روی زیبای تابستان
وقتی از خیابان ها میگذرم چشمانم فقط باد و گرما و غبار میبیند آیا تابستان اینگونه است؟پر از گرما و خاک است؟
چشمانم را میبندم و آرام زمزمه میکنم:[روی زیبایت را نشانم بده.]ناگهان صدای رعد و برقی می آید و قطره ای از باران روی عینک ام مینشیند باران به صورت نم نم میبارید و من کمی قدم هایم را بلند تر میکردم تا به خانه برسم...نگاه ام به دانه ای افتاد که شب قبل آن را در باغچه کاشته بودم؛چه لحظه زیبا و تماشایی شده بود آن دانه از میان خاک بیرون می آمد و رشد میکرد تا آنکه باران متوقف میشود و به جای دانه کوچک بی ارزش یک درخت زردآلو خندان پدید می آید بالاخره آن تابستان هم روی خوش اش را به من نشان داد
ایشالا اگه تنبلی رو بزارم کنار و کتابام رو تموم کنم....قدم بعدی غرور و تعصب عمه ام رو قرض میگیرم🙃