رفیق خوب
ببین با هر کی دست میدی
توی مُشتش چیا داره؟
مراقب باش با کی هستی
که روت تأثیر میزاره!
ببین دور و بریهاتو
بپا و چشماتو واکن
اگه میخوای خوب باشی
رفیق خوب پیدا کن!
رفیق خوب، اونه که
اگه قولی بده، پاشه
تو هر راهی پا میزاری
باهات تا آخرش باشه
رفیق خوب اونه که
دلش درگیر دنیا نیست
سراپا شوق پروازه
براش روی زمین جا نیست
رفیق خوب یعنی مرد
تو این روزای نامردی
رفیق خوب، پر درده
تو این بازار بیدردی
رفیق خوب پیدا کن
رفیق قلبی و جانی
یکی که بهترین باشه
مث قاسم سلیمانی
رفیق خوبو میشناسن
به خوشنامی و خوشعهدی
برای حاجقاسمها
یکی مثل ابومهدی
آره دلتنگتیم سردار
آره دلتنگ چشماتیم
تو که سردار دلهایی
بگو ما هم رفیقاتیم
دلت پیش رفیقاته
همینه عاشقت میشن
میدونم که دلت میخواد
رفیقاتم بهشتی شن!
بیا این ریش و این قیچی
درستم کن! خرابم کن!
دلم میخواد رفیقت شم
بیا و انتخابم کن!
#فاطمه_معینزاده
#شعر
#جان_فدا
#حاج_قاسم
#دلتنگتیم_سردار
کلیک کنید ⬇️
@janpanaah
پوشیده تمام دشت، تنپوش سفید
وا کرده شب سیاه، آغوش سفید
سرد است... میان شعر من میلرزند
یک دسته غزال و چند خرگوش سفید
#فاطمه_معینزاده
#رباعی
#برف
کلیک کنید ⬇️
@janpanaah
من با تو ام، قدم به قدم، تا خودِ بهشت!
بر سرسرای قلب من اینگونه حک شده :
«اینجا پناهِ دائمِ یک مردِ تک شده !»
عاشق کشیّ و دلبریِ بی بهانه را
اول بلد نبوده ولی کمکمک شده ...
اول تو عاشقم شده ای یا من عاشقت؟
ذهنم چه مدت است گرفتار شک شده؟
هی اشک ریختم گل من، پای عشقمان
فرزندمان برای همین «بانمک» شده!
من با تو ام، قدم به قدم، تا خودِ بهشت!
با چادری که گوشه اش از خاک، لک شده
محبوب من! به چشم تو زیباترین، منم
زیباتر از تمام زنانِ بزک شده ...
#فاطمه_معینزاده
#غزل
#عاشقانه
کلیک کنید ⬇️
@janpanaah
گردبادی عظیم در راه است ...
سنگ برچین و چفیه را پر کن
آن سوی این حصار، خانهی ماست!
پرت کن، کودک سه سالهی من!
خانه، تنهاترین بهانهی ماست ...
خانهمان یک حیاط پرگل داشت
چه اتاقی! چه طاق و ایوانی!
ظهر یک روز ... من چه میگویم؟
تو که آوارگی نمیدانی ...
پدرت با برادرت میگفت:
- « آه اگر نعره، بیاثر باشد!
دست بردار! در نمیبندد؛
پای دشمن که لای در باشد ... »
- «نه پدر! دست برنمیدارم
حنجرم را دریده میخواهم!
پای دشمن میان خانهی ماست؟
پای او را بریده میخواهم!
به شیوخ عرب امیدی نیست
زخم ِ سربسته، ملتهب شده است
بیش از این نیز انتظاری نیست !
درد ما «عادتِ» عرب شده است ... »
پدرت رفت و با برادر تو،
هر دوتاشان «خداپسند» شدند!
مدتی بعد، با تنی خونین
روی دستانمان بلند شدند ...
حال این روزهای من ابریست
من و تو ماندهایم و تنهایی
من ِ مادر دلم خوش است به تو
تو که امّید نسل فردایی!
تو که رویای نحس صهیون را
با دو دستت، بر آب خواهی کرد
با همین سنگ ساده، بر سرشان
خانهشان را خراب خواهی کرد!
سنگ برچین و چفیه را پر کن
پرت کن کودک سه سالهی من!
نعرهی بیامان بکش، شاید
با تو بالا رسید نالهی من ...
«گردبادی عظیم» در راه است؛
«نعره»هامان اگر بلند شود ...
غاصبان زیر کوه مدفونند؛
«سنگ» اگر روی «سنگ» بند شود !
فاطمه معین زاده، تابستان 1392
#فاطمه_معینزاده
#شعر
#مقاومت
#غزه
کلیک کنید ⬇️
@janpanaah