eitaa logo
جشنواره {راز}
96 دنبال‌کننده
56 عکس
0 ویدیو
10 فایل
واحد تخصصی جشنواره‌ها و من الله توفیق
مشاهده در ایتا
دانلود
- سلام سلامت باشی. نه بابا دشمنت شرمنده باشه. عوضش ما هم بعد از چند هفته، یکم پیاده‌روی کردیم. یا به قولی مثلا ورزش! - خب پس ، الحمدالله که سبب خیر هم شدم. بعد از ساعتی چرخ زدن، بالاخره به مکانی که حالا پر از کتیبه و پرچم اباعبدالله بود، می‌رسیم. از آرش جدا می‌شوم و به بخش زنانه می‌روم. محیط پارک را موکت کرده‌اند و بخش زنان و مردان را با پرده‌ای سیاه، از هم جدا کرده‌اند، کنار خانم‌ها می‌ایستم و مشغول بسته‌بندی نذری‌ها می‌شوم. کم کم عزاداران می‌رسند و مراسم شروع می‌شود. در هنگام سخنرانی، همراه با جولیا، مشغول تعارف چای می‌شویم. به دختر سه چهار ساله‌ی زیبایی که لباس سیاه پوشیده و کنار مادرش نشسته، نگاه می‌کنم. لبخند روی لبانم می‌نشیند. دلم نمی‌آید از صورت گرد و سفیدش که با روسری مشکی قاب گرفته شده، چشم بردارم. ناگهان صدایی از قسمت مردانه می آید. نگاهم را از دخترک می‌گیرم و به پرده می‌دوزم. به سمت پرده می‌روم و گوشه‌ی آن را کنار می‌زنم . ماشین پلیس! - جولیا تو می‌دونی چی شده؟ پلیس اینجا چی‌کار می‌کنه؟ - نه منم مثل تو بی‌خبرم! - خیلی خب برو به خادم‌ها خبر بده... زود باش. با رفتن جولیا، از پرده عبور می‌کنم و به سمت مردانه می روم . گوشه‌ای می‌ایستم و شاهد بحث عزاداران و نیروهای پلیس می‌شوم. ظاهراً به برگزاری مراسم ایراد گرفته‌اند. آقایون سعی دارند پلیس را راضی کنند، بلکه از خر شیطان پیاده شوند. درحال گفت و گو بودند که صدای دادی از آن میان برخواست. دیدم یک فرد سیاه پوش، با یکی از ماموران پلیس دست به یقه شده. دقیق‌تر می‌شوم. یاحسین... آرش! به سمتش می‌دوم اما هرچه می‌کنم، راهی بین آقایون برایم باز نمی‌شود. ای خدا چه کار کنم؟ از همان فاصله و میان هیاهو، اسمش را فریاد می‌زنم. اما صدا به گوشش نمی‌رسد و مشت گره شده‌اش را توی صورت مامور پلیس پیاده ‌می‌کند. جیغ خفه‌ای می‌کشم. دوباره برای رسیدن به او که حالا توسط ماموران دستگیر می شود سعی می‌کنم. با صدای بلند نامش را فریاد می‌زنم ولی نمی‌شنود. به ماشین پلیس که می‌رسم، گازش را می‌گیرند و می‌روند. حال من ماندم و سردرگمی! باید چه کار کنم؟ مراسم بهم می‌ریزد. هرکس به سمتی می‌رود. چشم می‌گردانم و به دنبال آقا سینا و دوستانش می‌گردم. به سمتشان گام تند می‌کنم. -آقا سینا چی‌شد؟ چرا آرش با مامور درگیر شد؟ الان من باید چه کار کنم؟ - آروم باشید لیلی خانم اون مامور که... استغفرالله. بی احترامی کرد و آرش عصبانی شد. نتونست خودش رو کنترل کنه. شما هم نگران نباشید الان با بچه‌ها می‌ریم کلانتری یه کاریش می‌کنیم. خدا بزرگه! - بلایی سرش نیارن؟ - نترسین چیزی نمیشه ان‌شاءالله. چون برای تحصیل اومدین اینجا، هیچ کاری نمی‌تونند بکنند. بهتره دیگه برید خونه، مراسم امشب کلا بهم ریخت! به آقا امیر نگاه می‌کند و می‌گوید: - خانم رو برسون خونه. از آقا سینا و دوستانش خداحافظی می‌کنم و سوار ماشین می‌شوم. آرش اهل دعوا نیست. خدا می‌داند مامور چه توهینی کرده که اینطور بر افروخته شده! به خانه که می‌رسیم، از آقا امیر تشکر و خداحافظی می‌کنم و سریع وارد ساختمان می‌شوم. با حالی خراب، خودم را به خانه می‌رسانم. در را قفل می‌کنم و به اتاق خواب برای تعویض لباس‌هایم می‌روم. در آیینه به چهره خسته‌ام نگاه می‌کنم. دلم بدجور گریه می‌خواهد. اما سدی مقابل ریزش اشکانم بنا شده که منجر به سردرد شدیدم شده. کلافه روی کاناپه می‌نشینم و خیره‌ی عقربه‌های ساعت می‌شوم. زمان به سرعت و دردآور می‌گذرد. به طوری که، تا چشمان دردناکم را می‌بندم و باز می‌کنم، ساعتی گذشته! لیوان آب و قدم زدن، برای اولین بار از دلشوره‌ام کم نمی‌کند. دیدن ساعت که از بامداد گذشته؛ ترس و اضطراب را بیشتر در وجودم می‌نشاند. صدای زنگ موبایلم، سکوت خانه را می‌شکاند. به سمتش می‌روم و با دستان عرق کرده و لرزان، تماس را وصل می‌کنم. - سلام لیلی خانم ببخشید. من و بچه‌ها درگیر کارهای آرش هستیم اما هنوز به نتیجه‌ای نرسیدم. خواستم بهتون اطلاع... الو. لیلی خانم؟ موبایل از دستم روی زمین می‌افتد. توان از زانویم می‌رود و کنار موبایلم، روی سرامیک‌های سرد، سر می‌خورم. سد مقابل اشکانم می‌شکند و طولی نمی‌کشد که صورتم خیس از اشک می‌شود. اگر بلایی سرش بیاورند؟ من چه کار باید کنم؟ در شهر و کشور غریب، چه کسی پناهم می‌شود؟ از چه کسی کمک بخواهم؟ حس می‌کنم قلبم تکانی خورد. صدای آرش در گوشم می‌پیچد. - من از رگ گردن به شما نزدیک تر هستم. لبخند روی لبم نقش می‌بندد. من تنها نیستم. تا او هست، تنهایی معنایی ندارد. غصه و دلهره معنایی ندارد. در دلم دانه‌ی امید می‌کارم. امید به بودن و دیده شدن توسط او. از جا بلند می‌شوم و وضو می‌گیرم.
چادر نماز سفیدم را سر کرده و تا خود صبح، روی سجاده صورتی‌ام نشسته و لبم را به ذکر او معطر میکنم. چشمانم از شدت گریه پف کرده و آبریزش بینی، امانم را می‌برید. دل از سجاده می‌کنم و به آشپزخانه می‌روم. لیوان آبی می‌خورم و از داخل کابینت، تکه شکلاتی در دهان می‌گذارم. می‌خواهم دوباره به سجاده‌ام پناه ببرم که تلفن خانه زنگ می‌خورد. "بسم اللهی" می‌گویم و تماس را وصل می‌کنم. - سلام. خانم امینی؟ - سلام. بله بفرمایید؟ - من امیر هستم دوست سینا. - بله، بله. از آرش خبر دارید؟ - برای همین تماس گرفتم. دیشب با چند نفر از دوستامون توی ایران، تماس گرفتیم و اونها با کمک آشنا‌هایی که داشتن و با هماهنگی بچه‌های اینور، تونستیم به فرانسه فشار بیاریم تا آرش رو آزاد کنند. از اونجایی که تنها جرم آرش برپایی هیئت و درگیری جزئی با مامور پلیس بود، به دردسرش نمی‌ارزید و قبول کردن. - خداروشکر. - فقط شما دیگه نمی‌تونید اینجا بمونید. باید هرچه سریع‌تر برگردین ایران. زود وسایل لازم رو جمع کنید. یکی از بچه‌ها رو می‌فرستم بیاد دنبالتون. - چقدر یهویی! نهایتا بتونم وسایل ضروری رو بردارم. بقیه وسایل چی؟ - نگران نباشید. ما بعدا براتون می‌فرستیم ایران. شما تا یک ساعت دیگه آماده بشید. یه تاکسی زرد رنگ میاد دنبالتون. - باشه ممنونم یا علی. - خدانگهدار. تماس را قطع می‌کنم و سریع وارد اتاق می‌شوم. چمدان را از زیر تخت بیرون می‌کشم و تمام مدارک و لباس‌ها، وسایل شخصی و ضروری را داخلش جا می‌کنم. خانه را مرتب می‌کنم و لباس ‌می‌پوشم. احتیاط شرط عقل است. شیر گاز و آب را بسته و چمدان به دست، از ساختمان خارج می‌شوم. نگاهی به ساختمان کرم رنگ می‌کنم. از همین جا بوی وطن را حس می‌کنم و مشتاق برگشتم. بعد از شش سال دوری به‌خاطر تحصیل و کار، قرار است قدم بر خاک مادری‌ام بگذارم. لبخند به لب، به سمت تاکسی زرد رنگی که جلوی در پارک شده و مرد آشنایی کنارش ایستاده بود، رفتم. - سلام. خانم امینی؟ - سلام؛ بله. - بفرمایید. می‌رسونمتون فرودگاه. چمدان را از دستم می‌گیرد و در صندوق ماشین جا می‌کند. هر دو سوار می‌شویم و به سمت فرودگاه حرکت می‌کنیم. به فرودگاه که می‌رسیم، همراه مرد به سمت ردیفی از صندلی‌ها می‌روم که آرش و سینا نشسته‌اند. با دیدن آرش، اشک در چشمانم می‌جوشد و این بار من هستم که سد، مقابل ریزش آنها می‌سازمم. خدا را از ته دل شکر می‌کنم. کلید منزل را به دست سینا می‌سپارم تا وسایل را بعدا برایمان ارسال کنند و خانه را به صاحب‌خانه تحویل بدهند. وقت پرواز که می‌رسد، از آنها خداحافظی می‌کنیم و به سمت هواپیما می‌رویم. به چهره مهربان و بی‌رمقش خیره می‌شوم. - خوشحالی داریم برمی‌گردیم؟ - بیشتر از هر چیزی. - مطمئنی چیزی نمی‌تونه بیشتر از این خوشحالت کنه؟ به صورتم نگاه می‌کند. - چی شده؟ لبخند مرموزی به صورتش می‌زنم. - خودت حدس بزن. - خب... نمی‌دونم! نفس عمیقی می‌کشم و دستش را در دست می‌گیرم. - بعضیا می‌گن استاد امینی دارن پدر می‌شن. بعضیا هم می‌گن... نگذاشت ادامه بدهم، شانه‌هایم را در دستان گرمش گرفت و گفت: - لیلی؟ جون آرش داری شوخی میکنی؟ - من با شما شوخی دارم جناب استاد؟ با ذوق دستم را می‌کشد و با دو انگشت اشاره و وسط، نبضم را می‌گیرد. - یا خدا... دوتا دوتا نبض می‌زنه! از ذوق شیرین‌اش، خنده روی لبم می‌نشیند و صورت زبرش را می‌بوسم. - کی فهمیدی؟ - دو هفته‌ای میشه. الان دیگه وارد سه ماهگی شدم. دستش را روی پهلویم می‌گذارد. - یعنی الان یه وروجک اینجاست؟ لبخندی می‌زنم و با سر تایید می‌کنم. قطره اشک مزاحمی را از بین پلک هایم می‌زدایم که سرم را می‌بوسد و روی شانه‌اش می‌گذارد. خوب می‌داند چطور باید به من آرامش تزریق کند! خوب می‌داند بعد از این همه فشار چطور دلگرمم کند! - آرش خیلی خوشحالم... بچه‌مون قراره توی سرزمین خودمون چشماشو باز کنه و از وجودم نفس بکشه! - می‌دونی... خدا خیلی خوب رگ خواب بنده هاشو داره! و پس از هرسختی آسانی هست. گروه سرگروه: خانم رجینا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✨بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم✨ با صدای شیون و التماس از خواب پرید. صندلی کناری‌اش خالی بود. کمی خودش را بالا کشید و نگاه مبهوتش را میان مسافران چرخاند. چند نفر تکیه‌گاه صندلی جلویشان را با دو دست محکم چسبیده بودند و به حالت نیم خیز به جلو خیره! پیرزنی که سبد تخم مرغ‌هایش را محکم گرفته بود؛ با صدای بلند صلوات می‌فرستاد و چند زن میانسال دیگر با چهره‌هایی نگران خدا را به معصومینش قسم می‌دادند. زنی که صندلی پشت خانم طاهری نشسته بود، النگویش را از دستش بیرون آورد. اشک می‌ریخت و النگویش را نذر کرد تا خلاص شود از آنچه در آن گیر افتاده بود. همسرش جهانگیر هم یک بند بد و بی‌راه می‌گفت و کنایه می‌زد. با صحبت‌های جهانگیر، زن دیگری که کف مینی‌بوس نشسته بود جرئت پیدا کرد و: - ای خدا لعنت کنه اونی که باعث و بانی این کار شد. من می‌دونم هممون نفرین شده‌ایم. تقاصمونم مرگه. توی این جاده‌ی به این خرابی کنار این عفریته نشستم و خودمو تو یه وجب، جا دادام؛ فکر می‌کردم در امانم. نگو کار خراب‌تر از این حرفاست! خانم طاهری آب دهانش را به سختی قورت داد و چشم چرخاند. نگاهش به راننده‌ی مینی‌بوس رسید. روی فرمان خم شده بود و پاهایش را روی پدال‌ها فشار می‌داد. هرچند ثانیه یکبار پایش را از سینه‌ی پدال جدا می‌کرد و خیلی سریع با قدرت بیستر به آن می‌چسباند و می‌فشرد. چهره‌‌ی راننده را از آینه دید. صورتش سرخ شده بود و عرق از آن شره می‌کرد. لب‌هایش را به داخل داده‌ بود و روی هم می‌فشرد. لحظه‌ای رهایشان کرد و با صدایی که یک پرده با هوار زدن فاصله داشت: - خودتونو محکم نگه دارید. هر اتفاقی ممکنه بیفته! نمی‌دونم این ابوقراضه چه مرگش شده. ترمزش کار نمی‌کنه! شنیدن این چند جمله اوضاع را برایش روشن کرد. گیره‌ی روسری‌اش را محکم کرد. زیر لب چیزهایی زمزمه کرد. پرده‌ی پنجره‌ی کنارش را عقب کشید. تا چشم کار می‌کرد تنها سفیدی برف بود که به چشم می‌آمد. جاده‌ی پر پیچ و خم، میان دره‌ی عمیق سمت راست و کوهستان سمت چپ جدایی انداخته بود. مه غلیظی در دهانه‌ی دره پیچیده بود و تنها نشانه‌ای که مسیر را مشخص می‌کرد، رد زنجیر چرخ ماشینی بود که چند ساعت پیش از آن جاده‌ی کوهستانی گذشته بود. جاده‌ای که تنها راه مواصلاتی چند روستای پشت کوه بود و به سختی از آن می‌شد عبور کرد. هنوز پرده، میان انگشتانش مچاله بود که زنی دست از التماس کردن خدا کشید و زبان به ناسزا باز کرد: - خدا لعنتت کنه دختر با اون قدم نحست! ما با چه زبونی به تو حالی کنیم ازت متنفریم؟ اینقدر دور و بر اون چاه گشتی و چرت و پرت گفتی تا آخرش این شد نتیجه‌اش. زنی که النگویش را نذر کرده بود تا از آن مخمصه جان سالم در ببرد، کلفت عمارت ارباب بود. کف دستش را پشت دست دیگرش کوبید و غرید: - چقدر ارباب و پسرش گفتن دوروبر این زن نچرخید؟ چقدر گفتن نحسیش دامن همه رو می‌گیره؟ به طرف خانم طاهری چرخید. ابروهایش را درهم گره‌ کرد و دستش را در هوا به طرف او پرتاب کرد و ادامه داد: - خرافات تویی و تموم حرفات! دیگه چقدر باید بکشیم از دست تو به اصطلاح معلم؟ جهانگیر حرفای او را تایید و اضافه کرد: - اصلا ما می‌خوایم بچه‌هامون بی‌سواد باشن! والا این سوادی که تو می‌خوای تو کله‌ی بچه‌های ما بکنی عین بی‌سوادی و کفره! پیرمردی از ته مینی‌بوس، با صدایی لرزان که سعی داشت بر لرزشش غلبه کند و به گوش همه، مخصوصا خانم طاهری برساند فریاد زد: - فقط همین یه دلیل برای دیوونه بودن این زن کافیه که به پسر ارباب جواب رد داد. آدم عاقل به پسر با این همه کمالات نه می‌گه؟ ارابه‌ی مرگ پیچ و خم جاده‌ی یخ بسته‌ی کوهستانی را می‌شکافت و پیش می‌رفت. دیگر خبری از زمزمه‌هایی که خدا را صدا می‌زد نبود. از نذر و نیاز هم. هر چه بود فریادهایی بود که بر سر معلم روستا فرود می‌آمد. معلمی که حالا برای تجهیز کتابخانه‌ی روستا با اهالی همسفر شده بود. کتابخانه‌ای که خود تأسیس کرده‌بود. مردی که تعدادی جوجه و چند مرغ را به زور در قفسی چپانده بود و همانجا کف مینی‌بوس، کنار پایش گذاشته بود: - چرا همه‌تون فقط لب و دهنید؟ هنوز هم دیر نشده! ترمز نمی‌گیره، در که باز میشه! بگیرین بندازیمش از در بیرون بلکه راحت بشیم از این مصیبت. این همه روستا که نیاز به معلم دارن حالا صاف باید این قسمت ما بشه! مینی‌بوس از پیچ تندی گذشت. چرخش لبه‌ی پرتگاه را لمس کرد. بیش از نیمی از لاستیکش از جاده جدا شد و در هوا معلق ماند. برف‌هایی که با برخورد چرخ‌های مینی‌بوس از جا کنده شد، گلوله گلوله لی‌لی کنان به ته دره سقوط کردند. راننده فرمان را با سرعت به سمت چپ چرخاند و بیرونش کشید از دهانه‌ی دره‌ای که حالا حکم دهان مرگ را داشت. چند نفر از صندلی‌هاشان کنده شدند و کف مینی‌بوس افتادند. دوباره فریادهایشان بلند شد. این بار اشک هم چاشنی‌اش بود: - کاش به حرف ننه‌ام گوش داده بودم و سوار نشده بودم.
- حالا کی شش‌تا دختر یتیم شده‌ی منو می‌فرسته خونه‌ی بخت؟ - دربست گرفتیم برای قبرستون! صداها آنقدر در هم تنید که دیگر قابل فهم نبود. آن‌هایی که کف مینی‌بوس افتاده‌بودند هنوز در حال جمع و جور کردن خودشان بودند که دوباره مینی‌بوس به سمتی چرخید و چند نفر دیگر افتادند. کلفت ارباب هنوز النگویش دستش بود. سرش به پایه‌ی یکی از صندلی‌ها خورد. نالید و همزمان پیشانی‌اش شکافت. خون بود که قل می‌زد. تنها مسافری که پا به پای خانم طاهری سکوت کرده بود، سیف الله، جوانی بود که همه‌ی خانواده‌اش را در کودکی از دست داده بود. هراز چندگاهی به خانم طاهری نگاه می‌کرد. گویا در عمق نگاهش نوشته‌ای داشت و می‌خواست او بخواند! صدای راننده بلند شد: - خودتونو محکم بگیرید. سرهاتونو مواظب باشید. صدای زجه زدن همسر جهانگیر بلند شد. دستش را روی شکاف سرش گذاشت. سر چرخاند طرف خانم طاهری که مینی‌بوس چندبار به چپ و راست پیچید و با یک چرخش فرمان راننده به چپ، مینی‌بوس به کوه برخورد کرد. صدای مهیبی در کوه منعکس شد. مینی‌بوس به پهلو روی زمین چرخید و چپ کرد. شیون زنان و فریاد مردان، پازل وحشت را تکمیل کرد‌. همه‌ی مسافران در فضای تنگ مینی‌بوس به سمتی که چپ کرده بودند روی یکدیگر ریخته و تلاش می‌کردند راهی برای بیرون آمدنشان پیدا کنند. راننده همانطور که خون از صورتش راه افتاده‌ بود و سعی داشت خودش را از شر فرمانی که به شکم گنده‌اش فشار می‌آورد نجات دهد به بقیه گفت: هر طور شده باید زودتر از اینجا بریم بیرون، زود باشید. باک ماشین پره، ممکنه آتیش بگیره. در مینی‌بوس بر اثر شدت ضربه قفل شده‌بود. ضربه زدن به در که حالا حکم سقف را داشت سخت و حتی غیر ممکن بود. چند نفری که به جای برخورد به این طرف و آن طرف به دیگر مسافران خورده بودند و تقریبا هیچ آسیبی ندیده بودند، شیشه‌ی عقب مینی‌بوس را شکستند و یکی یکی اهالی را از بند صندلی‌های کج و شکسته شده و شیشه‌های خرد شده رها کردند و به بیرون فرستادند. کلفت ارباب بی‌هوش بود. هنوز نفس می‌کشید. مردی استخوان ساق پایش، پوست ساق و پاچه‌ی شلوارش را همزمان دریده بود و سفیدی‌اش میان سیاهی شلوار زق می‌زد. پیرزن که موهای سفیدش با خون خضاب شده بود با دو دست بر صورتش می‌کوبید و بدون اینکه لحظه‌ای مکث کند، شیون می‌زد. پیرمرد چشمانش بسته بود و بدون هیچ حرکتی به شکم افتاد بود. برش گرداندند. رد خون از چاک دهانش بیرون زده بود. نبضش حتی ضعیف هم نبود. نفس نمی‌کشید. همه‌ی مسافران را بیرون دادند. خودشان هم بیرون رفتند. راننده نیز خودش را بیرون کشید. تنها یکی از مسافران هنوز در تلاش بود تا هر دو پایش را که بین دو صندلی گیر کرده بود نجات دهد. سیف‌الله که در طول مسیر ساکت بود، خواست به سمت مینی‌بوس برود و به او کمک کند. جهانگیر، نوکر ارباب، جلویش ظاهر شد. دو دستش را به سینه‌ی او کوبید و به طرف عقب هولش داد. جهانگیر صدایش را بلند کرد: - هرکی طرف مینی‌بوس و اون زن بره خودش می‌دونه و ارباب! بهتون گفته باشم. رو کرد به سیف‌الله، از بالای چشمانش به او خیره شد و ادامه داد: - جرئت داری برو جلو! برو تا دود مانِتو به باد بدم. سر چرخاند به سمت مسافرانی که حالا یک کشته و چندین مجروح میانشان بود و بقیه با دست و پا و سر شکسته و زخمی کنار جاده ولو بودند و گفت: - مگه نمی‌گفت اون چاهی که ما سالیان سال ازش حاجت گرفتیم خرافاته؟ مگه این همه تلاش نکرد چاه رو پر کنه؟ مگه نمی‌گفت از این چاه کاری بر نمیاد؟ مکث کوتاهی کرد. گویی برای ادامه، منتظر تایید مستمعینش بود. سپس با صدایی که حق به جانبی از آن می‌بارید گفت: - خب! حالا هم خودش خودشو نجات بده. اینی هم که می‌بينيد ما نجات پیدا کردیم، بابت اون النگوییه که زن من نذر همون چاه کرد. پس چاه حاجت ما رو داد. اونم از هر کسی دوست داره کمک بگیره. پسر خواست دوباره به طرف مینی‌بوس برود که این بار جهانگیر سیلی محکمی به صورت او زد. سیف‌الله زمین خورد. دستش را روی گونه‌اش گذاشت. خواست از جا بلند شود که قطره‌ خون چکیده از بینی‌اش سفیدی برف را قرمز کرد. ماشینی جلوی پایش ترمز کرد. سر بلند کرد و نگاهی به آن‌ها انداخت. نوکر ارباب جلو رفت و با چاپلوسی با آنها سلام و احوالپرسی کرد. از اینکه سراغ ارباب ده پایینی را گرفت، متوجه شد کارچاق کن‌های ارباب ده پایینی هستند. قدیر و قادر. دو برادری که امین و همه‌کاره‌ی شاهین خان بودند. جهانگیر، تند تند در حال توضیح دادن بود که پسر از فرصت استفاده کرد و به طرف مینی‌بوس رفت. ولی این بار قفل سکوتش را شکست و از تازه رسیده‌ها کمک خواست تا خانم طاهری را نجات دهند. جهانگیر رگ گردنش برآمد و فریاد زد: - من به تو می‌گم حق نداری طرف اون عفریته‌ی روانی بری، اونوقت تو می‌خوای اینا رو شریک جرم کنی؟ میخوای گرفتارشون کنی؟ قادر که چشمانش برای یافتن حقیقت و منشأ بگو مگوها میان آن دو می‌چرخید پرسید:
- چه خبرتونه؟ چرا تو این اوضاع به هم می‌پرید؟ باید بریم یه ماشین خبر کنیم بیاد کمک اینا رو ببریم درمونگاهی، بیمارستانی، جایی! این را وقتی گفت که با سر به اهالی اشاره می‌کرد. پسر که حالا دلیل خوبی برای فاش کردن آنچه می‌دانست داشت، چند قدمی از جهانگیر فاصله گرفت و جایی ایستاد که مطمئن شود آنچه می‌خواهد بگوید به گوش همه می‌رسد: - من چیزهایی از این بی‌صفت‌ها می‌دونم که اگه بفهمید تف می‌ندازید تو صورت تک تکشون! از اون خان نامرد گرفته تا پسرش و بقیه. دستش را به طرف جهان دراز کرد. انگشت اشاره‌اش را به سمت او نشانه رفت و ادامه داد: - مخصوصا این بی‌صفت بی همه چیز! اینی که درد منو امثال من، درد شماها رو می‌دونه و کاسه لیس اون خان پست فطرته! جهانگیر چشمانش را بُراق کرد. دندان‌هایش را روی هم سابید. به طرف سیف‌الله خیز برداشت: - خفه‌شو بی‌پدر! کارت به جایی رسیده پشت سر ارباب، اونم جلوی رعیت‌هاش حرفهای گنده‌تر از دهنت می‌زنی؟ همین‌طور که اینها را می‌گفت، با عجله کمربندش را باز کرد. طرفی که سگک ندارد را یک دور، دور پنجه‌ی دستش پیچاند. دستش را بالا برد که قادر مچ دستش را در هوا قاپید و با صدایی که سرزنش از آن می‌بارید گفت: -آقا جهان! الان وقت این حرفاس؟ اگه کاری نکردید خب اول بذار حرفشو.... جهانگیر وسط کلامش پرید و: - رعیت جماعت کی تا حالا بلد بوده حرف بزنه که دفعه‌ی دومش باشه؟ اونم این الف بچه که هنوز سر از تخم بیرون نیاورده برای من آدم شده! تو دیگه چرا این حرفا رو میزنی؟ خوبه داری نون خان و خان‌زاده‌ها رو می‌خوری و اینطوری طرف یه رعیت رو می‌گیری. نیشخندی زد و ادامه داد: - یادم باشه اینا رو برای خان دهتون تعریف کنم! پسر رو کرد به قادر و گفت: - تو رو خدا اول بیاین بریم اون بنده‌ی خدا رو نجات بدیم. الانه که آتیش بگیره! اهالی که حالا هر کدام گوشه‌ای روی برف‌ها نشسته و یا درازکش بودند؛ بابت سر در نیاوردن از معرکه‌ی به راه افتاده بیشتر اذیت بودند تا از تصادف. نگاهشان از دهانی به دهان دیگر می‌چرخید. سیف‌الله جلو رفت و مچ دست قدیر را گرفت و همانطور که با عجله به سمت مینی‌بوس می‌کشید از قادر که نزدیک جهانگیر ایستاد بود هم خواست به کمکشان برود. تا جهانگیر خواست مانع شود، آنها از همان شیشه‌ی عقب وارد شدند. لرزش تن خانم طاهری به وضوح مشخص بود. خرده‌ شیشه‌ها روی چادرش مثل ستاره‌ها در دل شب می‌درخشیدند. سرش به طرف شیشه‌ی مینی‌بوس بود که حالا چیزی از آن باقی نمانده‌ بود و سفیدی برف جای آن را گرفته بود. پایه‌ی صندلی جلویی‌اش شکسته بود و آهن آن در گوشت ماهیچه‌ی پشت پایش فرو رفته بود. هر چند مینی‌بوس به پهلو افتاده بود ولی او پایش به حالتی که اول نشسته بود، بین دو صندلی مانده و از کمر چرخیده بود. خون از کفشش سر زده بود و چکه می‌کرد. سیف‌الله خانم طاهری را صدا کرد و به طرفش رفت. قدیر هم به کمکش. هر چه تلاش کردند نتوانستند او را نجات دهند. قادر از مینی‌بوس بیرون رفت. از عقب ماشینش دیلمی آورد. دیلم را زیر صندلی اهرم کرد. هر دو همزمان در یک لحظه به آن فشار وارد کردند تا توانستند پای خانم طاهری را بیرون بکشند. با عقب رفتن صندلی، تکه آهن فرو رفته به پایش هم بیرون آمد و ناله‌ی خانم طاهری بلند شد. پس از بیرون کشیدن آهن خون دوباره فواره می‌زد که پسر زیپ اُورکتش را باز کرد. پیراهنش را در آورد. آن را پاره کرد و محکم به پای او بست. اورکتش را دوباره پوشید. خواستند کمکش کنند تا بیرون برود که دستش را بالا آورد و از میان لرزش لب‌ها صدایش به آرامی به گوش رسید که: - خودم....می‌...می‌تونم! لنگان لنگان و با کمک گرفتن از بقایای مینی‌بوس به بیرون آمد. در هر قدم صورتش درهم کشیده می‌شد و قطره‌ای اشک از چشمانش می‌چکید. رنگ لب‌هایش به سفیدی می‌زد و چشمانش بی‌رمق شده بودند. چند قدم از مینی‌بوس فاصله گرفت و روی زمین افتاد. همه با اخم نگاهش کردند. چند نفر، از جمله کلفت ارباب که حالا با آبی که به صورتش پاشیده و چند سیلی که به صورتش خوابانده بودند، به هوش آمده بود؛ از جا بلند شدند و از او فاصله گرفتند! قادر دیلم را پشت ماشین انداخت. به طرف سیف‌الله آمد. دست روی شانه‌‌ی او زد و گفت: - خب! اینم از این خانم، حالا بگو ببینم چی می‌خواستی بگی؟ سیف‌الله دستش را پشت لبش کشید. با چرخش چشمان، اهالی را از نظر گذراند. همه چهارچشمی نگاهشان به دهان پسر بود. جهانگیر که حالا بیشتر از هر زمان دیگر خودش را به رسوایی نزدیک می‌دید؛ دست به کولی بازی زد و صدایش را در سر انداخت: - آخه چی داره بگه تو هم هی بگو بگو راه انداختی؟ مگه اصلا کسی حرف این یه الف بچه‌ی یه لا قبا رو قبول می‌کنه؟
رو به اهالی انگشت اشاره‌اش را در هوا تکان داد و ادامه داد: - بهتون گفته باشم، هر اتفاقی اینجا بیفته، هر حرفی رد و بدل بشه، مو به مو برای ارباب می‌گم! حالا خوددانید. می‌خواید به چرندیات این گوش بدید بسم‌الله... یک ریز داد می‌زد. می‌خواست مانع حرف زدن سیف‌الله شود. قادر صحبت‌های جهانگیر را قطع کرد وگفت: - فعلا وقت این حرفا نیست! کمک کنید اینایی که حالشون خوب نیست رو سوار ماشین کنیم. پیرزنی که از صدای شیونش همه سر درد گرفته بودند و معرکه‌ی جهان و سیف‌الله کمی آرامش کرده بود؛ با صحبت‌های قادر دوباره کوک شد و شروع کرد. دست و پای پیرمرد بی‌جان را گرفتند و عقب ماشین گذاشتند. بعد هم چند زخمی دیگر از جمله پیرزنی که پیشانی‌اش شکافته بود و زن جهانگیر و در آخر هم سیف‌الله از خانم طاهری خواست سوار شود که دوباره سر و صداها بالا گرفت. زن جهانگیر خواست از ماشین پیاده شود و گفت: - بسمون نیست همسفری با این عزرائیل؟ خانم طاهری خواست از ماشین پیاده شود، به محض اینکه پای مجروحش را روی زمین گذاشت، با صورت زمین خورد. شدت خونریزی پایش به قدری بود که توانی برایش نمانده بود و از هوش رفت. قادر و سیف‌الله و مرد دیگری به سمتش دویدند. از زن‌ها خواستند کمکشان کنند و او را عقب ماشین بگذارند. هیچ کس قبول نکرد. بالاخره خودشان او را عقب ماشین گذاشتند. قادر رو کرد به قدیر و گفت: - قدیر اینا رو می‌رسونی درمونگاه. بعد هم میری سراغ کریم قرقی، بهش می‌گی مینی‌بوسش رو برسونه اینجا تا بقیه باهاش برگردن. چند نفر هم کمکی حتما با خودت بیار تا مینی‌بوس رو ببریم. به جعفر هم بگو خاورش رو بیاره. بدو! بعد هم به آنهایی که با اکراه سوار بودند و مردن را به همسفری با خانم طاهری ترجیح می‌دادند گفت: کسی حق نداره پیاده بشه! هر کی موند توی اون مینی‌بوس هم که میاد کمک جایی نداره! شیر فهم شد؟ به زخمی‌ها فرصت انتخاب نداد و به قدیر اشاره کرد سریع راه بیفتد. قدیر هم بدون فوت وقت ماشین را حرکت داد. جهانگیر ابروهای پرپشتش را درهم گره‌ زد و به سمت قادر آمد: - اصلا به تو چه ربطی داره دخالت می‌کنی؟ چرا اینا رو فرستادی رفتن؟ من می‌خواستم زنم همین‌جا بمیره و با اون افعی تو یه ماشین نباشه. سیف‌الله خون در رگش جوشید. رگ گردنش ورم کرد و صدایش به قدری بلند شد که در دل کوه پیچید و: - افعی تویی نامردِ از خدا بی‌خبر! تو چجوری روت می‌شه اینقدر وقیح باشی؟ بی‌رگ و بی‌غیرتی هم حدی داره... جهانگیر پرید وسط حرف‌های سیف‌الله و: - ببند دهن گشادتو، وگرنه بد میبینی. سرش را کنار گوش سیف‌الله برد و آرام زمزمه کرد: - تو نمی‌خوای تو اون ده زندگی کنی، نه؟ شب و نصف شب آبیاری نداری، نه؟ ده ما حیوون درنده کم نداره! لبخند ریز و پیروزمندانه‌ای زد و از سیف‌الله فاصله گرفت. رو به اهالی که منتظر رسیدن مینی‌بوس بودند، کرد و گفت: - سیف‌الله خیالاتی شده بود. از تصادف ترس برداشته. حالا حالش خوبه. حرفی نداره... قادر دستش را بالا برد و گفت: صبر کن. سپس چشمانش را ریز کرد. طاق ابرویش را بالا داد و در چشمان جهانگیر زل کرد و گفت: - مگه تو می‌دونی چی می‌خواد بگه؟ دندون سر جیگر بذار یه دیقه! چغلی منو که دیگه نمی‌تونی پیش اربابت ببری! - تو هم از اون خان دهتون، لی‌لی به لالا گذاشتن رعیت رو یاد گرفتی؟ نفسش را صدا دار بیرون داد و خنده‌ی تمسخر آمیزی چاشنی ادامه‌ی حرف‌هایش کرد و: - وقتی صاحب یه ده، کسی که باید برای همه آقایی و اربابی کنه رعیت‌زاده باشه، بهتر از این نمی‌شه دیگه! یکی می‌شه عین خان شما که نوکر و نوچه‌هاش هم شماها باشید. کارچاق کن نیشخندی زد و گفت: - جالب شد! خیلی جالب شد! حالا دیگه واقعا حرف‌های این جوون مهمه! سپس به پسر گفت: - بگو پسر جون! هیشکی نمی‌تونه کاری کنه!
یکی از اهالی از جا بلند شد. کلاه بافتنی قهوه‌ای‌ رنگ و رو رفته‌اش را پایین‌تر کشید و گوش‌هایش را زیر آن پنهان کرد. خطاب به قادر بلند گفت: - ما خودمون می‌دونیم چطوری با کی رفتار کنیم. تو به چه حقی اون زنو نجات دادی؟ دیگری گفت: - تقصیر خودمونه! حالا اون یه خریت کرد! ما چرا دست رو دست گذاشتیم و نشستیم نگاه کردیم؟ مردی که چشمانش دهان به دهان می‌چرخید؛ چند باری لب باز کرد تا چیزی بگوید ولی هر بار از قافله‌ی سخنرانی کردن عقب ماند. همهمه دوباره اوج گرفت. قادر از همه خواست تا آرام باشند و به حرف‌های سیف‌الله گوش دهند. راضی شدند و ساکت. چند جفت چشم و گوش منتظر کنار کوهستان مدفون شده در برف با بینی‌های قرمز! سیف‌الله با زبان لبش را تر کرد. آب دهانش را به سختی قورت داد و: - ما همه گول خوردیم! اون چاهی که چند قدم بیشتر با امامزاده وسط روستا فاصله نداره و ما هممون اونو به چاه مقدس می‌شناسیم همش یه مشت چرت و پرته! صدای خنده‌های تمسخرآمیز جهانگیر بلند شد. سعی داشت حرف‌های سیف‌الله را به پای اوهام و بچگی بگذارد. از هر فرصتی استفاده می‌کرد تا او را تحقیر کند و نگذارد حرف‌هایش تمام شود. سیف‌الله هم به تُپق زدن افتاد. - نه! نه! به خدا، به امامزاده شاه عبدالمومن قسم راست می‌گم. خودم دیدم خودم با همین چشمام دیدم. کور بشم اگه دروغ بگم. - تو می‌خوای چاهی که چندین ساله مردم ازش حاجت گرفتن و بهش اعتقاد دارن رو انکار کنی اونوقت به صاحبش، به امامزاده قسم می‌خوری تا همه حرفاتو باور کنند؟ اینها را جهانگیر با خنده‌هایی از روی حرص گفت. قادر میان جان سیف‌الله رسید و گفت: - خب همین که تو نمی‌ذاری به قول خودت این بچه حرفهاشو بزنه معلومه ریگی به کفشته! سپس رو کرد به سیف‌الله و گفت: اصلا به هیچ چی گوش نده فقط تند تند هرچی می‌خوای بگی رو بگو. سیف‌الله سرش را چندبار تکان داد و شروع کرد: - دو ماه پیش، دلم گرفته بود. رفتم امامزاده. از بس خسته بودم؛ همونجا گوشه‌ی امامزاده خوابم برد. وقتی بیدار شدم نیمه‌های شب بود دیگه. خواستم از امامزاده برم خونه که پچ پچه‌ای به گوشم خورد. خودمو تو تاریکی شب پنهون کردم و دنبال صدا رو گرفتم. اولش خیال کردم دزدی چیزیه و میخوان به محصولات باغ‌ها دستبرد بزنن! ولی با دیدن پسر خان و جهانگیر خشکم زد. سر چاه بودن. یکم اون طرف‌تر چاه، همون خونه باغ اربابی، یه در کوچیک کنارش هست‌ها! همون! جهان اون درو باز کرد و رفت تو پسر خان نرفت. در عوضش سرشو کرد تو چاه و از اونجا با جهانگیر صحبت می‌کرد که عجله کنه. وقتی جهانگیر برگشت یه کیسه رو دوشش بود. با عجله از اونجا دور شدن. از ترس خشکم زده بود. نه اینکه اونا رو دیده باشم بترسم‌ها، نه! از اینکه دارن از چاه مقدس دزدی می‌کنن. پیش خودم گفتم الان یه بلایی سر اهالی میاد و تر و خشک با هم میسوزن. تا صبح دور ده پرسه زدم و نتونستم برم خونه. صبر کردم آفتاب که زد، رفتم پیش خانم طاهری و ماجرا رو تعریف کردم. خانم طاهری هم گفت: اصلا نترس، هیچ اتفاقی نمیفته! مگه اون چاه چه قدرتی داره؟ خان و پسرش دارن از شما سواستفاده می‌کنن. الان که عصر جاهلیت نیست. الان ماموریت آگاه کردن مردم روی دوش تو گذاشته شده؛ وگرنه تو دیشب هیچی نمی‌دیدی. منم کمکت می‌کنم. نگران نباش! دوباره خانم‌های روستا رو دعوت می‌کنم و کم کم همه چی رو براشون می‌گم. تو هم یه راهی پیدا کن تا بتونی با اهالی حرف بزنی. تیله‌های چشمان جهانگیر آرام و قرار نداشتند. گویی از ترس رسوایی به خود می‌لرزیدند. خط و نشان کشیدنش هم دیگر فایده‌ای نداشت. او هر چند ثانیه یک بار سیف‌الله را می‌گرفت به باد فحش و بد و بی‌راه. ولی سیف‌الله گوشش دیگر به این حرف‌ها بدهکار نبود: -می‌دونستم شماها باورتون نمیشه. تصمیم گرفتم اول خودم قضیه رو بفهمم. یه شب با ترس و لرز رفتم خونه باغ و از همون راهی که این جهان نامرد رفته بود رفتم. البته به این راحتی‌ها نبود. کلی جلوشو پوشونده بودند و چون درش تو خونه‌ باغ اربابی بود کسی جرئت نزدیک شدن به اونجا رو نداشت. با زحمت پیداش کردم. یه در فلزی زنگ زده هم درش بود که کلیدش رو بعد از کلی گشتن زیر خمره‌ی کنار باغ پیدا کردم. یه راهروی باریک و تاریک که تهش اشعه‌های نور پیدا بود. رفتم جلو و وقتی به آخرش رسیدم دیدم ته چاهم. من ته چاه مقدس بودم. همون جایی که ارباب و پسرش از جهالت ما استفاده کردند و گنج برای خودشون درست کردم.
با ساکت شدن سیف الله اهالی به چهره‌های یکدیگر نگاه می‌کردند. باورشان نمی‌شد. آنها همین آتش نگرفتن مینی‌بوس و سقوط نکردنشان ته دره را از عنایات همان چاه می‌دانستند. هر کدامشان چیزی گفت: - برو بابا این قصه‌ها رو جای دیگه تعریف کن. مگه میشه اصلا چاه تهش به باغ ارباب باشه؟ - تو تصادف یه چیزی خورده تو سرش، مخش تکون خورده. - حتما توقع داری ما ارباب رو بفروشیم به تو آسمون جل؟ جهانگیر امیدوار شد. او نیز همراه اهالی شد. کنارشان آمد و گفته‌هایشان را تایید و شک‌هایشان را تقویت کرد. مردی که هر بار می‌خواست چیزی بگوید و موفق نمی‌شد؛ طاقتش طاق شد. چند باری کلمه‌ی صبر کنید را ادا کرد، ولی کسی نشنید. عصابنیتش بیشتر شد. داد زد: - صبر کنید! چه مرگتونه؟ همه با تعجب سر برگرداندند و نگاهش کردند. ادامه داد: - چرا سعی در خریت دارید؟ اینهایی که می‌پرسید همش رو با چک کردن اون چاه لعنتی میشه فهمید. یکی از اهالی پرسید: - تو حرفای اینو باور می‌کنی؟ این نمی‌تونه دماغشو بکشه بالا. اصلا حرفهای تو قبول. می‌ریم چک می‌کنیم؛ ولی اگه یه آدم درست و حسابی اینا رو می‌گفت ما هم راحت‌تر قبول می‌کردیم. به خودمون جرئت می‌دادیم بریم سراغ وارسی چاه. ولی آخه این... مرد وسط کلامش دوید: - آدم حسابی‌؟ شماها با همون یه آدم حسابی که تو روستا داشتیم چیکار کردید؟ حسابی‌تر از اون معلمی که خونواده‌اش رو ول کرده اومده اینجا داره برای بچه‌های ما زحمت می‌کشه؟ همین امروز که شماها حاضر نشدید نجاتش بدید، داشت می‌رفت شهر، کتاب با پول خودش بخره و بیاره رایگان بذاره تو کتابخونه تا بچه‌های من و شما بخونن و مثل خودمون نشن! نگاهش از چشمان همه‌ی اهالی گذشت و پرسید؟ - شما همه حرفای اینو قبول ندارید؟ نگاهی به یکدیگر کردند و همزمان با سر و زبان تاکید. مرد ادامه داد: - اگه منم دیده‌ باشم چی؟ لبخندی بر لبهای قادر و سیف‌الله نشست. جهانگیر چهره‌اش یخ بسته بود. مرد گفت: - چند شب کارم شده بود چوب زدن زاغ سیاه این جهانگیر مفنگی و پسر لا ابالی ارباب. همه چی‌رو می‌دونستم اما از آخر عاقبتم ترسیدم. از اینکه منم عین خانم طاهری کنید. ولی... ولی... اینی که شما بچه می‌دونیدش و این همه تحقیرش کردید از همه‌ی ماها مردتره. نگاه‌ها دسته جمعی به سمت جهانگیر دویدند که صدای کوبیده شدن برف زیر زنجیر چرخ اتومبیلی توجهشان را جلب کرد. زنی از آن پیاده شد و گفت: - تا دِه شاه عبدالمومن خیلی مونده؟ برای چاه نذری آوردم.... پایان گروه سرگروه: خانم نصری
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
آفتاب از بالای کوه‌ها به خانه‌های خشتی کاهگلی ‌تابید. بوی نمِ ‌خاک و دود تنور‌ها، کوچه و خانه‌های شهر را پر کرده بود. زن با قدی کوتاه، چهره‌ای گِرد، سبزه‌، با چشم‌هایی درشت، لب‌هایی قهوه‌ای و دندان‌هایی نامرتب جارویش را به دیوار تکیه داد. آب‌پاش پلاستیکی را برداشت و جلوی در را آب‌ پاشی کرد. نگاهی به درِ خانه‌ی روبه‌رو انداخت. چند قدمی نزدیک شد. از لابه‌لای چوب‌های در قهوه‌ای نیم‌سوخته‌ی قدیمی به داخل خانه سرک کشید. ناگهان با فریاد مردی قد بلند مواجه‌ شد. - زن! کِی میخوای دست از این فضولی‌هات برداری؟ زن، دست به گیسوان‌ حنایی خود کشید و چند قدمی عقب‌تر برگشت. _نگرانشم. این چند روز در را به روی هیچ‌کس باز نکرده. مرد دست بر کمر شد. ابرو‌های مجعّدش را در هم کشید. دندان‌های سفیدش را که در صورت سیاهش ذوق می‌زد به هم ‌سایید و ناگهان دوباره با صدای بلندی نعره زد: - تو با خانه‌ی این دروغگو چکار داری؟ نزدیک‌ زن رفت. گیسوانش را گرفت. او را کشان کشان به داخل خانه برد. زن دست و پا زد و آرام و بی‌صدا گفت: - بار شیشه دارم کمی آرام‌تر مرد او را وسط حیاط کنار هیزم‌ها بر خاک نمناک رها کرد. - بار شیشه داری! همان بهتر تلف شود. تو زنی نیستی که پسری بزایی !! قدم‌های بلندی برداشت. با هر قدمش خاک بلند می‌شد. مادر‌شوهر پیرش با موهایی ژولیده، تکیه بر عصا دم در اتاقش ایستاد و دست به دیوار زبر کاهگلی گذاشت و گفت: - ملیحه‌جان تو که میدونی به این خانه و اهلش حساسه! پس چرا بازم به در خانه‌ی آن‌ها می‌روی! زن با چهره‌ای خاکی و زخمی، به زحمت سر پا شد. خاک را از لباس‌هایش تکاند. دستی بر روی زخم‌های تازه‌اش کشید. - من از اهلِ این خانه بدی ندیدم که بخواهم بخاطر دشمنی شوهرم با آن‌ها دشمن شَوم... راستی مادر، با امروز سی و نُه روز می‌شود که درِ این خانه باز نشده!! نگران خانم این خانه‌ام. پیرزن جلوی در اتاقش بر روی حصیری کهنه نشست. - اگه من بجای این زن بودم تسلیم دستور قبیله خود می‌شدم. حقا که این زن برازنده‌ی پسر عبدالله است. ملیحه کمی هیزم برداشت و در آتش نیمه‌جانِ تنور انداخت و از سوراخ پایین تنور شروع کرد به فوت کردن. حرارت و دود تنور چشم‌هایش را تَر کرد. لحظه‌ای بعد، از میان حجم دود تنور آتشی شعله‌‌ور شد. خمیر را به قسمت‌های کوچکی تقسیم کرد. برگشت و به مادرشوهرش گفت: - می‌ترسم از طالع بدم باز دختر بزایم و زنده به‌گورش کند. پیرزن پوزخند تلخی زد و با آه گفت: - از خدای مسیح کمک بخواه!! * آسمان پر از ستاره بود. ماه وسط آسمان می‌درخشید. ملیحه کنار پنجره ایستاد. به آسمان زل زد و به فکر فرو رفت. بعد از مکثی برگشت و به شوهرش خیره شد. - یاسر، آسمان امشب چقدر زیباست! انگار ستاره‌ها می‌خواهند پایین بیایند. یاسر با چشمان نیمه باز خمیازه‌ای کشید. پشت به ملیحه کرد و به پهلو شد. - بخواب اینقدر مثل دیوانه‌ها به آسمان خیره نشو. طولی نکشید که ملیحه با شتاب کنار یاسر فرود آمد و سراسیمه گفت: - آخر آمد! آن هم با شکوهی زیبا! انگار صورتش را با قرص ماه پوشاندن. کوچه را روشن کرده بود. عرق بر پیشانی مرد نشست. به سرعت سر جایش نشست و به ملیحه گفت: - بس کن زن! از کی تا حالا ماه نازل شده چرا کفر می‌گویی؟ ملیحه با چشمانی پر از اشتیاق و لبخندی بر لب گفت: - محمد را می‌گویم! او تازه وارد خانه‌اش شد. مرد از جایش بلند شد. به طرف پنجره رفت. نگاهی به بیرون انداخت. نسیم خنکی در حال ‌وزیدن، بود. زلف‌های فِر خورده‌اش به این طرف و ان طرف تاب خورد. نفس عمیقی کشید. چشمش به کوچه بود و صدایش با ملیحه. - با اینکه منکر خدایان‌ ماست ولی رفتارش همیشه مانند قدیسانِ. بوی خوشی فضای کوچه را پر کرد و بینی یاسر را قلقلک ‌داد. با آن بو مست خواب شد. شب گذشت. * ملیحه صبح زود طبق روال همیشگی جلوی در را آب و جارو کرد. با صدای کلون درِ خانه‌ی روبرو از کمر برخاست. با چشم‌هایش اهل آن خانه را دنبال کرد. آن مرد سلامی به رهگذران کرد اما جوابش را نشنید. آرام و آراسته در کنار همسرش از کنار ملیحه گذشت. ملیحه بعد از چهل روز موفق شد تا بانوی با وقار به زهد نشسته را ببیند.
محو تماشایش شد. او همچنان غرق قامت محمد بود و بی‌اعتنا به زخم زبان‌های عابران. ملیحه با شوق به داخل خانه رفت. نزد مادرشوهرش گفت: - مادرجان یاسر را راضی کنید من به دیدار بانوی خانه محمد بروم. پیرزن دست به کاسه آب ‌زد و موهایش را تَر کرد و مشغول بافتن آن‌ها شد. - نمی‌دانم یاسر چه شنیده که کینه‌ی محمد را دارد. این همه سال از محمد و خدیجه غیر خوبی ندیدیم. ملیحه روی حصیر نشست. چشم به زمین دوخت و خود را با بافت‌های آن سرگرم کرد. - گناه خدیجه چیست که باید اینقدر زخم‌زبان بشنود و از همه‌ی قبیله‌اش طرد شود! پیرزن موهای بافته‌ شده‌اش را با کِش قیتون گِره زد و به پشتش انداخت. - چون محمد را حمایت کرد و همه‌ی دارایی‌اش را به او داد. از همه بدتر پشت کرد به سران قریش و از اطاعت آن‌ها سرپیچی کرد. ملیحه بلند شد و به پشت آسیاب رفت. - حقا که محمد لیاقت همچین زنی را داشت. پیرزن سیب سرخی را از میان ظرف سفالی برداشت و به سمت ملیحه پرت کرد. - زبان به دهان بگیر! می‌خواهی یاسر بشنود دوباره تو را به لگد بگیرد. صدای باز شدن در چوبی به بحثشان خاتمه داد. ملیحه سکوت کرد. با تمام نیرویش آسیاب را محکم چرخاند تا کمی تخلیه شود. یاسر آرام و قرار نداشت. دست‌هایش را از پشت گِره کرده بود و مدام به این طرف و آن طرف حیاط قدم می‌زد. ملیحه متوجه نگرانی یاسر شد. آسیاب را رها کرد و به حیا‌ط رفت. به او نزدیک شد. - چی شده یاسر! چرا پریشانی؟ خون جلوی چشم‌های یاسر را گرفته بود. با دو دست نیرومندش ملیحه را به عقب هُل داد. ملیحه با فریادی نقش زمین شد. پیرزن از جایش پرید و خودش را سراسیمه بالای سر ملیحه رساند. - این محمد کیست که هرچه بدی کنیم باز با ‌مهربانی جوابمان را می‌دهد. ملیحه با ناله جواب داد؛ - چون محمد فرستاده خداست. یاسر، من به او ایمان کامل دارم. یاسر با عصبانیت نگاهی به اطرافش انداخت. داسی که در دیوار سوخته جا خوش کرده بود را برداشت و به سمت ملیحه حمله‌ور شد. پیرزن خود را سپر ملیحه کرد تا پسرش کمی شرم کند. یاسر ناکام ماند. داس را به گوشه‌ای از حیاط پرتاب کرد. با صدایی بلند و گرفته فریاد زد: - تو را باید مثل دخترت زنده بگور می‌کردم نمک نشناس! گریه امانش نداد. دست به زمین گذاشت و به سختی بلند شد. تمام توانش را گذاشت و به بیرون از خانه گریخت. به خانه‌ی محمد پناه برد. یاسر به دنبالش دوید. انگشت اشاره‌اش را بالا آورد و برایش خط و نشان کشید. اگر پایت را به آن خانه بگذاری، زنده بگورت می‌کنم. فریاد‌هایش بی‌اثر ماند. سوار بر مرکب شد و از کوچه محو شد. ملیحه نیم‌ روزی در خانه‌ی محمد مهمان بود. و با دستانی پر از هدیه راهی خانه‌اش شد. هدایا را در گوشه خانه گذاشت. نزد مادر شوهرش رفت. دست او را گرفت و بوسید. چشم‌هایش همچون الماسی درخشید. دست به سر او کشید و با لبخندی گفت: - ملیحه تو را چه شده؟ بالاخره از نزدیک خدیجه را دیدی! انگار از عالم دیگری برگشتی! چه شده؟ ملیحه سرش را بالا آوررد و به چشم‌های پیرزن زل زد. - نمی‌دانی مادرجان، خانه‌ی خدیجه و محمد به دور از این شهر و مردمش بود. محقر ولی باصفا. پر از مهربانی، پر از احترام، پر از عشق. گویا رؤیا بود. - آرام‌تر بگو چه دیدی؟ در این شهر حتی به دیوارش هم نمی‌شود اعتماد کرد. ملیحه نگاهی به شکمش انداخت و گفت: - خدیجه باردارست اما نه مثل من، بچه در شکمش با اوحرف می‌زند. فقط اولیا اینچنین هستن مگر نه! پیرزن دست‌های ملیحه را فشرد. - عجیب نیست. او فرزند محمد است. ملیحه از جای خود بلند شد. دمپایی‌های کهنه‌ی وصله‌دارش را پوشید. سطل آبی از چاه وسط خانه کشید و وضو گرفت. پیرزن تکیه بر عصا نزدیکش شد. با کمر خمیده، گیسوان سفید و صورت پر چروک آهی کشید و گفت: - داری چکار میکنی! ملیحه بر پای چپ مسحی کشید. - نصفِ روز رفته اما انگار به اندازه‌ی نصف عمرم در علم غوطه‌ور شدم. بگذار برایت از کلام وحی بخوانم. - بسم‌الله الرحمن الرحیم تازه شروع کرد که یاسر وارد خانه شد. شلاق به دست نزدیک ملیحه شد. ملیحه از جایش برخاست. آغوشش را برای یاسر باز کرد و با خوش‌رویی گفت: - نمیدانی چقدر دلم برایت تنگ شده بود. یاسر سر جایش میخکوب شد. با چشم‌هایی پر از آتش گفت: - تو را جادو کردند!