم و زنگ بزنیم اتش نشانی 🚒 و بگن فعلا نیرو نداریم😔 یا فاضلاب محله بزنه بیرون 🤮😷 و ب شهرداری زنگ بزنیم و بگن نیرو نداریم فعلا صبر کنید 😡😡🤯 خونه سالمندانم 👨‍🦳👩‍🦳ک نیرو نداره بریم حداقل خیالمون راحت باشه تازه پولم 💵 نداریم ، حقوق بازنشستگی هم یا نمیدن یا خیلی کم میدن چون کشورمون نیروی کار و درامدزا نداره و صندوق های بازنشستگی ورشکسته شدن ⛔️⛔️⛔️ فک نکنی شوخیه هاااا عین واقعیته فقط کمی دوره ک با یه چشم بهم زدن میاد🕖 و ما خواب تشریف داریم😴🥱 اونوقت خانومای ۳۰سال دیگه باید نفری ۵-۶ تا بچه بیارن تا ۱۲۰ اینده مشکل نیروی کار حل بشه، اما اون خانوما نمیتونن چون خودشون بخشی از نیروی کارن و فرصتشو ندارن الان فقط و فقط من و تو میتونیم این مشکل رو حل کنیم نگو سنم زیاده، بچه میخوام چیکار، پول نداریم، مستاجریم، حوصله نداریم، خدا ب من ۲_۳تا داده ب اونی ک نداده بده، بچم بزرگه، خجالت میکشم و....... ببین همه ما مسئولیم هم بخاطر خودمون هم اون یه دونه دونا بچه ای ک زندگیمونو پاش گذاشتیم در واقع اونم با این وضعیت 👀 آینده روشنی نداره عزیزدلم هرکدوممون ۲ تا بچه👶👶 بیاریم مشکل حل شده هاااااااااا فک نکن این حرفها دروغه و جهت ترساندن، ۳۰ سال دیگه از این حرفها وحشتناک تره و کار از کار گذشته😔😩 الان وقت ناز کردن و کلاس اومدن و پیش کشیدن مشکلات اقتصادی و...... نیست مثل مادری ک یه دونه بچه شو راهی جبهه کرد و مادری ۴ بچه داد در راه اسلام و این کشور ، نگفت خون دل خوردم تا بزرگش کردم !!! گفت فدای علی اکبر حسین عزیزم شیر زن امروز تویی بسم الله بگو ، بگو فدای علی اصغر حسین تو هم سهمتو برای اسلام و کشورت و خودتو بچه هات بده....... و بدون بی شک« ان تنصر الله ینصرکم» https://eitaa.com/jameyatgalikesh
🌾سلام خواهران بزرگوار ضمن عرض قبولی طاعات و عبادات شما عزیزان بمناسبت ایام شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها🖤 جهت نذر گوشت برای مادران باردار و شیرده (که فرزند زیر شش ماه دارند) نیازمند حدود ۲۰ میلیون تومان توسط خیرین عزیز جمع آوری شده است. 🔸تمام بزرگواران با هر مبلغی می‌توانند در این کار خیر سهیم باشند. إن شا الله مورد رضایت آقا امام زمان عجل الله قرار بگیرد.
6104337517779870
(روی شماره کارت بزنید کپی میشه) بانک ملت مریم ملکان 🌱 عزیزان توجه فرمایید که مهلت واریز فقط امشب می‌باشد و إن شا الله فردا قربانی انجام میشود.
حاج خانم، گوشه‌ی مجلس نشسته بود، سنش زیاد نبود اما زود حاجیه شده بود؛ چادرش مشکیِ مشکی بود، جنسش را نمی دانم چه بود اما هرجنسی که داشت، با جنس چادرهایی که این ایام زیاد شنیده بودیم، متفاوت بود! دختری ۱۸ ساله با چادر جده ای بدون نگین های پر زرق وبرق، برای رساندن چای، مقابل حاج خانم کمرخم کرد! حاج خانم که از بس همه اورا «حاج خانم» صدا میزدند یادم نیست، فامیلش چه بود، استکان کمر باریک را میان صف انگشترهای عقیق و فیروزه و دُرِّ نجفی‌اش گرفت و هنوز پای استکان به نعلبکی باز نشده، هورتی عمیق کشید و خیلی زود، آه چایی، بخار شد و دامن عینک کائوچویی‌اش را گرفت! بالاجبار، استکان را به نعلبکی سپرد و عینکش را به گوشه‌ی چادر خیلی مشکی‌اش! حاج خانم با هر قُلُپ چایی، با یک نفر آن سوی مجلس، سلام علیکی به زبان اشاره می کرد؛ نفر به نفر را رد کرد تا رسید به حاج خانوم تری از خودش؛ به حکم جبر، زاویه‌ی ۱۰ درجه ای با زمین گرفت و نیم خیز، دستی به نشانه سلام برایش بالا گرفت و دست دیگر را به نشانه‌‌ی ادب روی سینه گذاشت؛ حاج خانم زاویه اش با زمین را صفر کرد و کامل نشست؛ خانمی با چادری خاک گرفته، ۴ فرزند در دوطرف و نوزادی در آغوش، وارد مجلس شد و زیر پرچم یا فاطمه الزهرا، کنج مجلس نشست و فرزندانش راجلوی خود نشاند تا مبادا «تکیه بر جای بزرگان بدهند»! حاج خانوم، که دیگر قلوپی چایی برای سلام کردن نداشت، ناچار گردنش را به نشانه سلام رو به مادر ۵ فرزندی، کمی جلو و عقب کرد و همزمان به دخترِ سینی به دست، اشاره کرد تا برای سلام های آتی، استکانی چای بیاورد! بچه های قد و نیم قد، در تیررس نگاه حاج خانوم بودند و به تقلید از مادر، حدیث کساء می خواندند! حاج اقا وارد مجلس شد، روی منبر رفت و میکروفون را میان انگشت هایی با یک انگشتر عقیق سرخ گرفت و انگشت اشاره‌ی دست چپش، برای آزمایش اکوی صوت، روی میکروفون، ضرب گرفت؛ صدای جیغ بنفش، از میکروفون بلند شد و گریه‌ی نوزاد درآمد و انگشت اشاره‌ی حضار، از ترس توی گوش ها پناه گرفت. دختر ۱۸ ساله، سینی چای را به دیگری سپرد و جَلدی به سمت آمپلی فایر دوید و نسیم چادرش صورت حاج خانوم را نوازش کرد؛ به هنر انگشتان قلمی دختر، امپلی فایر، جان تازه گرفت و حاج اقا بسم الله را بر میکروفون دمید و مجلس را با صدایی رسا اغاز کرد: «بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا...» حاج خانم استکان را آرام و بی صدا روی نعلبکی گذاشت و تسبیح گران قیمت سرخ رنگی را از کیف یَراق طلاییش بیرون کشید؛ و سرش را کمی به سمت منبر کج کرد و روحانی جوان را، از بالای شیشه عینک، برانداز کرد. بچه ها که دیگر از سنگینی نگاه حاج خانم خلاص شده بودند، فرصت را غنیمت شمرده و بازی با مُهرها را آغاز کردند؛ صدای خنده شان کمی بلند شد و نگاه غضب ناک حاج خانم، تیری شد و به سمتشان روانه شد و مادر، با دندان، گوشه‌ی لب گزید و هیس کش داری گفت؛ که حاج اقا، خیلی به موقع، سپر تیر نگاه ها شد و با لبخند، رو به بچه ها کرد: «به حمدلله،صدای من آن قدر رسا هست که خندیدن و بازی بچه ها، آن را به حاشیه نبرد، روی سخن من با بزرگترهاست، بگذارید بچه ها، در حسینیه‌ حس ارامش داشته باشند، نه خدایی نکرده حس پادگان اشرف را»! حالا یادم آمد؛ فامیل حاج خانم؛«اشرفی» بود! حاج اقا عمامه را کمی جلو و عقب کرد و حاج خانم گوشه چادرش را مرتب کرد و به لطف کلام سخنران، به ناچار، بی خیال بازی بچه ها شد... ✍آينــــــــــﮫ لینک کانال ما در ایتا: https://eitaa.com/Ayenehmadari لینک کانال ما در بله: https://ble.ir/ayenehmadari
موضوع سخنرانی الگوپذیری از حضرت فاطمه بود: «فاطمه‌ سلام الله علیها در روزگاری که مردها پشت چادر زنانشان سنگر گرفته و همچون طاعون زده ها، خانه نشین شده بودند، نه فرزندان قد و نیم قدش را بهانه کرد ونه بارداریش او را معذور؛ نه غربت را بهانه کرد و نه فرمود که مگر با یک گل یاس کبود، زمستانِ مدینه، بهار می شود؟ دست در دست پسرش، کوچه های غربت را زیر پا گذاشت تا به یاد اهالی شِعب و همسفران غدیر و حاجیان حجه الوداع بیاورد، تکلیف مسلمانیشان را! دختر رسول الله تک به تک در خانه های زنانی را زد که محمد... » حاج خانم صدای صلواتش زودتر و بلندتر از جمع، سکوت را شکست:«اللهم صل علی...» «رخت سفید عروسی را جای کفن بر تنشان کرده بود و حالا که تحت سایه اسلام قد کشیده بودند، در مقابل همسرانشان قد علم کردند که دعوای علی و فلانی به تو چه مربوط؟ این یک دعوای شخصی‌ست نه مساله عمومی؛ تو خیلی مردی فکر جان خودت باش و نان ما! و این بی بصیرتی، طاعونی شد و نتیجه‌اش، تنهایی فاطمه برای حمایت از حریم امامت؛ اما باز هم حضرت دست از ولایت نکشید و جان خود و فرزند نرسیده اش را، سپر امامت کرد و تنها سرباز سپاه علوی شد... امروز، تک تک ما مسلمانیمان را مدیون پهلوی شکسته‌ی مادریم...» صدای گریه ی حاج خانم، بلند شد و شانه هایش لرزشی محسوس به خود گرفت؛ مادر هم، نوزادش را در پناه چادر، شیر می داد و نامحسوس و بی صدا اشک می‌ریخت: «اما خانم ها،امروز این شمایید که نباید بگذارید پرچم فاطمی بر زمین بماند، امروز مردی از سلاله‌ی فاطمه، خطر بزرگی را بارها گوشزد کرده و بارها حل بحران جمعیت و فرزند اوری را از احاد مردم درخواست کرده؛ امروز جمعیت و فرزنداوری در حکم جهادیست که ظهور را رقم میزند؛ فراموش نکنید، سیلی مادر، انتقام میخواهد و منتقم، لشکر؛ فراموش نکنید سرِ از قفا بریده‌ی حسین، انتقام می‌خواهد و منتقم لشکر... فراموش نکنیم امنیت در سایه‌ی جوانی جمعیت است و دشمن، گریزان از جوانی ما» اشک چشم‌های حاج خانم خشک شد و دهانش خشک تر؛ به دختر جوان اشاره کرد و باز استکانی چای... حاج اقا لبخند زنان، نگاهی به سمت بچه ها کرد که مُهرها را چون ستون، روی هم چیده بودند و بنایی نه چندان مستحکم ساخته بودند: «این فرزندان، سرمایه‌ های ظهورند،این‌ها پرچم ظهور را به دستان مبارک امام زمان می رسانند ان شاءالله، لذا مبادا بهانه بیاورید و از این مسئولیت شانه خالی کنید که...» چای حاج خانم سرد شد و رنگ چهره اش مثل چای کهنه دم، برافروخته... چادرش را کمی جابجا کرد و صدا و دستش را همزمان بالا برد: «حاج اقا کلام شما صحیح،ولی شکم گرسنه امنیت نمی فهمه! مسئولین که حالا نمیدونم چی چی شده چند وقتیه سنگ جوانی جمعیت به سینه میزنن خیلی راس میگن و ادعاشون میشه، همین جوونای الان رو سیر کنن،لازم نکرده فکر آیندگان باشن! والا! تا کی هی مردم پای کار باشن و مسئولین هیچ قدمی برندارن؟ من خودم یه دونه پسر دارم که کار درست و حسابی نداره، اونوقت بهش بگم ۵ تا هم بچه بیاره که چی؟خیلی ببخشیدا! مسئولین کشور نون بچه هاش رو میدن یا خیلی ببخشیدا، شما؟ بعدشم حاج اقا، در شأن سفره‌ی حضرت فاطمه نیس این بحثای سیاسی، اینجا که سمینار و همایش نیست از این صوبتا بشه،اینجا سفره حضرت فاطمه ست...» حاج اقا لبخند تلخی زد و حاج خانم، چای تلخش را هورت کشید و با اجازه گویان، لابد به نشانه‌ی اعتراض، ترک مجلس کرد! و من... حالا میفهمم چراجنس چادر «خانم اشرفی» با چادری که این ایام، زیاد نقلش را شنیده ایم متفاوت است! چادر خانم اشرفی، سیاه است چون هیچ اثری از خاک روضه بر آن نیست و سهمش از سفره‌ ی فاطمی، چند استکان چای و نهایت قطره اشکی برای جوان ۱۸ ساله وبارداری که در حمایت از شوهرش _و نه امامش_ مظلومانه جان داد! داستان غم انگیزی که سالیان سال دم گوشش زمزمه کرده اند،بدون آن‌که تفسیرش را بخواند... اما آن مادر، با ۵ فرزند قد و نیم قد و چادری که چین های پایینش، خاک کوچه های روضه را به خود گرفته چه خوب تفسیر کرده معنای ایستادن پای ولایت را! چقدر جنس چادرشان فرق می‌کند؛ یکی چادری، خاکِ میدان گرفته و دیگری چادری، به سیاه رویی تاریخ! چقدر تاریخ تکرار شدنیست.... ✍آينــــــــــﮫ لینک کانال ما در ایتا: https://eitaa.com/Ayenehmadari لینک کانال ما در بله: https://ble.ir/ayenehmadari