قسمت چهارم:
برنامه روز بعد را در ذهنم مرور کردم. باید تا غروب پیاده میرفتم تا به موقعیت شهید عمران پستچی میرسیدم. هنوز بعد از گذشت بیست سال شکل تپه ها و محل چادرها در ذهنم بود با رویای آن روزهای خوش به خواب رفتم.
با اینکه بسیار خسته بودم اما تا صبح چند بار بیدار شدم. سرمای جانسوز غرب خودش را نشان میداد.
صبح بعد از نماز دوباره بالای درخت رفتم. تا روشن شدن هوا آن بالا میماندم بهتر بود. کمی نان از کوله بیرون کشیدم و خوردم.
**************
هوا کاملا تاریک شده بود و من هنوز به موقعیت گردان نرسیده بودم. می دانستم راه را درست آمدهام. از مرخصی که برمیگشتیم بارها این راه را پیاده رفته بودم. دوباره در میان درختهای بلوط درخت مناسبی را پیدا کردم و آنجا اطراق کردم. خیلی دلم میخواست آتشی روشن کنم گرم شوم اما ترسیدم حیوانات درنده را به طرف خودم بکشم. باران هنوز میبارید.
روز سوم نزدیک ظهر به محل مقر گردان رسیدم. ابر تا روی قله پایین آمده بود. محل گردان با گذشته هیچ تفاوتی نکرده بود. در میان انبوه درختهای بلوط فقط جای چادرها خالی بود.
تا کنار صخره ها بالا رفتم. هنوز حفره کوچکی که برای گذاشتن گالن نفت و بنزین روی دیواره ی رسوبی کوه کنده بودیم، بود. باید همانجا را برای استراحت آماده میکردم ،تیشه بیلچه و تبر را بیرون آوردم، شروع کردم به عرض شانه و اندازه قد خودم راهرویی باریک در دل کوه درست کردم. سپس در مجاور آن، غار چهار گوشهای حفر کردم که پنجرهایی هم رو به دشت گوار داشت. وقتی میایستادم باید کمی سرم را خم میکردم. شاخه های خشک درخت بلوطی را قطع کردم. با ناشیگری چوبها را با سیم و طناب به هم بستم و درِ متحرکی درست کردم. درون غار با چند شاخه دیگر چیزی شکل تخت درست کردم. پنجره را با چوب و پلاستیک مسدود کردم. چند قلوه سنگ بزرگ را به داخل راهرو غلطاندم و پشت در گذاشتم. وسایلم را به دیوار آویزان کردم. بقیه چوبهای خشک را تکه تکه کردم و زیر تخت گذاشتم.
یکی از پتوها را روی تخت پهن کردم. وسایل اولیه را از کوله ها بیرون آوردم. پوتین را از پایم در آوردم زیر تخت گذاشتم و چکمه های لاستیکی را پوشیدم. پلاکهای شناسایی را به دیوار آویزان کردم و یکی از آنها را هم به گردنم آویختم. کمی که استراحت کردم احساس سرما کردم.