eitaa logo
نویسندگان جریان
604 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
129 ویدیو
9 فایل
در جریان باشید. کانال انتشارات @jaryane_zendegi زیرنظر مجموعه فرهنگی تربیتی کتاب پردازان @ketabpardazan_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
«🌱پوشش مسئله‌ای است که در سرتاسر جامعه انسانی، در کل جهان جاری و ساری است. هر منطقه‌ای هم با توجه به دین و آیین و فرهنگ، و همچنین موقعیت جغرافیایی و حتی تمدن تاریخی خود این چارچوب را مشخص می‌کند. در ایران نیز با توجه به پیشینه تاریخی و تمدنِ غنی و همچنین دینِ رایج در بین مردم این چارچوب‌ها وجود دارد. بالاخره زندگی اجتماعی دارای قوانینی است و ما هم نمی‌توانیم بنا بر میل و دل خودمان از هر قانونی تخطی کنیم، زیرا به شیوه‌های گوناگون اشخاص دیگر را متضرر می‌کند. 🌱این‌که می‌گویند حجاب محدودیت نیست و مصونیت است، جمله‌ی درستی است، اما کاملا اشتباه برداشت می‌شود. حجاب محدودیت است. بله محدودیت است. تعارف که نداریم... اما محدودیتی که در گروی آن فرصتی نهفته شده. فرصتی که ارزش این را دارد که این محدودیت را به جان بخریم. 🌱بگذارید به گونه‌ای دیگر بگویم، ما در اقتصاد مبحثی به نام هزینهٔ فرصت داریم. یعنی به فرض مثال من امروز هم می‌توانم به سینما بروم و هم به کتابخانه. حالا انتخاب با خودم است که یکی از اینها را برگزینم. من سینما را انتخاب می‌کنم، پس منافع سینما رفتن را به دست می‌آورم و از منافع کتابخانه رفتن محروم می‌شوم. 🌱حجاب هم همین‌گونه است. من پوشش دارم و از راحت بودن و گرما نخوردن در تابستان محرومم، در عوض در خیابان بدون استرس و اضطراب راه می‌روم، آرامش خاطر دارم، امنیتِ اجتماعی دارم و مهم‌تر از همه این‌که به طور کلی دیگران مرا به چشم یک دختر زیبا و خوش‌قامت نمی‌نگرند و به من به چشم یک انسانِ کنشگر و دارای توانمندی‌های متمایز از بقیه نگاه می‌کنند. 🌱بنابراین من با انتخاب حجاب از این منافع بهره می‌برم و با یک حساب و کتاب سرانگشتی متوجه می‌شوم که هزینه فرصت بی‌حجابی کمتر از داشتن حجاب است.» ✍🏻 مطهره ناطق نویسندهٔ نوجوان ✨ @jaryaniha
. 🌱«خورشید تیغ برنده‌اش را عیان کرده. تابستان است‌ و فرصت جولان دادنِ گرما. عرقِ نشسته روی پیشانی‌ام را پاک می‌کنم و سعی می‌کنم به آسمانِ خالی از ابر نگاه کنم. از شدتِ نور، منصرف می‌شوم و‌ باز سرم را پایین می‌اندازم. کلافه شده‌ام. حتی از آسفالت خیابان هم حرارت بیرون می‌ریزد و پاهایم را می‌سوزاند. با خودم می‌گویم: کاش حداقل خیابون‌هامون سنگ‌فرش بود جای آسفالت سیاهِ داغ! تاریخِ امروز را با خودم مرور می‌کنم. بیست و یکم تیر ماه. حدود چهل و چند روز دیگر مانده تا اگر ارباب قبول کند، راهیِ کربلا شویم. اضطرابِ بلاتکلیفی و حلاوتِ خیالِ حرم، در هم می‌آمیزند و در جانم می‌پیچند. با خودم فکر می‌کنم: «با این گرما چطوری قراره تو عراق دووم بیاریم؟ اونم با چادر و لباس و روسری مشکی و کوله پشتی به چه سنگینی.» چراغ شکسته و بی‌فروغ کوچک و مبهمی در پس ذهنم، تلاش بر خودنمایی می‌کند. "اگر به جای آن‌همه چادر و لباس، عبا بپوشی چه می‌شود؟" چندان توانِ روشن ماندن ندارد و به سرعت خاموش می‌شود. بغض و لبخند در چشمانم حلقه می‌زنند و آتشی در جانم شعله‌ور می‌شود. "فراموش که نکرده‌ای در کربلا چه شد؟" با خودم می‌گویم: «مگه نه این که به خاطر همین چادر، از 'کربلا'ی ۶۱ هجری قمری تا 'شامِ' دهه‌ی نودِ شمسی ما چند دسته گلِ پرپر پیش‌کشِ خواهر حسین و ناموس شیعه کردیم؟ چه سرّی هست تو این معجر که از ازل سرش دعوا بوده و تا ابد قراره باشه؟ که تمام تاریخ، راویِ قصه‌ی این یادگار هست؟ که پاش با خون امضا شده و قَسَمِت دادن به همین خون که حفظش کنی؟ چه خبره دخترِ حوا، که از ازل مقدس بوده پوشش برای بشر و برای تو و قشنگی‌هات بیشتر؟» تاریخ مقابل چشمانم، چون فیلم سینماییِ بلندی مرور می‌شود. تا به خانه برسم و در پناهِ کولر (که رحمت نثارِ مخترعش باد) جانِ تازه بگیرم، به رازِ این ارثیه‌ی تاریخی فکر می‌کنم. به هزاران سوال و چراغِ پُر نورِ روشن شده در صحنه‌ی نمایشِ ذهنم. نمی‌توان ساده انگاشت و ساده پنداشت چیزی را که از اولین دمیده‌شدن روح در کالبد حیاتِ انسان، حائز اهمیت بوده. تلاش می‌کنم کلمات و واژگان و جملات را در ذهنم مرتب کنم و به پاسخی برسم! ولی در کنارِ تمام استدلال‌های منطقی و عاقلانه و دلایل فلسفی مبنی بر ارزش زن، به یک واژه می‌رسم؛ عشق! عشقِ خالق به لطیف‌ترین و زیباترین و پاک‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین مخلوق، و عشقِ عزیزترین مخلوق به تنها و دلسوزترین و مهربان‌ترین و داناترین و لطیف‌ترین و زیباترین و پاک‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین خالق. عشق... این پاسخی است که تمام وجودم به آن گواه می‌دهد. پاسخی که تمام قاعده‌ها و قوانین و استدلال‌های منطقی را حیران می‌کند و البته که تمام آن‌ها در سایه‌ی آن معنا و مفهوم می‌یابند و بر جان می‌نشینند. اگر عشق نبود، تحمل هیچ سختی و مشقتی، در چهارچوب منطق نمی‌گنجید. و چه عاشق است خدای ما...» ✍سیده فاطمه میرزایی نویسندهٔ نوجوان ✨ @jaryaniha
. 🌱«اگر می‌شد بی هیچ زحمتی به آسودگی رسید... اگر می‌شد بدون تحمل کوچک ترین سختی به شادی رسید ؛ پس وجود سختی و دشواری بیهوده بود و زندگی آسان... اگر می‌شد روی خواسته های کوچک پا نگذاشت و به خواسته های بزرگ رسید ؛ پس هیچ تلاشی ، هیچ گذشتی و هیچ پستی بلندی ای در زندگی وجود نداشت ... زندگی ای آسان ، بدون پستی بلندی و به ظاهر زیبا..!! به نظر یک جای کار می‌لنگد... اگر خدا درون ما دمید که ما بنده ای نامحدود در دنیایی بی محدودیت باشیم ؛ پس همین حالا هم همه‌ی ما بهشتی بودیم.. اگر اینطور بود اصلا چرا جهنمی تعریف شد؟ 🌱 برای آنکه متفاوت باشم با آنانی که فقط زندگی کردند بدون دانستن هدف آن ، برای آنکه در روز بازپرسی حداقل مشتی پر برای پاسخ گویی داشته باشم و برای آنکه بایستم و بی شرم به آینه نگاه کنم... به تو نیاز دارم. 🌱در دنیایی که باور های غلط دیکته شدند و باور های درست در اعماق سینه ها چال شدند ، در دنیایی که آدم های کوچک، بزرگ شدند و آدم های بزرگ، کوچک ؛ مگر می‌شود تو را بر سر داشت و در قنوت اشک نریخت برای آنان که می‌دانستند و می‌توانستند اما نخواستند و نکردند... چادرم، من مدیون تو هستم...» ✍سیده هدی خوش قلب نویسندهٔ نوجوان ✨ @jaryaniha
«گاهی میشود جمع تضاد ها بود. میشود با میل خود پا روی دل گذاشت،  میشود خواست و نرفت... نخواست و رفت.. اگر از من می پرسی آنها که می‌گویند حجاب محدودم نمی‌کند دروغ می‌گویند، آنها که میگویند اذیت نمی‌شوم دروغ می‌گویند.. آنها که می‌گویند در چله تابستان گرمم نمی‌شود دروغ می‌گویند.. آنها که می‌گویند در کوران باد، چادرم دور مچ پا نمی‌پیچد دروغ می‌گویند... زیبایی حجاب تنها و تنها در اطاعت از خالق است. در ادای وظیفه ی بندگیست. در پا روی دل گذاشتن برای چیزیست که باورش داری.. اگر نه من هم معنای زیبایی را می‌فهمم. کاش آنهایی که بیلبورد های شهر را طراحی می‌کنند، آنهایی که زد و خورد می‌کنند و هر ناکس دیگری که در این آشفته بازار، ماهی خودش را صید می‌کند، این را می‌فهمید. و مرا می‌دید.. لابه لای مردم عادی، وسط شهر... در حالی که نماینده هیچ قشری نیستم و فقط سعی میکنم آدم بهتری باشم..» ✍ز. هاشمی نویسندهٔ نوجوان✨ @jaryaniha
. 🌱دیگران که تو را می‌بینند سخت احساس ترحم‌شان بر انگیخته می‌شود مدام می‌گویند این چه بلایی است که بر سر تو آورده ام!؟ از تک تک آسیب هایی که ممکن است به تو رسانده باشم گله مندند. باز من در سکوت لبخندی می‌زنم و انان سری از تاسف برایم تکان می‌دهند... 🌱با این حال می‌دانم تو هم آزرده خاطر نیستی. حتی هر روز با دیدن شرایطی که برایت به وجود آورده‌ام خرسندتر می‌شوی ؛ زمانی که روسری را بر تو می‌کشم و تک تک وجود تو را زیر آن پنهان می‌کنم، تو توانسته ای درک کنی که زیبایی چیست... رسیدن به اوج و تعالی حقیقی این جهان بر من و تو چیست!! حال اگر حرف از محدودیت و کشیدن سیاه پاره ای بر سر شود باز هم می‌گویم این محدودیت برای تو عین آزادی است. میراث حضرت زهرا، الگوی دختران، این را پروردگارمان گفته است پس چرا باید در آن تعلل کنیم !؟ مگر دلیل دیگری بر حضور ما در این جهان است!؟» ✍مهرانا کاتب نویسندهٔ نوجوان ✨ @jaryaniha
📜نامه‌ای به پسرم 🌱پسرک نازنینم، می‌خواهم بدانی هرچیزی ارزش خاص خودش را دارد. قبل تر باهم در مورد تو صحبت کرده‌ایم. از توانایی هایت گفته بودم، یادت می‌آید گفتم قنج می‌رود دلم برای مردانگی کردن‌ هایت؟! وقتی هنوز پنج سال هم نداری؟ ساعت ها حرف زدیم نه؟ اجازه بده از این حرف ها بگذرم و اصل موضوعم را بگویم. حالا که خواهرت زبان بازکرده و هرچند غلط تورا صدا می‌کند، می‌خواهم از او برایت بگویم. 🌱بعدها بیشتر این را می‌شنوی که بزرگترین اتفاقات تاریخ را زن ها رقم زده‌اند، جنگ تا صلحش را. حوادث دینی و قومی و هرچیزی که فکرش را کنی. بعدا برایت توضیح میدهم که پایان نگرفتن عاشورا بدست یک زن رخ داده، جنگ جهانی راهم یک زن شروع کرده. این قسمت از نامه را کمی یواش تر بخوان، سری‌ست. از لطافت خواهرت گفته بودم، قبل از اینکه دنیا بیاید. زن ها با همین لطافت‌شان می‌شکنند، آن‌موقع عظمت مردها طلوع می‌کند. 🌱می‌دانم واژه ها برای سنت زیادی قلنبه سلنبه است، حتی شاید معنی همین واژه را هم نفهمی. مشکلی نیست با مثال برایت می‌گویم. یادت می‌آید بعدِ اثاث‌کشی کمرم را گرفتم و گفتم خسته شدم؛ وقتی گفتی یک چای برایت بریزم آنقدر روحم تازه شد که می‌توانستم دوباره اثاث کشی کنم، البته اگر بدانی مبالغه چیست. 🌱آنروز که توی خیابان یک نفر با موتور پیچید جلومان چطور؟ یادت می‌آید بابا جوابش را داد؟! می‌دانی گاهی ما در اعتقادمان وابسته به شما مرد هاییم. اگر غیرت شما پشت بند ایمانمان نباشد بقول معروف حیا و حجابی نمی‌ماند برامان. می‌فهمی منظورم چیست؟! غیرت! شاید به چشم هایت منفی بیاید منظورم همین نوع محبت های پسرانه است، که آدم به مادر و خواهرش دارد. توگاهی خیلی باذوق این حست را بروز می‌دهی، من کیف می‌کنم که بدون ریش و سبیل انقدر مرد شدی. 🌱اگر ارزش انسان های اطرافت را حفظ کنی، این تویی که ارزشمند تر می‌شوی. خوب می‌دانم که کلماتم برای تو که هنوز پنج ساله نشده‌ای، نامفهوم است اما از حالا اینها را بخوان که... هرچند اینها در ذات توست.» ✍سیده فاطمه قلمشاهی نویسندهٔ نوجوان ✨ @jaryaniha
. 🌱«دوست خوبم سلام... نمی‌دانم چه شد که گاهی من و تو احساس می‌کنیم با هم فرق داریم. گاهی من به خاطر حجابم فکر می‌کنم از تو برترم و گاهی تو فکر می کنی نسبت به من روشنفکرتری. اینطور شد که فاصله‌ی من و تو از هم زیاد شد. دشمن هم که در این میان بیکار ننشسته است و از هر فرصتی استفاده می‌کند تا من و تو را از هم دور کند. او خوب می‌داند، اینکه دست من و تو از هم جدا شود چه قدر می‌تواند قدرت ما را کم کند!!! حجاب من و تو، نقشه های دشمن را خراب می‌کند چراکه دشمن در پی تضعیف نقش بانوی ایرانیست.» ✍ مرضیه پوستچیان @jaryaniha
. 🌱«این خیلی مایه تأسف است که حادثه مسجد گوهرشاد با این عظمت و با این اهمیت، هیچ انعکاسی در تاریخ ما، در ادبیات ما و در کتاب‌های رمان ما نداشته باشد.» (مقام معظم رهبری، ۱۳۹۶/۱/۸) @jaryaniha
. «حجاب تو، محافظ حریمِ خانواده‌ من است. حفاظت از حریم خانواده ام، امنیت جامعه است.» ✍ انصاری زاده @jaryaniha
. 🌱به پرواز در می آید. طلایی مثل خورشید. صاحبش کیست؟! اصلا مهم نیست!! کیف می کند و لذت می‌برد و به دست باد می سپارد. هر آنچه هست، مهم نیست... مهم نیست چه می‌شود! فقط لحظه ای لذت ببرد کافی است... لحظه‌ای احساس رهایی یا هرچیز دیگر... مغرورانه پرواز می‌کند از اینکه طلایی است و خورشید است، انگار!!! آن‌قدر می‌رود و می‌رود و از بالکن خانه‌ها نیز می‌گذرد انگار سفری طولانی در پیش دارد. 🌱در خیابان‌ میان آسمان و زمین می‌چرخد و روی صورت یک مرد می‌افتد. مرد کیف به دست در حال رفتن به محل کار خود و شروع یک روز جدید است... موی طلایی به صورتش می‌چسبد. عصبانی می‌شود. اما ناگهان لبخندی روی لبانش می‌نشیند: «چه موی زیبایی» آه می‌کشد، آه می‌کشد و با حسرت می‌گوید:«کاش همسر من هم موهایش این رنگی بود! یعنی می شود؟! باید به او بگویم حتما!» بازهم مو را تماشا می‌کند و به دست باد می‌سپارد. سفر هنوز هم ادامه دارد، انگار اینجا آخرین مقصدش نیست... پرواز میکند تا زیبای‌اش را به رخ همه بکشد.. 🌱بانوی جوانی روی نیمکتی نشسته است ناگهان نگاهش خیره می ماند یک تار موی طلایی در هوا پیچ و تاب میخورد. با خودش می‌گوید: «وای چه رنگی دارد چه بلند است» لبخندش کمرنگ میشود با آهی که از نهادش برمی‌خیزد. باز با خودش میگوید: «ای کاش موهایم همین قدر بلند و زیبا بود! چرا نیست؟! چقدر فرق دارد موی کوتاه من با این موی بلند، اگر این بیماری نبود و موهای من...» گیسوی طلایی برمی‌خیزد، انگار اینجا هم آخرین مقصد او نیست...☘ ✍حدیث انصاری زاده @jaryaniha
«خاطره‌ی سال‌های برفی...» 🌱یادم می‌آید سالها پیش برف سنگینی آمد و مدارس چند روز تعطیل شد. خبرش را از تلویزیون خانه مامان بزرگ شنیدم . آن شب مامان بزرگ اجازه ام را گرفت که تا تمام شدن تعطیلات پیشش بمانم. شبی از آن شب های شیرین ِسرد که مزه بستنی توت فرنگی داشت، بعد از حمام زیر کرسی نشسته بودم و مامان بزرگ داشت موهای خیسم را می‌بافت تا فر شود. انگار در میان بافت ها خاطراتش را پیدا می‌کرد. تو بگو دسته دسته موهای من، دفتر خاطراتش بود که ورق می‌خورد... رفت زمان رضا خان... 🌱آن زمان که خانه ها حمام نداشت و جمعه به جمعه مادر بقچه دختران را می‌بست و آماده‌ می‌شد که راه بیفتد به سمت حمام عمومی. سخت ترین مرحله‌اش حجاب به سر کردن بود . مامان بزرگ می‌گفت «مادرم اول کلاه سرش می‌کرد، بعد سه لایه روسری، بعد چادر و روی چادر شالی‌ بزرگ می انداخت» یک بار مامور حکومتی سر راه مادر را گرفته و شال را کشیده، بعد چادر را در آورده، بعد روسری اول و دوم را. کلافه شده و مادر را گرفته زیر مشت و لگد. از آن زمان به بعد پدر شبانه سبیل ماموران را چرب می‌کرده که فردا که موعد حمام است، به حجاب زن و بچه اش کاری نداشته باشند. 🌱مامان بزرگ خاطرات حمام رفتن‌شان را تعریف میکرد و می‌گفت :«این طور نگاه نکن که راحت می‌روی و برمی‌گردی. پشت هر بیرون رفتن من و مادرم، یک هفته اضطراب و نگرانی پدر بود و تمهیدات مادر » و ریز می‌خندید . 🌱برمی‌گردم به چند روز پیش که پشت چراغ قرمز ، بابا سرشان را از پنجره بیرون کردند و به سرنشین موتور کنارمان، که خانمی بد حجاب بود گفتند :«خانم حجابتان را رعایت کنید. حجاب قانون کشور است» نگاه زن چرخید به سمت من و چادرم، و دست برد سمت شالش. همسرش اما با تلخی به بابا گفت: «به شما ربطی ندارد. من اینطور دوست دارم» من و بابا سکوت کردیم، هر دو...» ✍نجمه‌سادات اصغری‌نکاح نویسندهٔ نوجوان ✨ @jaryaniha
«مادر تلوزیون را روشن کرد . مجری از شهادت می گفت، از شهیدی که شبانه روز برای سیدالشهدا کار می کرد. دوست شهید می گفت : رسول در هیأت همه جا مشغول کار بود؛ گاهی در آشپزخانه، گاهی در نصب بنرها و داربست‌ها، گاهی کفش جفت می‌کرد. برایش فرق نداشت که کجا خدمت کند. گاهی می‌دیدم جلوی هیأت دارد کفش عزادارن را جفت می‌کند. آقارسول خادم هیأت امام حسین (ع) بود. برنامه تلوزيون تمام شده بود مادر برخواست با چشمانی پر اشک دنبال چیزی می گشت نمی دانم چه؟! هرچه بود توی صندوق لباس ها بود اشک چشمانش را با روسری پاک کرد پارچه را بوسید زیر لب زمزمه می‌کرد اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ ... برخاست، چادرش را سَر کرد چادرش را محکم گرفت در را باز کرد و پرچم را جلوی در خانه نصب کرد . بوی محرم می آید... نمی دانم چرا یک دم این شعر را زمزمه می کنم: 🖤این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست...😔 حسین حسین حسین ...» ✍خانم خسروپور @jaryaniha