هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
📩 متن کامل اولین پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی حسینی خامنهای رهبر معظّم انقلاب اسلامی
🗓 ۱۴۰۴/۱۲/۲۱
🔗 farsi.khamenei.ir/news-content?id=62800
📲@rahbar_enghelab_ir
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
✍ حضرت آیتالله سیدمجتبی حسینی خامنهای رهبر معظّم انقلاب اسلامی در اولین پیام:
شما مردم، کشور را رهبری کردید...
🔹️بصیرت و هوشمندی ملت بزرگ ایران در واقعه اخیر و پایمردی و شجاعت و حضورش دوست را به تحسین و دشمن را به حیرت وا داشت. این شما مردم بودید که کشور را رهبری و اقتدار آن را ضمانت کردید.
🗓 ۱۴۰۴/۱۲/۲۱
#بسته_خبری
📱 @rahbar_enghelab_ir
بسم الله الرحمن الرحیم
https://survey.porsline.ir/s/mz6REHeQ
سامانه همعهدی و بیعت هنرمندان با رهبر جدید انقلاب اسلامی
https://eitaa.com/jashh2
درخت سبز
دنبال مأمور هلال احمر میدوم. گیج و
سرگردان. صدای مویه کردن زنی از آن طرف سالن در سرم میپیچد. یادم میآید هر صبح شنبه با صدای گریهی طیبه بیدار میشدم! انگار این بچه کوک شده بود!
راس ساعت هفت، قبل آنکه برای مدرسه بیدارش کنم با گریه از خواب میپرید
و بهانهی نرفتن به مدرسه را میگرفت.
ولی امروز اینطور نبود!
مامور هلال احمر بالای سر هر کاور مشکی مینشیند و زیپ آن را باز میکند. چند لحظه ای به داخل آن زل میزند.
مثل امروز صبح که من بالای سر طیبه رفتم. پتو را از روی صورتش کنار زدم. به چهرهاش خیره شدم. پلک هایش بسته بود، اما حرکت مردمک چشمش را از زیر پوست نازک و سفیدش میدیدم.
گهگاهی لبخند روی لبش مینشست و زیر لب انگار با کسی حرف میزد. موهایش را نوازش کردم و آهسته گفتم: «دخترک قشنگم،خواب کیو داری میبینی که اینقدر خوشحالی! با کی داری حرف میزنی که مدام میخندی!»
مامور هلال احمر آنقدر آرام زیپ کاورها را میبندد و بلند میشود که انگار نمیخواهد
خواب کسی را بر هم بزند. درست مثل من!
دلم نمیآمد امروز صبح خواب شیرین طیبه را بر هم بزنم ولی با صدای بوق ماشینی که از توی کوچه آمد، از خواب پرید. مثل همین جا که هر لحظه از آسمان
صدای مهیبی میآید ولی نمیدانم چرا از این کابوس بیدار نمیشوم.
مامور هلال احمر مقابلم میایستد
و میپرسد:« دخترتون کلاس چندم بود؟»
زبانم به کامم چسبیده و درست مثل طیبه
که وقتی از خواب پرید به نقطهای نامعلوم خیره میشوم. انگار طیبه میخواست چیزی را بخاطر بیاورد و من هر لحظه منتظر بودم طبق همیشه بزند زیر گریه و مدرسه نرفتن را بهانه کند.
مامور هلال احمر بیخیال از پاسخ من میشود و پا تند میکند انتهای سالن.
درست مثل طیبه! که صبح با عجله از رختخوابش جدا شد و سراغ کیفش رفت.
دفتر نقاشی و مدادش را آورد و دستم داد: «مامان امروز باید من یک درخت میکشیدم و اسم پدربزرگهام رو توی برگهای سبزش مینوشتم» بلاتکلیف نگاهش کردم. منظورش را متوجه نمیشدم. مامور هلال احمر از آن دور لیست اسامی را نشانم میدهد و چیزی میگوید. صدایش را نمیشنوم. اما هنوز صدای طیبه در گوشهایم میپیچد: « خانوم معلم گفته شجره نامه خانوادگیمون رو بنویسیم»
نمیدانم چند دقیقهست کف سالن وسط کاورهای مشکی نشسته ام و به کاغذی که مامور هلال احمر دستم داده زل زدهام.
بالای هر ستون نوشته شده: نام پدر دانش آموز. این فرمها مثل نقاشی درختی ست که برای طیبه کشیدم. میخواستم اسم پدربزرگهایش را بنویسم که با خنده کاغذ را از دستم گرفت: «خودم میخوام اسم پدربزرگِ پدربزرگم رو بنویسم.»
مامور هلال احمر کولهای پاره مقابلم میگیرد. همین را روی شانههای کوچک طیبه انداختم. نمیدانم هنوز نقاشی درخت سبز توی کیفش مانده!؟. مامور هلال احمر دوباره لیست را مقابلم میگیرد. میپرسد: «نام پدر دانش آموز؟»
صبح از طیبه پرسیدم: «مگه تو اسم پدربزرگِ پدربزرگت رو بلدی !؟»
مامور هلال احمر به صورتم میزند و داد میکشد: «خانوم خوابی؟»
طیبه صورتم را بوسید و بلند گفت:
«آره صبح خوابش رو دیدم.خیییلی مهربونه! گفت زود میرم پیشش»
مامور هلال احمر انگشت اشاره اش را بالا میبرد انگار خط و نشان میکشد:« اگر شناسایی نشه مفقود اعلام میشه»
طیبه قبل آنکه در خانه را پشت سرش ببندد، سرش را چرخاند سمتم. انگشت اشاره اش را بالا برد و گفت: «دیدن پدربزرگ فقط یه شرط داره! »
دو نفر سر کاور مشکی را میگیرند و مقابلم میگذارند. مامور هلال احمر زیپ کاور را باز میکند. یک دست کوچک زخمی که هنوز انگشت اشاره اش باز است، بیرون میآورد. کاغذی در مشتش مچاله شده. مامور هلال احمر آن را دستم میدهد. هنوز نوشتهی روی کاغذ خوانده میشود:
« شجره نامه طیبه سادات»
نگاهم دنبال نام پدربزرگ میگردد. قطره خونی خشک شده روی اسم امام حسین افتاده. صدای طیبه میآید:
«پدربزرگ گفت شرط دیدنش اینه که نباید از دشمن بترسم. تو هم نترس مامان»
#سمانهقائینی
#شجرهطیبه
#میناب
#عملیاتاپستین
https://eitaa.com/jashh2
یکم: نهم اسفند بود که خبر جنگ پیچید. کودکان میناب شهید شدند و اهالی اپستین، به خیالشان شجره طیبه را نابود کردند!
دوم: #خدا به خانواده ما یک #صورتیپوش هدیه داد. چند صورتی پوش را زدند و خدا میداند چند صورتی پوش دیگر در آغوش #مادرِوطن #ایران، به دنیا آمد و پرورش خواهد یافت.
آغوش کوچکش شد یک #پناه کوچک برای روزهای بیدختری #مینابمان، #ایرانمان. چشممان برق زد از دیدنش. مبارک ایران باشد تولد صورتیپوشهایمان.
سوم: شجره طیبه در ایران نمیمیرد! حتی زخمهایش جوانه میشود!
#مهریغلامپور
https://eitaa.com/jashh2
جلسه امروز بود.
روز شنبه ساعت ده.
اولین کمیته سوگواره رهبر شهیدم. شب به دوست نویسنده عزیزم
خانم مونا اسکندری پیام دادم: مونا جلسه فردا رو بیا حتما. دلم برات تنگ شده. خیلی وقته ندیدمت!
جواب داد: مگه نفهمیدی جلسه افتاده یکشنبه؟ فردا قراره چند شهید تشییع بشه برا همین زمان جلسه عوض شده.
ساعت ده و نیم صبح بود که ساختمان جلسه را زدند ...
#رقیهکریمی
https://eitaa.com/jashh2
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای این روزها
ما برای همه روزهای این جنگ، از روزهای قبل بلکه از سالهای قبل و چه بسا از قرنهای قبل راهحل داریم!
#سیدمقاومت برای امروزمان، درست همین امروزمان راهحل داده. همین امروز که خبر شهادت فرماندهی بعد از فرمانده دیگر میآید.
ملت امام حسین ع که #کربلا را در کارنامه خود دارد هیچ تجربه سخت یا تلخ جدیدی تکانش نمیدهد.
ملت امام حسین ع، در نیمی از روز همه تجربههای تاریخی را اندوخته و برای این روزها این اندوختهها را خرج میکند. این ملت از هیچ عاملی جز #خدا نمیترسد و این معنای #پیروزیخونبرشمشیر است.
https://eitaa.com/jashh2
تو بزرگ شدی!
بیهوا گفت: تولدم مبارک باشه!
نگاهش کردم و منظورش رو فهمیدم.
گفتم: مبارکه عزیزم!
او هر سال از شب یلدا درمورد تولدش در آخر #اسفند حرف میزنه و برنامهریزی میکنه!
تولدش رو به همه یادآوری میکنه و حتی میپرسه چی میخواین بهم هدیه بدید!
اما امسال هیچی نگفت!
فقط همین یک جمله رو شب قبل از تولدش گفت!
گفتم: دوست داری برات تولد بگیریم؟
گفت: نه!
اما با بغض گفت: نمیشد آمریکا و اسراییلِ بیشعور حمله نکنن به ایران و
این همه آدمُ شهید نکنن؟! چرا اصلا رهبر رو شهید کرد؟ بچههای میناب رو چرا؟!
گفتم: همه اونا جاشون خوبه! تو به این حرفا کار نداشته باش. فردا کیک سفارش بدم؟
چند لحظه خیره شد و رفت توی فکر. قاطعانه گفت: نه!
فهمیدم امسال فقط یک عدد به سنش اضافه نشده! بلکه واقعا بزرگ شده! خوشحالم که او را هم یک وطن پرست
و ایران دوست بارآوردم. یک انسان که غم دیگران هم غم اوست!
تولد او و همه #متولدیناسفند بینهایت بر عالم #مبارکباشد .
#ایران
#فرزندایران
#تولد
#میناب
#وطنپرست
#ایرندوست
#مهریغلامپور
https://eitaa.com/jashh2
با درود بیپایان به شهدای عزیز ایرانزمین
سال نو شمسی، عید باستانی نوروز و عید سعید فطر بر همگان مبارک.❤️🍀
به معنای واقعی برای سال جدید باید گفت:
#نوروزمانپیروز!
https://eitaa.com/jashh2
#مهریغلامپور
این عکس را اسفند ۱۴۰۱ از سردار #تنگسیری گرفتم؛ روی ناو شهید رودکی،بعد از پایان اختتامیه جشنواره فیلم مقاومت.
لنچ، سمت چپ همین تصویر منتظرش بود. باید پایینی میرفت از ناو و برمیگشت به ساحل.
من و یک خبرنگار توانستیم پشت صحنه با او همکلام شویم. وقتی خودم را معرفی کردم و اسم رفیق قدیمی به میان آمد چشمهایش برق زد.
چند کلامی با خنده گفت و آخرش گفت به فلانی سلام برسان.
پیشتر خیلی در موردش شنیده بودم از خاطرات مشترکشان در خلیج و ... شبیه همان خاطرات بود، خنده رو و با ابهت.
او و رفقایش از ناو پایین رفتند و دوباره ناو حرکت کرد. مقصد مشخص بود ماندن معنی نداشت.
به هر حال او رفت. مثل بقیه رفقایش که آن شب حضور داشتند و در جنگ ۱۲ روزه رفتند.
*و ما هنوز روی ناو ماندیم. #ناوایران هم مثل ناو شهید رودکی به راهش ادامه میدهد، باید هم ادامه بدهد. حتی بدون #دلیرانتنگستان، بدون #علیرضاتنگسیریها. ماندن معنایی ندارد.
روحت شاد سرباز #خلیجتاابدفارس
https://eitaa.com/jashh2