تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد!
برای سلامتیاش دعا کنیم.
نویسنده باذکاوتی که سه نسل را با داستانهایش همراه کرد، جایش روی تخت بیمارستان نیست.
#رضاامیرخانی
https://eitaa.com/shahidhadadian74
https://eitaa.com/jashh2
هدایت شده از شهید محمدحسین حدادیان
بسم رب الشهداء والصدیقین
ما، خانوادهی شهید مظلوم محمدحسین حدادیان، ضمن یادآوری مواضع گذشتهی خود در قبال فعالیتهای " فتنهانگیز فرقه ضالّه دراویش منتسب به گنابادی ها " اعلام میکنیم:
باوجود ممنوعیت قانونی برگزاری مراسمات فرقه ای در خانقاه امیر سلیمانی (جنب معراج شهدای تهران)؛ تسامح نهاد های ذیربط، دراویش را در تبدیل برنامه های پنهانی به مراسمات آشکار جسورتر نموده است. و پس از جنگ تحمیلی اخیر همافزایی دراویش با گروهک ریاستارت قابل توجه بوده است.
📌لذا در این خصوص اطلاعیه ای جامع ظرف ۲۴ ساعت آینده "جهت تجمع و جمعآوری فعالیت این فرقه ضاله " جنب معراج شهدای تهران به سمع و نظر مومنین وانقلابیون و دغدغه مندان، خواهد رسید.
/eitaa.com/shahidhadadian74
تقدیم به روح بلند شهدای حوادث اخیر
⁉️چرا #سلبریتیها، #بلاگرها و #تریبوندارها، از #نیروهاینظامی با حقوق حداقلی ۱۵ تومن و ۲۰ تومن، یا #بسیجی هایی که حقوقی نمیگیرند و از پایین ترین اقشار جامعه هستن
انقد بدشون میاد و مردم رو تحریک می کنن در مقابل شون
اما کسی اسمی از کسانی که مسئول وضع به وجود اومده هستن نمیبره؟
کسی از #قائمپناه معاون رییسجمهور که فرزندش آمریکاست صحبتی نمی کنه!
از #عارفوبچههاش از #قالیبافوالیاسش ، از برادرِجهانگیری، از فریدون ، از ظریف، حتی از #تراستی و #دلالهای نفتی ، از #مُدَللها!
از برخی شرکت نفتیها و مدیر عاملهای پتروشیمی و مدیرعامل بانک ها و بچه هاشون!
از #علیدایی که یه فقره قراردادش با شرکت نفت ۱۵ میلیارد برای فروش عینک بِرَنده. می دونید چرا ؟
چون همهی اینا از یه قماش هستن! دست همهی اینا تو یه کاسه ست. اگه حکومت عوض هم بشه باز اینا همدیگه رو پیدا می کنن و دوباره نفوذ میکنن به همهی سوراخ سمبههای مملکت.
#هداحشمتیان
#مزدور
#آقازاده
#مدلل
#تراستی
#مطالبه #اقتصادی
#ریاکاران
https://eitaa.com/jashh2
با بچه هایمان حرف بزنیم ...
روزهای شلوغی رفته بودم سر بزنم به خواهرم و بچه هاش. تا رسیدم دختر کوچیک خواهرم بدو بدو اومد و خواست زیر آب خواهرش رو بزنه
- خاله خاله ... مهلا میگه شاه خوبه خمینی بده
یک لحظه احساس کردم چیزی در دلم افتاد و من صدای افتادنش را شنیدم. چند ثانیه ای میخکوب سرجایم ماندم. بعد به مهلا نگاه کردم که داد می زد
- دروغ میگه خاله
بعد هم دنبال دنیا گذاشت. خواهر هشت ساله اش. خواهرم هم با دمپایی دنبال هر دو.
چند دقیقه بعد وقتی که خواهرم چای برایم آورد یک برگه از کیفم درآوردم و با یک خودکار به مهلا دادم
- خاله جون توی یک صفحه هر چیزی که از پهلوی می دونی برام بنویس ...
تلخ بود برایم که مهلا دختر ۱۴ ساله خواهرم حتی یک سطر هم نتوانست بنویسد. این یعنی تحت تاثیر همسالان و فضای مجازی بوده. این یعنی مرجعیت صحبت کردن با نوجوان ها دیگر خانواده ها نیستند انگار!
بعد گفتم: مهلا جانم. بگو چرا رهبر رو دوست نداری؟
گفت: همیجوری خاله. دلیلی نداره ...
گفتم: جانِ دلم.. ما همینجوری نداریم خاله. باید دلیل بگی تا در موردش حرف بزنیم.
بعد خواستم لباس بپوشد و با هم برویم بیرون.
دقیقا چند قدمی خانه حاجمامان. کوچه #شهیدآقامحمدی. تابلوی کوچه را نشانش دادم و گفتم میدونی این شهید کیه؟ پسر آقجه خانمه. همون پیرزنی که هر روز روی سکوی خونه اش می نشست و بهش سلام میدادی. همون که حالا فوت کرده و خونه قدیمیش هنوز مونده. گفتم چهار ساله بودم وقتی عروسی پسرش بود. گفتم خودم رو کشتم از بس گریه کردم. می گفتم من می خوام عروس ببینم. اون روزها حتی به قیمت جانم هم که شده من باید عروس می دیدم. خیال می کردم عروس خوشگل ترین آدم روی زمینه. مثل حالا نبود که خیلی ها مثل عروسند. این را که گفتم مهلا خندید.
گفتم ما دعوت نبودیم. دست آخر مادرم با خجالت من را برد تا عروس را ببینم. عروس قشنگ بود. چشم هایش سبز و درشت بود. مثل عروسکها! یک هفته بعد کوملهها سر شوهرش را بریدند و بیرون در پاسگاه مرزی گذاشتند!
مهلا تازه پرسید #کومله یعنی چی؟ گفتم تجزیه طلبها. تازه پرسید تجزیه طلب یعنی چی؟ ...
گفتم من دیدم که #عروس زیبای آن خانه با شیون اهل خانه برای همیشه از آن خانه رفت. گفتم کومله ها وسط میدانند حالا. قاتل های پسر آقجه خانم ...
بعد گفتم همین خیابان ۱۷ شهریور که هر روز با مادرت از اون میای خونه حاج مامان. تا حالا از خودت پرسیدی چرا ۱۷ شهریور؟ چرا ۱۸ مهر نیست. چرا ۱۲ اسفند نیست؟ نمی دانست. بعد برایش قصه ۱۷ شهریور را گفتم. قصه میدان ژاله. قصه جدایی بحرین. جدایی #آرارات. از قانون #کاپیتالاسیون. از قتل عام و سرکوب عشایر. اشغال ایران و متفقین. #تبعیدشاهپهلوی به موریس.
#کشفحجاب. برایش گفتم که در روستای حاج مامان تازه عروسی حامله از ترس اینکه حجابش را بردارند وسط کوچه از ترس مُرد. با بچه توی شکمش دفنش کردند!
بعد یکی یکی از کوچهها گذشتیم و قصه شهیدهایش را برایش گفتم. اینجا کوچه #شهیدخزلی ... #برادرانشعبانی. گفتم رفته بودم بستنی بخرم.
پنج سالم بود شاید. شاید هم کمتر. نامزد شهید شعبانی هم در مغازه بود. یک دفعه خبر دادند نامزدش اومده مرخصی. ظرف ماست از دستش افتاد. با چادر سفیدش توی کوچه میدوید. چادرش توی باد میرقصید. وسط کوچه زمین خورد. من داشتم نگاهش می کردم. خیلی نگذشت که نامزدش شهید شد. شد اسم همین کوچه. با اسم برادرش با هم!
من هنوز نامزدش رو گاهی توی خواب میبینم. توی کوچه داره می دوئه. بهش گفتن #نامزدش اومده مرخصی. #چادرشپرازپروانههایصورتییه.
اینجا کوچه شهید امیر حسنی ... می دانی این شهید چطور شهید شده؟ میدانی این یکی چطور؟
برایش گفتم که #۴۰۰هزارشهید دادهایم.
خیلی حرف زدیم آن روز. یعنی من فقط حرف زدم. مهلا فقط گوش میداد.
سردم شده بود دیگر. خواهرم هم مدام زنگ میزد که برگردید.
صبح فردا سر کار بودم که خواهرم زنگ زد و با خنده گفت: چی گفتی به این بچه دیروز؟ میگه من از شاه متنفرم. میگه #رهبرمرودوستدارم.
گوشی را که قطع کردم داشتم به این فکر می کردم که چقدر با بچههایمان حرف زده ایم؟ #چقدرازتاریخایرانبرایشانگفتیم؟
#بابچههایمانحرفبزنیم
#قبلازاینکهدشمنباآنهاحرفبزند
#نوجوان
#تاریخ
#ایران
#بچههایایران
#شهید
https://eitaa.com/jashh2
آخ که چه تقارن عجیبی!
جای تن سوختهات روی نقشهای
# هنرایرانی ماند.
گل و بتههای #قالیایرانی عکس تنت را قاب کرد، تا به ما بگوید: تو رفتی تا ایران بماند. #اسلیمیهای کاشیهای #مسجدشیخلطفالله بماند. شیشه رنگیهای مسجد صورتی بماند. ستون های تخت جمشید بماند. #هنرایرانی بماند که تاریخ درازدامن ایرانی فراموش نشود.
زیر سقف مسجد، سایهات نقشِ گل و بته داشت، تا بفهمیم تو هم #شهیداسلامی ، هم #شهیدایران! دو حقیقتِ تنیده شده درهم و جدا نشدنی. مثل ذره های تن تو که سلول به سلول سوخت و ذوب شد توی نقشهای ایرانی.
آخ که چه گردشها دارد روزگار، چه نقش ماندنی از تو به یادگار گذاشت.
#دیماه
#ایرانجان
#شهید
#هنرایرانی
#تختجمشید
#مسجدشیخلطفاالله
https://eitaa.com/jashh2
هُرم ِسوزان ِ#نوجوان کنشگر مجازی!
خدا وکیلی کداممان باورمان می شد نوجوانی که مدام به فکرِ فُکُل و کالآف باشد، شده مهره اعتراض و اغتشاش!
قبول که یک میلیون و اندی نوجوان همین بغل معتکف بودند، دم همه ی بانیان را امام زمان (عج) ببیند.
اما بینی و بین الله یکی از این وروجک های فُکُل کراواتیِ آتش زیر خاکستر برای تلنگر به هفت پشتمان کافی نبود؟یک الف بچه شده بود مهره ی تروریست و دشمن.
همین که هیچکس تره هم برایش خورد نمیکرد، بیخیال می خزید توی غار تنهایی و تحلیلیْ بار نیامده بود.
بچه ی تخسی که تروفرز، های و هوی خسارت، و بغض را داغ کرد به دلمان و چپید کنج قبرستان.
همین بیخ گوشمان، روی قوز پستهای اینستا و توییتر سواری می گرفت و ازکالاف آموزش جنگی میدید، دیدید که دید.
اینجا از سوادْرسانه ایهاتوسری میخوریم: «بفرما ما کِی بود گفتیم رسانه رو دریابید؟»
وارفته و آویزان بگوییم دشمن خودی نشان داد، از شوآف ها و خون داغی که به جوش آورده بود طمع داشت «میستیک فالزی»آنچنانی علم کند.
نسلی را دست گرفت که به درودیوار هویت میکوبید.
نسلی که دنبال شناخت بود،چه درست چه غلط می خواست ساختار بگیرد و مفتخَر باشد.
اما خب «ایران ایران ایران رگبار مسلسل ها(ریتم مرحوم) الله الله الله»
احمقِ نارسیست دمش را گذاشت روی کول و تا کاخ سفید«اینجا ایرانه اینجا مردمش نمیبازن»خواند.
ما ماندیم و کشوری داغ شده، داغ غفلت از این نسل هویت خواه، با یک میدان جنگ در دست ( آیفن، سامسونگ، شیائومی).
عاطل ماندیم انگشت به دهان به حرف امیر(ع):هرکه از دشمن خودغافل باشددسیسهها اورا به خود آورد.
فاطمه شریفی
https://eitaa.com/jashh2