#پاراگراف_شروع
«آقای جونز مالک مزرعهی مارنر به اندازهای گیج بود که شب وقتی در مرغدانی را قفل کرد از یاد برد که منفذ بالای آن را هم ببندد. تلوتلو خوران با حلقه ی نور فانوسش که رقص کنان تاب میخورد سراسر حیاط را پیمود، کفشش را پشت در از پا بیرون انداخت و آخرین گیلاس را از بشکهی آبدارخانه پر کرد و افتان و خیزان به سمت اتاق خوابش رفت...»
#قلعه(مزرعه)_حیوانات
📝جورج اُرول
@jaryaniha
«آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیاندیشم
که همین دوست داشتن زیباست»
#فروغ_فرخزاد
@jaryaniha
#معرفی_کتاب_نوجوان
بسم الله...
📚هوشمندان سیاره ی اوراک📚
✍نویسنده: فریباکلهر
📜انتشارات: قدیانی
🔰
این بار با برایتان یک کتاب زیرخاکی آورده ام.
کتابی که اولین بار در دهه ی هفتاد چاپ شده است.
از اولین رمان هایی که سندش به نام نوجوان ها خورده شده است.
صبر کنید و به دلیل قدیمی بودن کتاب بیخیالش نشوید.
هنوز برایتان راجع به این کتاب حرف دارم.
نویسندگی فریبا کلهر هنرمندانه بوده است و هنوز بعد از حدود سی سال اگر سراغ کتاب بروید، حتما داستان جذبتان می کند.
با وجود گذشت سال ها هم چنان موضوع علمی تخیلی آن تازگی دارد و محتوای رمان نیز دلنشین است.
هوشمندان سیاره ی اوراک، رمان کلاسیک نوجوان است.
فریبا کلهر به زیبایی اثر محبت و دوستی در انسان ها و نقش مهم عشق و عاطفه را در داستان نشان می دهد.
او لا به لای حرف های قهرمان داستان که صبا است، برایتان می گوید که کسی وجودش لبریز از عشق و محبت است که عشق به خدا در دلش زنده باشد. ارتباطش با منشا مهر متصل باشد.
البته نترسید، نه پیام های اندرزگونه دارد و نه حرف های شعارگونه، گفتم که هنر نویسندگی فریبا کلهر همین بوده است که رمان را طوری نوشته است که از سال ها پیش تا کنون جذابیت و کشش دارد.
می توانید با خواندن این کتاب مدتی را با صبا به سیاره ی اوراک بروید و غرق ماجراهایشان شوید.
✍یعقوبی
عضو فعال کارگروه کودک و نوجوان
@jaryaniha
«ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
بی باده گلرنگ نمیباید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست»
#خیام
@jaryaniha
#مکاتب_ادبی
«مکتب هاي ادبي جهان»
📚کلاسيک :
«مکتب کلاسيک مشي نويسندگان و شعراي دوران قديم و قرون وسطي تا اواخر قرن هفده ميلادي بود.
اين سبک که الهام گرفته از ادبيات يونان و روم باستان است، نخستين سبک ادبي اروپا مي باشد.»
@jaryaniha
#پاراگراف_شروع
«یادم می آید، روزی در کلاس بودم، ولی اصلا حواسم به درس های معلم نبود، زیرا تمام فکرم، نزد پدرم بود. پدرم، شب قبل برای این که در حیاط بزرگ خانه، از میان برف سنگینی که باریده، و بر هم نشسته بود، راهی برای رفت و آمد مادرم باز کنند، خیلی تلاش کرده بودند. از این روی، همان شب هم سرما خوردند، و بر بستر بیماری افتادند.»
#استاد_عشق
📝ایرج حسابی
@jaryaniha
«دستها میسایم
تا دری بگشایم
به عبث میپایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریختهشان
بر سرم میشکند..»
#نیما_یوشیج
@jaryaniha