eitaa logo
جوانه نور/🇵🇸Javaneh-noor
640 دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
1.8هزار ویدیو
23 فایل
هردرخت تنومندی اول یه جوانه‌‌ی کوچيک بوده🌱 وقتی تونست در مقابل طوفان وحوادث مختلف مقاومت کنه، تبدیل میشه به درخت قوی و مرتفع🌳 برای رسیدن به اون بالاها باید ازجوانه‌ی وجودیت حسااابی مراقبت کنی، درست مثل یه باغبان😉👨‍🌾 ارتباط باما: @admin_javane_noor
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⭕️ ببینید؛ حال دلتون خوب بشه از دهه هشتادیا شما هم تو مدرسه عکس و فیلم بگیرید و برامون بفرستید: @Rah_velayat 🔰به جمع ✨جوانه‌نوری‌ها✨ بپیوندید: •✾🍃🌼🌺🌼🍃✾• @javaneh_noor •✾🍃🌼🌺🌼🍃✾•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🎍می‌خوای شبیه پیامبرمون باشی؟! پیامبرمون از همه مردم لبخندش بیشتر و خوش‌خو‌تر بود.👌 پس همیشه لبخند بزن‌‌.☺️ 🔰به جمع ✨جوانه‌نوری‌ها✨ بپیوندید: •✾🍃🌼🌺🌼🍃✾• @javaneh_noor •✾🍃🌼🌺🌼🍃✾•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
20.99M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎶 نماهنگ مقتدر مظلوم پاسخ هنری دیگری به آهنگ شروین کاری از بچه های هنری قم 🔰به جمع ✨جوانه‌نوری‌ها✨ بپیوندید: •✾🍃🌼🌺🌼🍃✾• @javaneh_noor •✾🍃🌼🌺🌼🍃✾•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
جوانه نور/🇵🇸Javaneh-noor
•┈••✾🌼🍃 ﷽ 🍃🌼✾••┈• #رمان_ریحانه #قسمت_120 خیلی عصبانی هستم... با صدایی کنترل شده می‌گم: این کبری ب
•┈••✾🌼🍃 ﷽ 🍃🌼✾••┈• به در و دیوار نگاه می‌کنم و بعد از حدود یک هفته مسافرت بدون حضور مامان اینا، تو خونه خودمون نفس راحتی می‌کشم. تا یک ساعت دیگه باید آماده بشم تا اولین جلسه کلاس زبانم رو تجربه کنم. یه کمی استرس دارم، سعی می‌کنم حواس خودم رو به تا زدن لباس‌هام پرت کنم تا استرسم یادم بره. مامان از تو هال صدام می‌کنه: ریحانه جان دیرت نشه! کم‌کم حاضر شو مامان! +چشم. الان حاضر می‌شم. لباس‌هام رو هول هولی می‌پوشم و به هال می‌رم. مامان با یه سینی چای از آشپزخونه میاد. دوست دارم چایی بخورم، اما اگه بخوام منتظر خنک شدن چایی بشم، دیرم میشه. بچه‌ها که هنوز خوابیدن؛ از مامان خداحافظی می‌کنم و راه می‌افتم. مسیر دوره و از خونه تا کلاس زبان باید دو-سه تا ماشین و اتوبوس عوض کنم. ... کلاس‌های ساعت قبل از ما تموم شدن و راهرو خیلی شلوغه. بالاخره شماره کلاسی که روی برگه ثبت‌نامم نوشته شده رو، روی سردر یه کلاس می‌بینم. وارد کلاس می‌شم. تنها چهار-پنج نفر از تیپ و قیافه‌های مختلف روی صندلی‌ها نشستن. سلام کلی می‌دم و به سمت یکی از صندلی‌ها می‌رم. وسایلم رو روی صندلی می‌ذارم و تصمیم می‌گیرم زمان باقیمونده تا شروع کلاس رو صرف آشنا شدن با فضای کانون بکنم. چرخی می‌زنم و جای آب‌سردکن، اتاق مدیریت، سرویس بهداشتی و... رو به خاطر می‌سپارم. دو دقیقه دیگه کلاس شروع می‌شه. به کلاس برمی‌گردم، جمعیت کلاس بیشتر شده. روی صندلیم می‌شینم و برای ثبت هر چهره تو ذهنم، چند ثانیه‌ای زمان صرف می‌کنم. در باز می‌شه و خانمی که به نظر میاد استادمون باشه، داخل میاد. رمان اختصاصی کانال جوانه نور ✍️به قلم م. بابایی ⛔️ کپی شرعا اشکال دارد ⛔️ 📌لینک دسترسی به 🔸قسمت اول🔸 👉https://eitaa.com/javaneh_noor/3592 •┈••✾🍃🌼🌺🌼🍃✾••┈• 🔰 اینجا جوانه نور، کانالی ویژه نوجوانان: ✔️ ایتا👇🏻: https://eitaa.com/joinchat/3760259165C2282c85aac
•┈••✾🌼🍃 ﷽ 🍃🌼✾••┈• تو این نیم ساعتی که از کلاس گذشته، بیشتر از این‌که حرف‌ها و لهجه غلیظ بریتیش استاد مورد توجه باشه، مدل آدامس جویدن و سر و صدای ملچ و ملوچش تو ذوق می‌زنه. هر چقدر سعی می‌کنم حواسم رو به چیز‌های دیگه‌ای بدم، اما بازم نمیشه. تو کلاس چشم می‌چرخونم. به یه دختر چادری می‌رسم، نمی‌دونم چرا تا الان ندیده بودمش! یه دختر آروم با چهره‌ای معمولی ولی دلنشین. با صدای استاد که به انگلیسی جمله‌هایی رو پشت سر هم و با سرعت می‌گه، دوباره نگاهم می‌افته به لب و دهن و اون آدامسی که مدام تو دهنش به این‌طرف و اون‌طرف پرت میشه! به سمت میزش می‌ره و مشغول مرتب و جمع و جور کردن وسایلش میشه. بچه‌های کلاس هم به طَبَعش، وسایلشون رو روونه کیف‌هاشون می‌کنن. اون‌طور که مشخصه، آخرای کلاس هست. من هم وسایلم رو جمع می‌کنم؛ استاد کیفش رو روی شونه‌ش می‌اندازه و بعد از دست تکون دادنی از کلاس خارج میشه. با رفتن استاد، تحلیل‌های مثبت و منفی بچه‌ها نسبت به استاد شروع میشه؛ یکی میگه «چه بامزه بود!» کناریش میگه «کجا بامزه بود، اتفاقا خیلی هم اعصاب‌خردکن بود!» یکی از اون سر کلاس میگه «ولی خوش تیپ بود!» یکی دیگه از رو به رو می‌گه «معلوم نبود مانتو پوشیده یا کت!» کنار دستیم میگه «من که خوشم اومد!» بغل دستیش میگه «برو بابا! تو هم که از هر ننه قمری خوشت میاد!» یکی بلند میگه «درست صحبت کن! مثلا استادمونه ها!» دوستش می‌زنه تو پهلوش و میگه «بابا راست میگه دیگه! هم‌سن ننه بزرگ منه، تیپ و صورتش رو هم بخوایم ندید بگیریم، خداییش اون چه آدامس جویدنی بود آخه!» دیگه باید راه بیفتم. وسایل رو توی کیفم جا می‌دم و بعد از یه خداحافظی کلی، به سمت ایستگاه اتوبوس راه می‌افتم. رمان اختصاصی کانال جوانه نور ✍️به قلم م. بابایی ⛔️ کپی شرعا اشکال دارد ⛔️ 📌لینک دسترسی به 🔸قسمت اول🔸 👉https://eitaa.com/javaneh_noor/3592 •┈••✾🍃🌼🌺🌼🍃✾••┈• 🔰 اینجا جوانه نور، کانالی ویژه نوجوانان: ✔️ ایتا👇🏻: https://eitaa.com/joinchat/3760259165C2282c85aac
•┈••✾🌼🍃 ﷽ 🍃🌼✾••┈• 🎁ویژه🎁 تا الان دو تا اتوبوس اومدن و به خاطر جمعیت زیادی که تو ایستگاه ایستادن، هنوز نتونستم سوار بشم. هوا تاریک شده، با خودم عهد بستم که حتما با اتوبوس بعدی برم. اتوبوس می‌رسه؛ زیر لب صلواتی می‌فرستم و وارد جمعیتی که به قصد سوار شدن به اتوبوس دارن هم‌دیگه رو له می‌کنن می‌شم. همون‌طور صلوات گویان جلو می‌رم و بالاخره موفق می‌شم وارد اتوبوس بشم؛ خدا رو شکر می‌کنم و نفس راحتی می‌کشم. اتوبوس حرکت می‌کنه و جمعیت هول دهنده از بیرون، ناامیدانه بسته شدن در و حرکت اتوبوس رو نگاه می‌کنن. ... هوا تاریک شده؛ خداروشکر کوچه خلوت نیست. به سرعت قدم‌هام اضافه می‌کنم تا زودتر به خونه برسم. جلوی در ساختمون، مامان و چند نفر از خانم‌های همسایه مشغول گفت و گو هستن. نزدیکشون که میشم سلام نسبتا بلندی می‌گم. همه به سمتم برمی‌گردن و دونه‌دونه جواب سلامم رو می‌دن. مامان که مشخصه از رسیدنم خیالش راحت شده، از همسایه‌ها خداحافظی می‌کنه و همراه هم به خونه می‌ریم. به محض ورود به خونه و بستن در، مامان می‌پرسه: چرا این‌قدر دیر کردی؟! دلم هزار راه رفت! مستقیم به سمت اتاق می‌رم و از داخل اتاق همون‌طور که لباس‌هام رو عوض می‌کنم، جواب مامان رو می‌دم: ایستگاه اتوبوس جلوی کانون خیلی شلوغ بود، دو تا اتوبوس رفت تا بالاخره با هزار زحمت تونستم سوار سومی بشم! -وااا! حالا کلاستون چطور بود؟ خوب بود؟ نمی‌خوام از همین اول بسم‌اللهی ذهن مامان رو درگیر کنم، از خیر تعریف کردن استادمون می‌گذرم و کلی می‌گم: خوب بود. هنوز که اون‌طور با بچه‌ها آشنا نشدم. به سرویس بهداشتی می‌رم تا هم بحث کلاس تموم بشه و هم دست و صورتم رو بشورم. ... کتاب زبان روبه‌روم هست و دیکشنری تو دست‌هام. دونه دونه کلمه‌های ناآشنا رو پیدا و معنی می‌کنم تا حداقل این‌بار بفهمم استاد سر کلاس چی می‌گه! سخته، اما من می‌تونم از پَسِش بربیام؛ مطمئنم... رمان اختصاصی کانال جوانه نور ✍️به قلم م. بابایی ⛔️ کپی شرعا اشکال دارد ⛔️ 📌لینک دسترسی به 🔸قسمت اول🔸 👉https://eitaa.com/javaneh_noor/3592 •┈••✾🍃🌼🌺🌼🍃✾••┈• 🔰 اینجا جوانه نور، کانالی ویژه نوجوانان: ✔️ ایتا👇🏻: https://eitaa.com/joinchat/3760259165C2282c85aac
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 میلاد پیامبر رحمت (ص) بر مسلمین سراسر جهان تبریک و تهنیت باد. 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 🔰به جمع ✨جوانه‌نوری‌ها✨ بپیوندید: •✾🍃🌼🌺🌼🍃✾• @javaneh_noor •✾🍃🌼🌺🌼🍃✾•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا