eitaa logo
نویسندگان جریان
604 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
129 ویدیو
9 فایل
در جریان باشید. کانال انتشارات @jaryane_zendegi زیرنظر مجموعه فرهنگی تربیتی کتاب پردازان @ketabpardazan_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
رقیه جان تو مانند خورشیدی در زمین و زمان می درخشی، در حجم نگاه تو افق رنگ می بازد. نه خرابه جای ماندن نیست تو باید بروی . پدر منتظر دست های کوچک توست. برو ای دختر خورشید برو تا آسمان حسین رنگ تازه ای بگیرد. ⁦✍️⁩سمیرا خسروپور @jaryaniha
داشتم فکر می کردم، من نقاش نیستم، ⁦🖌️⁩🎨 اما می فهمم امام حسین علیه السلام نقشی زده بر عالم هستی که بی نظیر است. به هر گوشه اش نگاه می کنی هنرنمایی می بینی و ظرافت و حکمت... . من بافنده نیستم 🧶 اما وقتی نگاه می کنم، می بینم امام حسین علیه السلام، ریسمانی بافته است که گسستنی نیست‌. چنان محکم که همه را می تواند بکشد... . من داستان نویس نیستم، 📝 اما های زیادی خوانده ام، همهٔ داستان ها، حتی بهترینشان یک جاهایی ضعیف می شوند. حفره دارند، انسجامشان را از دست می دهند و باز می یابند. اما داستانی که امام حسین علیه السلام نوشته است، داستانی بی حفره است. 🥺 داستانی که تمام اجزایش منسجم و هماهنگ است. 👌 و و و ها و همه و همه در اوج خود هستند. 🥇 دارم کم کم معنای «ما رایت الا جمیلا» ی حضرت زینب سلام الله را، این بار از زاویهٔ و هنرنمایی می فهمم. امام حسین علیه السلام یک هنرمند واقعی است‌. چرا که یک هنرمند سعی می کند در اوج دقت، تک تک اجزا را با هدف در کنار هم قرار دهد. ✨ همانطور که امام حسین علیه‌السلام عمل کرده اند: تابلوی کربلا، تابلویی بی عیب و نقص، ریسمانش محکم، و داستانش ابدی است... . التماس دعا🌹 @jaryaniha
«شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین روی دل با کاروان کربلا دارد حسین از حریم کعبه ی جدش به اشکی شست دست مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین می برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم بیش از اینها حرمت کوی منا دارد حسین پیش رو راه دیار نیستی کافیش نیست اشک و آه عالمی هم در قفا دارد حسین» @jaryaniha
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم ،» «اولین درک ما از مصیبت های عاشورا، رنج تشنگی بوده است. ☘نیاز به آب را از کودکی می‌شناسیم و درک تشنگی در هوای گرم و بیابان برایمان قابل لمس است. این است که اولین سوز و گدازمان در کودکی برای اصحاب اباعبدالله (علیهم السلام) برای تشنگی هایشان بوده است. ☘بزرگ تر شدیم، امنیت داشتن، تحت حمایت پدر بودن، مهربانی عمو را درک کردیم. آن وقت روضه ی ابالفضل العباس (علیه السلام) و روضه ی آتش خیمه ها و وداع امام حسین (علیه السلام) برایمان معنا دار تر شد. ☘پدر و مادر که شدیم، بچه ی شش ماهه بغل گرفتیم و دختر سه ساله در آغوش گرفتیم و قربان صدقه ی  پسر جوانمان که رفتیم، تازه داغ روضه ی رقیه (س) و علی اصغر (س) و علی اکبر (س) و قاسم (س) بر دلمان آتش زد. شاهدم اشک روضه ی خانم ها قبل از بچه دار شدن و بعد از تجربه ی شیر دادن به طفل شیرخوار است. ☘القصه شناخت و درک است که ارتباط با امام را رقم می زند و چشمه ی اشک را جاری می سازد. ☘برای مستحکم تر و عمیق تر شدن این ارتباط باید تلاش کرد شناخت خود از امام را عمیق تر کنیم. اگر دغدغه ی امام، راه امام و سخنان امام را درک کنیم، آن وقت نوع رابطه قطعا تغییر خواهد کرد و بهتر خواهد شد. 👈حاصل این ارتباط عمیق نیز قیام برای حرف امام راه حق خواهد بود. آن وقت است که با کاروان کربلا هم مسیر خواهیم شد.» ✍انسیه‌سادات یعقوبی @jaryaniha
📜فکر میکنید از ششم ذی الحجه که امام علیه السلام حج را نیمه گذاشته و راهی کربلا شد، تا روز عاشورا چند نفر سخنانش را شنیده اند و یا نامه هایش را خوانده اند. من آنقدر ها به تاریخ تسلط ندارم که بتوانم برایتان عدد و رقم بیاورم. اما لااقل میدانم که در این فاصله امام علیه السلام به افراد و جمع های زیادی نامه نوشتند. از جمله به عبدالله بن جعفر، به بزرگان بنی هاشم،حبیب ابن مظاهر. چه بسیار افرادی که خود برای باز داشتن امام از سفر نامه ها برایش فرستادند و او در پاسخ‌شان از هدف قیام خود سخن گفت. از اینها گذشته، امام بارها در طول مسیر ایستاد و با اهالی شهر و روستاهای میان راه گفتگو کرد. برخی نیز بزرگان زمانه خود بودند و همیشه در جریان اتفاقات و حوادث روز. اینها که اصلا سکوتشان جایز نبود. کسانی مثل عبدالله بن زبیر و یا عبدالله بن عمر. فکر میکنید از میان این عده زیاد،چند نفر بی ایمان بودند یا هیچ شوق و محبتی به امام نداشتند؟ نه. مسئله این نبود. اکثر آن آدم ها یک هُنر کم داشتند. "هنر شناخت لحظه". شاید بپرسید یعنی چه. در واقعه کربلا مصادیق زیادی از این معنا را می‌بینیم. مثلاً روایت حبیب را به خاطر بیاورید. چه دارد که تا این اندازه شور و هیجان را موج موج به جانمان میریزد؟ و داستان حُرّ را که نگاه کنید، استفاده او در آخرین لحظات ممکن از این هنر مشهود است. شاید وهب ماجرای زیباتری دارد، مردی که سالها به کیش مسیحیان زیست، و دو روز آخر عمر در رکاب حسین جنگید. و یقین دارم عظیم ترین جلوه این هنر، آنجا بود که قمر بنی هاشم با همه جنگاوری و آوازه ای که در مبارزه داشت، میدان را رها کرد، مشک بر دوش انداخت و رفت تا به امر مولا، فکری برای خشکی گلوی کودکان بکند. ✨ کربلا صحنه هنر نمایی "لحظه شناسان" است.✨ ⬅️هر روز بارها و بارها با خود بیندیشیم، "بهترین کار در لحظه برای من چیست؟". شاید در روز ظهور این مهمترین هنری باشد که باید در خود پرورده باشیم. ✍ فهیمه فرشتیان @jaryaniha
✨🖤 کسانی به امام زمانشان خواهند رسید، که اهل سرعت باشند... ! و اِلا تاریخ کربلا نشان داده است، که قافلهٔ حسینی معطل کسی نمی ماند. 🖤✨ شهید آوینی 🌹 @jaryaniha
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
«نگاه سپاه به دست های توست که با اشاره‌ات بهشت نمایان می‌شود. قاسم ولع دارد جایگاهش را توصیف کنی، برادرش را هم آورده. وهب ادب می‌کند و پیش نمی‌آید. برای برادرت مهم است که آنجا هم با تو باشد. کوچک و بزرگ با لب خندان از خیمه بیرون می‌روند. صدای مرد ها را می‌شنوی که چطور جایگاهشان را برای اهل و عیال توصیف می‌کنند؟ تو را می‌گویم حسین علیه‌السلام هنگامی که به ابلاغ رسالتت مانده بود...» 🏴۴ محرم ✍ سیده فاطمه قلمشاهی @jaryaniha
▪️جامه سیاه بر تن می‌کنم. خودم را در آینه برانداز می‌کنم و لبخند عمیقی بر لب‌هایم می‌نشیند. یقین پیدا می‌کنم که از سرعت زمان جا مانده‌ام، همان وقت که پس از غوطه‌ور شدن در خاطرات کودکی و حسینیه و محرم به خودم می‌آیم و می‌بینم حالا سیزده سال گذشته از آن روزها. دخترکِ چهار - پنج ساله که تمام لذت کودکی‌اش را در حسینیه کوچک و هیئت و غذای نذری می‌یافت، سه - چهار ماه دیگر هجده ساله می‌شود! گاهی روزهای پی‌درپی در حیرت سپری می‌کنم از ناباوریِ این‌گونه گذشتِ زمان، این‌طور بزرگ شدن... حالا هم از همان روزهاست. ▪️جامه‌ی سیاه بر تن می‌کنم و به اولین شبِ محرم الحرامِ هزار و چهارصد و دو شمسی فکر می‌کنم. طبق روالِ همیشه، خیالِ لحظه به لحظه‌ی هنوز از راه نرسیده از مقابل چشمانم می‌گذرد. اضطراب در جانم می‌پیچد و شوق در رگ‌هایم می‌دود. اولین تجربه‌ها همیشه به همین اندازه برایم هیجان‌انگیز و عجیب و مملوء از احساساتِ مبهم بوده‌اند و این بار هم یکی از آن‌هاست. ▪️هنوز مضطربم. با نگرانی و بغضِ "اگه دیر برسم چی؟" سوارِ تیبای نوک مدادی رنگ می‌شوم و بی هیچ صحبتی، میان نوشتن از احساسم، شهرِ سیاه‌پوش شده را هم نگاهی می‌اندازم. راستش، اهتزاز پرچم منور به نام ارباب و دیدن نشانی‌های بلند شدنِ بیرق آقا، قوت قلبی‌ست بی‌نظیر که بر جانم سایه می‌اندازد و مرا دلگرم می‌کند. دلگرم می‌کند مرا که ما صاحب داریم! ما حسین داریم و فرزند حسین را... مهدی را... دلگرم و آسوده خاطر و استوار می‌شوم که تحت الحمایة رایة العباسیم! آرام می‌شوم. ▪️خواب تمام تلاشش را می‌کند که بر چشمانم چیره شود. برای رسیدن به هیئت و برتن کردن ردای خادمی، به مامان قول دادم که اول درس‌هایم را بخوانم و به خواهرِ کوچک و دخترعمو که مهمان ماست وعده‌ی فیلم تماشا کردن. ناگزیر از پس از نماز صبح - سه بامداد - به ستیز با خواب شیرین پگاه برخاستم. ولی ذوق هم از جهتی با خواب آلودگی می‌جنگد. به 'سفارت سابق آمریکا' یا به قولِ محبوبِ خودم 'لانه جاسوسی' می‌رسم. حسینیه را سراغ می‌گیرم و بچه‌ها را پیدا می‌کنم. دخترکِ درونم دست از پا نمی‌شناسد و چون کودکی در شریان‌های وجودم جنب و جوش می‌کند ولی فاطمه ساداتی که برای نگاهِ دیگران جلوه می‌کند، آرام و سر به زیر و خجالتی و ساکت است. ▪️بچه‌ها تعارفِ ناهار می‌کنند. هرچند که با بهانه‌ی ناهارِ خورده شده، رد می‌کنم. ولی نمی‌شود از این جمعِ صمیمی و دوست‌داشتنی و نمک‌گیر شدن‌شان صرف نظر کرد. تسلیم می‌شوم و نصف یکی از ساندویچ‌ها را جدا می‌کنم. طعم‌ش در تمام وجودم می‌پیچد و چون حلاوتِ شراب طهورا به جانم می‌نشیند. به قولی، چشمانم از لذت و چسبیدنی بودنش اکلیلی و ستاره باران می‌شوند. پس از اتمام ناهار، دوباره کار شروع می‌شود... نوای "فرمانده‌ی کل کربلا لبیک" در محوطه می‌پیچد و روحم را حواله‌ی کربلا می‌کند. ▪️حوالی غروب است. مجال نوشتن نداشتم. حسینیه شهید فخری زاده آماده پذیرایی از زائرانِ ارباب است و خُدام گرد هم آمده‌اند برای اخذ اذن ورود و دریافت نشانِ خادمی. خستگی بر جانم چیره شده در حالی که هنوز مراسم اصلی آغاز نشده. دوباره مضطرب می‌شوم. "اگه کم بیارم و وسطش نتونم چی؟" صلوات می‌فرستم و سعی می‌کنم خودم را آرام کنم. مداحِ مجلسِ خُدّام، آغاز ذکر می‌کند و خستگی‌ام را به دستِ صاحبِ عزای محرم می‌سپارم. من آمده‌ام که تمامِ خودم را وقف کنم، ادرکنی سیدنا...» ✍سیده فاطمه میرزایی عضو تهرانی جوانه‌های جریان @jaryaniha
حر آمده بود اگر چه دیر آمده بود با گریه سوی نعم الامیر آمده بود حر گفت از آداب زیارت با ما با پای برهنه سر به زیر آمده بود ⁦✍️⁩رضا خورشیدی فر @jaryaniha
مامان جان! خواستم خداقوتی بگویم🌹 و با هم از احساس هایی صحبت کنیم که گاهی به سراغمان می آید. اگر بعضی وقت ها در زندگی از جنگیدن خسته می شوی، اگر گاهی می بینی که مدتیست با بچه هایت نخندیدی، اگر مدیریت بعضی از کارهای خانه از دستت در می رود گهگاه، اگر با همسرت اختلاف نظر داری و از این بابت اذیت می شوی، اگر... و اگر... و اگر... توی روضه ها به این فکر کن که مبارزهٔ تو، نسبت به مبارزهٔ حضرت زینب سلام الله، چه اندازه ای دارد؟ آیا اگر بنا به خستگی باشد چه کسی خسته تر است؟ این مقایسه آدم را بزرگ می کند. حضرت زینب به ما زن ها آموختند باشیم و در اوج بحران ها، امور را مدیریت کنیم. پس بلند شو! یک یا زینب بگو و در اوج خودت باش... . مثل همیشه قدرتمند. و با تدبیرهایت خانه را آباد کن. ملتمس دعای تو وقتی که در اوج خستگی ادامه می دهی، از طرف یک مامان دیگر! @jaryaniha